snapping of the brain

138 21 3
                                        

با صدای بلند انفجار، چشم هاش تا جایی که خستگی بهش اجازه می‌داد باز شدن و به سرعت تو جاش نشست.
نفس نفس زدن های پر سر و صداش یه اکوی ملایم توی گوش هاش داشت و حدقه چشم هاش ناخودآگاه برای پیدا کردن منبع صدا میچرخیدن.
فقط دوباره از خواب پریده بود‌.
بعد از چند ثانیه ی طاقت فرسا بالاخره بدن خشک شدش رو تکون داد و ساعت موبایلش رو چک کرد. هنوز لنگ ظهر بود و فقط ده دقیقه خوابیده بود.

_ فاک بهش...

پلک های خسته اش رو محکم بهم فشار میداد و همزمان با خم و راست کردن زانوهاش سعی میکرد بدنش رو ریلکس کنه.

_ خوابم میاد..

شب قبل هم طبق معمول نتونسته بود درست حسابی بخوابه و پیشرفت عظیمی کرده بود که تهیونگ رو بیدار نکرده بود.
البته اینکه خود تهیونگ تا صبح نخوابیده بود هم تاثیر گذار بود. بهرجهت تو اون لحظه تو اتاق نبود و جونگکوک ایده ایی نداشت کجاست.
بهرحال اون روز سرش خلوت بود و تصمیم داشت فقط استراحت کنه... البته اگه می‌شد.
دوباره روی تختش ولو شد و پتو رو دور خودش جمع کرد.
فقط پنج دقیقه ی دیگه کافی بود تا دیگه چیزی نخواد و به یه آرامش نسبی برسه.
زیاد فکر نکرده بود که چشم هاش دوباره گرم شدن.

...

_ چرا قیافت شبیه زامبی هاست؟ هنوز تو اعتصابی؟

نمیتونست به جنی بگه فقط نمیخوابه چون صدای انفجار بیدارش میکنه. بهرجهت "خرابی بعد از حادثه" ایی وجود نداشت که بخواد حرفشو ثابت کنه.

_ تهیونگ هنوز دوستم نداره.

_ مرض...

با خنده روبروی جنی نشست و نگاهشو اطراف کافه گردوند. چیز خاصی جز چهار تا میز کوچیک توی اون فضا با اون سقف کوتاهش نبود اما حداقل نزدیک ترین جایی بود که میتونستن با هم وقت بگذرونن. حداقل وقتی جونگکوک راضی میشد توی تایم خالیش از تخت گرم و نرمش بگذره.

_ بگو ببینم چه مرگته...

جونگکوک در سکوت شونه بالا انداخت و اجازه داد دختر روبروش آه آرومی از سر کلافگی بکشه.

_ تولد سوبینه.

_ جالبه‌.‌..

جنی با فهمیدن اینکه جونگکوک غرق صفحه خاموش موبایلش، اصلا متوجه نشده چی گفته از زیر میز لگد نسبتا محکمی به ساقش انداخت.

_ گفتم تولد سوبینه!

_ چرا بهم پیام نمیده؟

پسر گیج با اینکه توسط لگد جنی آخش دراومده بود باز هم با لحن ماتی پرسید و باعث شد جنی گوشی رو از زیر دستش بیرون بکشه.

_ بده من ببینم...

جونگکوک رمز موبایلش رو به دونفر تو دنیا میداد. یکی مادرش چون دلش می‌خواست و یکی هم جنی چون معتقد بود اگه یه روز یه جایی جون بده، جنیه که قبل از غصه خوردن واسه جنازش گند کاری های کل عمرش رو جمع میکنه. و این تنها دلیلی بود که جنی رمز لپ تاپش رو هم داشت.

Weird StarWhere stories live. Discover now