خورشید کمکم داشت پشت کوهها قایم میشد و پرتو های نارنجی رنگش خبر از تموم شدن روز میدادن ولی آلفای جوون هنوزم توی اتاق کارش نشسته بود و با برگههای زیر دستش سروکله میزد. با تقهی کوچیکی که به در خورد اجازه ورود داد و منشیش داخل اومد.
_قربان وقت کاری امروز تموم شده ، مایلید امروز بیشتر سر کار بمونین؟
ناگهان سرش و بالا آورد و تونست صدای مهره های گردن رو بشنوه کش و قوسی به بدنش داد و به ساعت نگاه کرد.
"کی ساعت شیش شد؟"
با خودش گفت و سمت منشی برگشت.
_آره میخوام بیشتر بمونم شما میتونین برین خانم دو ولی به مدیر بخش حسابداری بگین فردا گزارشش روی میز کارم باشه.
منشی تعظیم کوتاهی کرد: حتما قربان، بهشون میگم روزتون بخیر.
سونگچول هم سری تکون داد و بعدش منشی بیرون رفت و آروم در رو پشتش بست. با بیرون رفتنش آلفا هم روی صندلیش لم داد و عینکش رو درآورد تا یکم چشمهاش رو مالش بده ، ظاهراً سردرد امروز قرار نبود دست از سرش برداره.بلند شد تا کمی کنار پنجره قدی بایسته بلکه یکم سرحال بشه و بتونه کار هاش رو زودتر تموم کنه.
چند دقیقهای رو بی حرکت درحالی که دست هاش توی جیبش بود به منظره روبهروش خیره شد که صدای پیام گوشیش بلند شد. سمت میز برگشت و با دیدن اسم "جئون ونوو" پیام رو باز کرد.
"سلام سونگچول.
این مرکز اسپا با محل کارت بیست دقیقه فاصله داره برای ساعت نه امشب وقت گرفتم. همهی پرسنل هم مرخص کردم که راحت باشی.
لطفا این جلسه رو از دست نده "
پیام بعدی هم شامل لوکیشن مرکز بود. پیام تشکری براش فرستاد و پشت میزش برگشت تا سریعتر کاراش رو انجام بده و جلسهی ماساژش برسه.
____________________________
بعد از اینکه پیام تشکر دوستش رو گرفت لبخند محوی زد و گوشیش رو روی میز پلاستیکی جلوی مغازه بیستوچهار ساعته انداخت، صندلی رو عقب کشید و همزمان که پشت میز جا میگرفت کاسهی نودل فوری و قوطی سوجو رو روی میز گذاشت.
بعد از اضافه کردن ادویه و سس مخصوص نودل چاپستیک های چوبیش رو از هم جدا کرد و مشغول هم زدن نودل هاش شد. وقتی خوب مخلوطش کرد کمی از نودل هارو با چاپستیک برداشت و وقتی خواست بخورتش دستی از ناکجاآباد عینکش رو برداشت و کنار قوطی سوجو گذاشتش.
سرش رو بلند کرد که بفهمه کی این کارو کرده ولی فقط یه تصویر تار از یه مرد هیکلی دید که حدس میزد هودی تنش باشه. بالاخره دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه.
_هی میشه عینکم رو برگردونی سر جاش؟ اصلا چرا بهش دست زدی؟
پسر نگاهی به ونوو انداخت و همزمان با لبخندی که همچنان برای ونوو تار بود، عینک رو برداشت تا روی صورت آلفای نارگیلی بذارتش.
YOU ARE READING
NEED A HAND?
Fanfiction"کمک میخوای؟" "چوی سونگچول یه مدیر عامله که نیاز داره برای چند ساعتم که شده چشم روی هم بذاره ولی مشکلات خوابش این اجازه رو بهش نمیده. حالا چی میشه اگه یه امگا که همه از ماساژ های فوقالعادهاش تعریف میکنن باعث بشه رئیس موقع ماساژ یه خواب که مدت هاست...
