درحالی که نفسش توی سینهاش قفل شده بود از خواب پرید و با دیدن جونگکوکی که با آرامش توی بغلش خوابیده بود، اولین نفس راحتش رو کشید.
هوا هنوز تاریک بود و نفس های نامنظم جونگکوک تنها صدایی بود که از اطراف به گوشهاش میرسید.
:" آخه چرا باید مریض بشی بچه؟" زمزمه وار، درحالی که دلش برای بدن جمع شده ی پسر توی بغلش به رحم اومده بود گفت و دستش رو با احتیاط روی موهاش کشید.
توی سرش تصاویر بهم ریخته ی زیادی چرخ میخوردند اما خوابی که دیده بود رو با جزئیات به خاطر نمیآورد.
بیشترین فضای ذهنیش تصویر گرگی بود که انگار توی شب های جنگل ملاقات کرده بود. جنگلی که تنها توی خوابش ندیده بود.
سعی کرد با درآوردن دستش از زیر بدن جونگکوک از روی تخت بلند بشه اما به محض اینکه تکون کوچکی خورد، بدن پسر با لرز توی خودش جمع شد و ناله ی ضعیفی از بین لبهاش بیرون اومد.
با تصور اینکه اگر قراره بیدارش بکنه و کاری کنه که درد رو بیشتر از وقتی که خوابه حس بکنه، دوباره کنارش دراز کشید و اجازه داد دست خواب رفتهاش به گز گز کردن ادامه بده.
ساق دست آزادش رو روی پیشونیاش گذاشت و با نفس عمیقی، سعی کرد خوابش رو بهخاطر بیاره اما تلاشش فایده نکرد. تنها تصاویر باقی مونده از یک خواب احتمالا طولانی، آسمون شب و یک گرگ سفید بود.
...
:" دیشب اذیتت کردم؟" جونگکوک که نفهمیده بود چجوری خوابش برده، با عذاب وجدان مشهودی توی صداش پرسید و صندلیش رو جلوی میز تهیونگ کشید تا روبروش بشینه.
:" نه اصلا. نگرانم کردی ولی اذیتم نه." تهیونگ با خنده گفت و درحالی که داشت وسایل روی میز رو جابجا میکرد روی صندلیش نشست.
برای اینکه جونگکوک مجبور نشه برای وعده غذاییش بیرون بره و یا برای خودش صبحانه درست کنه، خودش زودتر رفته بود و براش صبحانه خریده بود.
:" لازم نبود زحمت بکشی. خودم میتونستم یه چیزی درست کنم." جونگکوک با لبخند خجلی گفت و حین نشستن روبروی تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
:" نه، اگر به تو بود گشنگی میکشیدی. بخور."
جونگکوک که به خاطر زحمت تهیونگ روش نمیشد اعلام سیر بودن بکنه، شروع به مزه مزه کردن خوراکی های روی میز کرد و هر چند لحظه با لبخند متشکری به چهره ی تهیونگ نگاه میکرد.
:" هنوز درد داری؟" با سوال تهیونگ، جونگکوک بالاخره به خودش اومد و دست از وول زدن توی جاش برداشت.
:" نه. فقط کوفتهام. انگار که استخوونهام کش اومدن یا یه بار اضافهای روشون سوار شده. نمیدونم دقیقا چیه ولی دردی که دیشب بود، دیگه نیست."
تهیونگ که به نظر به جواب ایدهآلی رسیده بود، با رضایت نسبیای سر تکون داد و دست جونگکوک رو روی میز گرفت:" دیشب خیلی ناراحت شدم. دوست ندارم اونجوری درد بکشی. اتفاقی افتاده؟ خودت ممکنه دلیلش رو بدونی؟ حتی اگه حدسی داری فقط بهم بگو."
:" واقعا ایدهای ندارم."
:" هنوز دربارهی قلعه به نتیجه نرسیدی؟ مربوط به اونه؟"
جونگکوک که تمام مدت از واقعیتی که احساس میکرد طفره رفته بود، ناخودآگاه آه کشید و دستش رو از دست تهیونگ درآورد.
:" احساس معلق بودن میکنم. هیچ ایدهای ندارم کجام یا چطور به اینجا رسیدم. واقعا هیچ ایدهای از پیرامونش ندارم اما درحال حاضر احساس میکنم روی هوا معلق موندم. چیز دیگهای نمیدونم... ببخشید." گفت و با ناامیدی نگاهش را به زمین دوخت.
:" عذرخواهی برای چیه؟"
:" کمکی نمیکنم. فقط نگرانت میکنم." ادامه ی جملهاش رو که -میخوام خوشحالت کنم اما همش دارم برعکسش رو انجام میدم- بود، به صلاحدید خودش حذف کرد.
:" بهش فکر نکن. تمرکزت رو بذار روی خوب شدنت. انرژی بگیر که همین درس خوندن برای کل هفتهات کافیه."
از اونجا به بعد؛ درحالی که تهیونگ داشت سعی میکرد با شوخی و خنده حال و هوای گرفتهی جونگکوک رو عوض کنه، پسر کوچکتر با عذاب وجدان " گند زدن به تلاشهای صادقانه تهیونگ " به نشخوار فکری دربارهی موقعیت دومش ادامه داد.
...
:" هوس مرغ کردم." جونگکوک گفت و تهیونگ درحالی که بهش حق میداد بعد از یک روز طولانی پر از درس تا حد زیادی گشنه باشه، با خنده موهاش رو بهم ریخت.
:" سوخاری؟ برم برات بخرم؟"
:" خام..." جونگکوک با لحن ناباوری که انگار خودش دفعهی اولعه که اون کلمه رو میشنوه گفت و باعث شد پسر بزرگتر ناخودآگاه کمی ازش فاصله بگیره.
:" مرغ خام؟"
:" آره فکر کنم."
:" هرروز دارم با چیزهای جالبتری توی شخصیتت آشنا میشم."
:" خودمم همینطور." جونگکوک با خندهی زورکیای سعی کرد که جو "ناگهانی یخزده" رو گرم بکنه درحالی که زبونش رو بین دندونهاش فشار میداد.
:" حالا شام چی میخوری؟"
:" سوخاری."
از زمانی که تهیونگ برای خرید شاماشون اقدام کرد، تا وقتی که برای خوابیدن به تختهاشون رفتند تقریبا دو ساعت و نیم طول کشید. اما بعد از اینکه خوابشون برد حساب ساعت ها تا زمانی که تهیونگ نصف شب از خواب پرید، از دستش دررفت.
دوباره توی خوابش تصاویر عجیب و غریبی دیده بود که از بینشون، فقط تصویر -ماه و آسمون شب- پس زمینهی یک هیبت گرگنما رو به خاطر میآورد.
با اینکه تصاویر مربوط به خوابش بودن اما احساس میکرد گلوش زیر پنجهی یک حیوون وحشی فشرده شده.
آروم دستش رو روی گلوش کشید و قبل از اینکه فرصت کنه بدنش رو به حالت ریلکسش برگردونه، صدای نالههای دردمند و زیرلبی پسر دیگه از جا بلندش کرد.
:" جونگکوک؟ خواب میبینی؟" با گرفتن بدن پسر بین بازوهاش تکونش داد و آروم صداش زد اما واکنشهای کوچکش نشون میدادند که احتمالا خیلی وقته که هوشیار شده. خصوصا زمانی که صورتش رو به ضرب از بدن تهیونگ فاصله داد و بینیش رو جمع کرد.
تهیونگ از کنارش بلند شد تا براش آب بیاره اما زمزمهی جونگکوک باعث شد بدون بستن در یخچال و با یک لیوان آب نصفه خودش رو بهش برسونه. زمزمهای که جمله ی کوتاهی توش واضح بود:" خیلی درد دارم."
:" اخه چت شده؟ بریم دکتر؟ میتونی بلند شی؟"
:" احساس میکنم استخوونهام دارن کش میان." زمزمه ی نیمهمفهوم و مقطع دیگهای که تقریبا اعصاب پسر بزرگتر رو بهم میریخت.
:" جونگکوک باید بری دکتر. اینجوری نمیشه ادامه داد."
:" نه. خیلی درد دارم. نمیتونم بلند شم."
تهیونگ بالاخره لیوان رو بالا آورد و با چسبوندنش به لبهای جونگکوک، کجش کرد تا بهش آب بده.
:" دکتر نمیخوام. استخوونهام دارن میشکنن انگار..." قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه لیوان به لبهاش چسبیده بود، اما شل شدن دستهای تهیونگ دور بدنش و حتی لیوان رو حس کرد.
:" ممکنه که مریض نباشی؟ یعنی فقط داری تغییر میکنی؟"
پسر کوچکتر سرش رو عقب کشید و با قطع شدن بازتاب نقرهای رنگ چشمهاش توی آب، تهیونگ بالاخره بدنش رو جمع کرد و لیوان رو کنار گذاشت.
:" تشخیص خوبیه. احساس میکنم همهی بدنم داره توی هم میپیچه. فقط بدونم تبدیل به وزغ نمیشم، کافیه." جونگکوک که تا حد زیادی توی آوار درد معلق بود، با لحن شوخی گفت و سعی کرد نفسهای بیرمقش را با خندهای ضعیف بپوشاند.
:" نه. مثلا گرگ...؟"
نگاهشون که همزمان به هم گره خورد، تنها دلیلی بود که جونگکوک حرفش رو جدی گرفت و تمام اتفاقات اخیر رو کنار هم گذاشت تا به نتیجه برسه. قسمت ترسناک ماجرا براش این بود که با وجود هضمنشدنی بودن، مسئله داشت با عقلش جور درمیاومد.
:" حتی شوخیاش هم زشته."
🌰
خودتی :)
Love y'all ❤️
دوستان همونطور که مشخصه داستان قراره فاز جدیدی رو آغاز کنه.
اگر با این فاز همراه هستید، به فصل جدید بوک (Lycan) -که از اسمش مشخصه قرار چی باشه😂- توی پیجم سر بزنید و همراهیش کنید.✨️
پیشاپیش از حمایت هاتون از کودک دوست داشتنیم بسیار سپاسگزارم 🫰
STAI LEGGENDO
Weird Star
Fanfiction_ اونا میبرنت دیوونه خونه.. + مگه کسی باورش هم میشه؟ _ نه.. ولی میبرنت چون ذهنت خلاقیت عجیب و وحشتناکی از خودش نشون میده.. + من فقط میخوام تعریفش کنم.. _ بکن.. منم تاییدت میکنم. دیوونه خونه تنوع خوبیه
