2

44 10 7
                                    

دست استیو رو کنار زد و با تمام قدرت سعی کرد فرار کنه؛ انگار یادش رفته بود بدنش بی حسه.
استیو اما، خونسرد تر از همیشه موهای باکی رو از پشت توی دستش گرفت و در یک آن، سرش رو روی تخت کوبید.
ناله دردناک باکی از دهنش خارج شد.
"استیو.. بخاطر تمام این سال‌هایی که کنار هم بودیم، بزار برم، اینکارو نکن"
استیو با لبخند نگاهش میکرد، سرش رو نزدیک به صورت باکی کرد‌
"اوه جیمز.. من دقیقا بخاطر تموم این سال ها قراره اینکارو بکنم، تموم این سال ها خواب این روزو میدیدم"
و دوباره سرش رو به تخت فلزی کوبید؛ با این تفاوت که این بار، صدایی از بارنز در نیومد.
استیو نگاهی به صورت باکی انداخت و با دیدن منظره رو به روش، شکه شد.
باکی، لب هاش رو گاز گرفته بود تا داد نزنه؛ خنده استیو از حرص تنها صدای تو اتاق بود.
سر باکی رو بلند کرد و نزدیک خودش برد.
"به همین خاطره که هیچوقت ازت خسته نمیشم"
از روی میز کنارش که وسایل مختلف و وحشت آوری رو میشد پیدا کرد، تیغ کوچیکی برداشت.
آروم آروم، هماهنگ با تیک تاک ساعت، شروع به نقاشی روی سینه باکی کرد‌.
چشمای بارنز تقلا میکردن برای فریاد کشیدن، اینقدر که بعد از گذشت چند دقیقه پی در پی اشک ریختن، لب های خونیش از هم جدا شدن و ناله آرومش از درد، بیرون اومد.
استیو بلاخره، دست از کار کشید، چشماش رو بسته بود و با لذت به صدای دردناک مهمترین شخص زندگیش گوش میکرد؛ دقایق بعد، شروع به پانسمان زخم باکی کرد.
"برای امروز کافیه، بازم بعدا میتونیم خوش بگذرونیم باک"
و آروم بوسه ای روی پیشونی باکی گذاشت.
...
روز بعد، باکی چشماش رو تو تختی راحت باز کرد‌‌. اولین بار بود که بدنش تختی به این راحتی حس کرده بود.
کمی که حواسش برگشت، درد سینه اش کل بدنش رو تحت شعاع گرفت.
آخی گفت و تلاش کرد بشینه که دستی مانعش شد.
"هنوز زوده، بیشتر استراحت کن"
راجرز گفت، در حالی که کنار باکی روی تخت نشسته بود و چاقوی سیاهش رو تمیز میکرد.
باکی بی توجه به مرد کناریش، دوباره تلاش برای بلند شدن و نشستن کرد.
استیو اما، وقتی تلاش دوباره باکی رو دید، رشته اعصابش پاره شد؛ باکی رو محکم به تخت کوبید و از روی منظور، با فشار روی زخم سینه اش، اون رو به تخت پرس کرد، کمی خم شد و سرش رو مماس با گوش چپ بارنز قرار داد.
"بهت گفتم، استراحت کن."
ولی باکی، بدون اهمیت به دردی که داشت، توی صورت استیو غرید.
"من نیاز به پرستار بچه ندارم"
گفت و سوزش واکنش راجرز، از روی گونه اش کنار نمی‌رفت.
این بار حتی خود استیو هم، باورش نمیشد که دستش روی صورت باکی نشسته؛ عصبی تر از قبل، از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید.
چند ثانیه بعد، مِه سبزی بالای اتاق تشکیل شده بود، باکی متوجه نشد و هنوز درگیر خلاص شدن از وضیتش بود؛ تا اینکه تنفس براش سخت شد، کم کم متوجه وضعیتش شد و چندی بعد حتی صدای تیک تاک ساعت داشت توی سرش زنگ میزد؛ خفگی با هر تیک بیشتر به بسترش نزدیک میشد.
نفس نفس زنان روی زمین افتاد، چشماش در شرف بسته شدن بودن که در باز شد؛ ناگهان حجم عظیمی از گاز سمی از اتاق بیرون رفت.
استیو با سرعت به طرفش اومد و باکی رو توی بغلش گرفت.
"منو عصبی نکن باک.. نمیخوام خارج از برنامه ای که دارم بهت درد بدم."
باکی اما همچنان، به سختی نفس میکشید، سینه اش به تندی بالا و پایین میشد و لباس استیو رو توی دستش مشت کرده بود.
بی اختیار و از روی حس حقارتی که داشت، با صدای بلند شروع به گریه کرد‌.

our line [stucky]Where stories live. Discover now