صداهای نامفهومی توی سرش پخش میشدن اما در عین حال سکوت رو اطرافش حس میکرد. بعد از مدتی که دقیقا نفهمید چقدر شده پلک هاش رو فاصله داد و آروم توی جاش نشست.
روی زمین سرد زیرزمینی از خواب بیدار شده بود که تنها منبع نورش اندک مشعل های روی دیوار بودن و حافظه اش که تصمیم گرفته بود ناگهان بهبود پیدا کنه داشت باهاش بازی میکرد. نه تنها جزئیات حبس شدن توی اون مکان رو به یاد میآورد، بلکه حتی جزئیات یک زندگی مجزا توی سرش چرخ میخوردن. میدونست که الان باید توی اتاق مشترکش با تهیونگ چشم باز کنه و حتی احتمالا پتویی که توی خواب با لگد پایین تخت پرت کرده برگردونه تا بدن سردش رو گرم کنه.
پلک هاش رو با استیصال روی هم گذاشت و لبه ی لباسش رو توی مشتش گرفت. چند ثانیه طول کشید تا نور رو پشت پلک هاش احساس کنه و چشم هاش رو باز کرد.تهیونگ روی تخت خودش مقابل جونگکوک نشسته بود و انگار که داشت سعی میکرد کسی رو قانع کنه که در اون زاویه توی تیررس نگاه جونگکوک نبود.
:" دیشب خیلی سخت خوابش برده. یه روز نیاد سر کلاس هیچکس لنگ نمیمونه. اذیتش نکنید." با شنیدن صدای تهیونگ از طریق گوش های سنگین شده اش، لبخند محوی زد و سرش رو چرخوند تا مخاطبش رو پیدا کنه. جنی و سوبین پایین تختش ایستاده بودن و همین لبخندش رو به اخم تغییر داد. :" چیکار میکنید؟" با صدای گرفته اش گفت و توجه سه تا آدم دیگه رو گرفت.
:" کلاس؟"
:" چرا من هرروز کلاس دارم؟" با ناله ی درمونده ایی سرش رو به بالشت کوبید و پتو رو روی سرش کشید :" امروز نمیام."
پشت اعلام مستقیمش تهیونگ پیروزمندانه شونه بالا انداخت و از جاش بلند شد :" خوب بخوابی بچه."به محض شنیدن صدای در پشت سر دوست هاش پتو رو با هول کنار زد و رو تخت نشست.
:" میخوای بگی دیشب چه خوابی میدیدی؟" تهیونگ که مشخصا متوجه بیدار بودنش شده بود گفت و به میزش تکیه زد. جونگکوک هیچوقت پتو رو روی سرش نمیکشید.
:" توی زیرزمین قلعه ام." و طبق پیش بینیش، صورت تهیونگ تاریک شد.
:" چجوری؟"
:" نمیدونم. چه سوالایی میکنیا!" خودش هم نمیدونست چرا اولین واکنشی که میتونست به تهیونگ بده گرفتن پاچهش بود.
:" باشه... چجوریه اونجا؟" به محض تموم شدن جمله ی تهیونگ، حس کرد پوست تمام بدنش مور مور شد. حرکت چیزی رو اطرافش حس میکرد و تقریبا مطمئن بود که توهم نزده.:" خوبی؟" تهیونگ که از چهره اش متوجه ی حال نزارش شده بود، پرسید و سمتش رفت تا حرارت بدنش رو چک کنه.
:" تنها نیستم." لحن پسر کوچیکتر پر از ترس بود و تهیونگ فقط تونست پتوش رو دور بدن لرزونش بکشه.
:"یعنی چی که تنها نیستی؟ با کی ای؟"
:" نمیدونم."
تهیونگ با فهمیدن اینکه ممکنه کسی اطراف جونگکوک بپلکه، کمی بی قرارتر شده بود. نمیتونست تظاهر کنه نگرانش نمیشه و حتی نمیتونست مغزش رو قانع کنه که ربطی به خودش نداره. چون دیگه تقریبا مطمئن بود که بهش مربوطه.
![](https://img.wattpad.com/cover/250718597-288-k637497.jpg)
YOU ARE READING
Weird Star
Fanfiction_ اونا میبرنت دیوونه خونه.. + مگه کسی باورش هم میشه؟ _ نه.. ولی میبرنت چون ذهنت خلاقیت عجیب و وحشتناکی از خودش نشون میده.. + من فقط میخوام تعریفش کنم.. _ بکن.. منم تاییدت میکنم. دیوونه خونه تنوع خوبیه