3

34 6 5
                                    

استیو سراسیمه دستشو روی چشمای باکی گذاشت.
"تموم شد تموم شد، دیگه تموم شد"
صدای نفس نفس زدن باکی آروم گرفت، ولی هق هق آرومش از درد، هنوزم سر جاش بود.
"خواهش میکنم امروز فقط استراحت کن"
استیو عاجزانه ازش خواست و بارنز، فقط سکوت کرد، نای حرف زدن و مخالف رو نداشت.
با کمک راجرز بلند شد دوباره روی تخت نشست؛ استیو پتوی نرم و سفید رو روش کشید و موهای خیس شده از عرق سردش رو، از سرش کنار زد.
"بهت قول میدم اوضاع بهتر میشه"
آروم نزدیک شد و روی پلک های باکی رو بوسید.
از اتاق خارج شد و درو قفل کرد؛ ثانیه بعد روی زمین افتاد.
یکی از دستاش رو تکیه گاهش کرده بود و دیگری رو روی قلبش فشار میداد.
یکی از نگهبان های اطراف به سرعت کنارش اومد
"قربان حالتون خوبه؟ صورتتون! صورتتون سرخ شده! قربان بیمار شدین؟!"
استیو سرش رو بالا آورد و خندید.
اینقدر زیبا می‌خندید که سرباز مطمئن بود صدایی زیبا تر از خنده کاپتان هایدرا نشنیده.
"خوبم الکس، فقط خیلی خوشحالم، اینقدر که قلبم داره از جا در میاد"
و بعد از بلند شدن از روی زمین، دستشو روی شونه سرباز کشید.
با وجود اون شاهد، حتی اگه هایدرا مطمئن نبود استیو دیونه شده، دیگه جای شکی باقی نمیموند.
قطعا هرکسی می‌فهمید از شدت لذتی که ناگهان از صدای گریه و نفس نفس زدن باکی بهش دست داده، زانوهاش سست شده؛ اونو درجا به قتل میرسوند.
آخرین لبخندش رو زد و سراغ پایگاه اصلی رفت، از وقتی که هایدرا تونست چندتا از مقرهای شیلد رو بگیره، خیلی از نقشه های استارک لو رفته بود و استیو فقط منتظر فرصت مناسبش بود.
حالا که همه چیز در اختیارش قرار داشت، وقت ترکوندن مغز استارک رسیده بود.
...
صدای شلیک تانک ها و به رگبار بسته شدن اون خیابون، لرزه به تن هرکسی مینداخت؛ غیر از استیو راجرز.
کاپتان وسط سربازها ایستاده بود و سمفونی خودش رو با راهنمایی کردن ارکستر درست میکرد.
با دستش به ویالونیست ها اشاره کرد و خمپاره ای به سمت مغازه کلاه گیس فروشی شلیک شد.
مرحله بعد، تک نوازی پیانو بود؛ به پیانیست اشاره کرد و گاز اشک آور توی مغازه پرت شد.
و حالا نوبت خودش بود؛ وقت آواز خوندن رسیده بود.
در آهنی زیر مغازه رو باز کرد و وارد مخیفگاه ویرانه استارک شد.
"بلاخره لونه موش ها هم پیدا کردیم"
ناگهان صدایی از زیر آوار لعنتش کرد، صدای یه زن بود، صدای هم رزم قدیمیش، پگی عزیزش بود.
به سختی میتونست حرف بزنه و تمام صورتش خونی بود، نمیتونست دووم بیاره.
راجرز رو یکی از زانوهاش خم شد و با لبخند صورت پگی رو نوازش کرد.
"به امید دیدار در قعر دنیای زیرین"
و بعد از بلند شدن، پاش رو روی گلوی پگی فشار داد، و حتی جون دادنش هم تماشا، نکرد.
شروع به گشت و گذار روی اون آوار ها کرد، شاید زیادی به استارک سخت گرفته بود؛ به هرحال اون یه دانشمند بود نه یه سرباز، قاعدتا نمیتونست راجرز رو شکست بده.
کمی بیشتر که گشت، بلاخره استارک رو پیدا کرد؛ پای راستش زیر آوار گیر کرده بود و سعی میکرد خودش رو نجات بده.
"تماشای نابغه ها برای نجات خودشون تو لحظات آخر زندگیشون واقعا حیرت آوره!"
گفت و رو به روی استارک- که از لب و ابروی زخمیش بدون توقف خون میچکید- نشست.
"تو.. تقاص پس میدی.."
استارک گفت، با نفرت خالصی که از تمام وجودش سرچشمه میگرفت.
"تقاص؟ اون وقت چجوری؟ شبح میشی و منو شبا موقع خواب میترسونی؟"
راجرز با طعنه و خنده های بلندش، لرز به تن استارک مینداخت؛ اون کاملا عقلشو از دست داده بود.
"یه روزی راجرز.. یه کسی اون قلب سیاهت رو با اسلحه اش هدف میگیره و تموم میشه.."
بعد از حرف استارک، استیو لبخند زدن رو تموم کرد، انگار شنیدن این حرف براش زیادی سنگین بود.
"حتی قبل از اون.. ترک میشی و تمام دنیا روی سرت خراب میشه.. به طوری که تک تک سلول های بدنت توی صورتت داد میزنن 'تو لایق عشق نیستی' همون طور که هیچوقت نبودی."
استارک تمومش کرد، حرفای زهرآلودش برای استیو رو با جمله آخر، و زندگی خودش رو با سیانور زیر زبونش.

our line [stucky]Where stories live. Discover now