_ میدونستی عاشقت شدم؟
جونگکوک با چشمهای درشت سمت جنی برگشت و بهش زل زد
_ این روش خودمه قطعا قرار نیست روم جواب بده..
دختر با ناامیدی، لبخند بزرگ و شیطانیشو جمع کرد و سرجاش نشست
_ اوکی درست میگی ولی واقعا حرف مهمی واسه زدن دارم.
با جدی شدن لحنش، جونگکوک دستشو زیر چونش زد و نگاهش کرد
_ خب؟
_ مینجی باز عجیب شده..
جونگکوک به صندلیش تکیه داد و با نگرانی به صورت دختر خیره شد
_ آسیب دیدی؟
_ نه.. ولی...
با ورود سوبین به جمع سکوت کردن و بهش خوش آمد گفتن
_ چی میگفتین؟
_ چیز خاصی نبود..
_ اون به کیم تهیونگ اعتراف کرده و رد شده!
جونگکوک مطمئن بود گوشه چشم هاش دارن پاره میشن چون اون قطعا از درشت ترین حالت هایی بود که چشمهاش به خودشون گرفته بودن
آروم گردنشو سمت جنی چرخوند و ابروهاشو تا به تا کرد
_ ببخشید بهرحال میخواستم پیگیر نشه..
_ آشغاله موذی...
زمزمه ی خفه ایی بینشون رد و بدل شد و جونگکوک با نفس عمیقی سعی کرد به حالت اولش برگرده
_ واقعا بهش اعتراف کردی..؟
جونگکوک صداشو صاف کرد و خندید
_ چی؟ معلومه که نه! جنی فقط داشت شوخی میکرد
_ شوخی نکردم اون صرفا چون رد شده داره خجالت میکشه. اونم نه یبار بلکه دو بار!
اینبار جونگکوک حتی سعی نکرد نگاهش رو به جنی بده
_ شوخی میکنه واقعا...
_ نه! خنده ی مضطربش رو ببین.. تازه علاوه بر اون با دوست پسرش هم بهم زده!
جونگکوک به ضرب تو جاش پرید
_ کیم جنی!
_ دوست پسر داشتی؟
_ نمیدونست...؟
لحن گناهکار جنی باعث شد جونگکوک قیافه زاری بگیره و لبخند از دنیا بریده ایی بزنه
_ اره هم دوست پسر داشتم و هم بعد از بهم زدنمون به یکی دیگه اعتراف کردم و هدف بعدیم بهم زدن با کیم جنیه.
سوبین با صورت وا رفته به نقطه نامعلومی خیره شده بود که جنی دستش رو روی شونه کوک گذاشت
_ تو زندگیه واقعی برای لو نرفتن ادم میفروشن..
_ تو زندگی واقعی قراره ازم حامله شی..
ESTÁS LEYENDO
Weird Star
Fanfiction_ اونا میبرنت دیوونه خونه.. + مگه کسی باورش هم میشه؟ _ نه.. ولی میبرنت چون ذهنت خلاقیت عجیب و وحشتناکی از خودش نشون میده.. + من فقط میخوام تعریفش کنم.. _ بکن.. منم تاییدت میکنم. دیوونه خونه تنوع خوبیه
