Part10

155 12 22
                                        

وصل کردن چراغ‌ها اطراف درخت تمام شد و تزئینش تکمیل شد. هیونا دست به کمر از فاصله‌ی چند متری به درخت نگاه کرد

_بنظرم اون زنگوله‌هارو برداریم خیلی احمقانش کرده

سوبین پوفی از حرص کشید

_من دیگه بهش دست نمی‌زنم خودت هر کاری می‌خوای بکن

سپس به سمت ریک که با خاله‌اش مشغول گفت و گو بود رفت.

هیونا غرید:《کلا چهار تا چیز جا به جا کردی دیگه پیرمرد!》

سوبین با آنکه پشت به هیونا بود گویی که او می‌تواند ببیند چشم غره‌ای رفت و کنار ریک نشست.

_خوش می‌گذره؟

ریک بیسکوییتی که کامل در دهانش جا داده بود را جوید

_می‌خواستم بیام کمک دیدم خاله لیا بیشتر نیاز به کمک داره

سوبین سرش را به معنی فهمیدن تکان داد

_برای تموم کردن بیسکوییتا نیاز به کمک داشت؟

زن مسنی که تا آن لحظه با لبخند آنها را نظاره گر بود از جا برخاست

_اذیتش نکن سوبین!

سپس خطاب به ریک ادامه داد:《 هر چقدر که می‌خوای بخور》

ریک با ذوق تشکر کرد و ابروهایش را برای سوبین بالا داد که باعث خنده‌ی او شد. با چشم دور شدن خاله‌اش را تماشا کرد و سپس با یادآوری چیزی دوباره به ریک نگاه کرد

_راستی چرا یونجون پیش خانوادش نمی‌ره؟

ریک خم شد و لیوان شکلات داغش را از روی میز برداشت و همانطور جواب داد:《 نمی‌دونم، شنیده بودم روابط خانوادگیشون چندان تعریفی نداره ولی نه دیگه در این حد》

سوبین متفکرانه سری تکان داد و به گوشیش چشم دوخت.

_یعنی می‌خواد تنها بمونه؟

ریک با بی قیدی شانه بالا انداخت

_آره، خودت که شنیدی چرا باز می‌پرسی.

جوابی از سوبین دریافت نکرد و از این رو سرش را بالا آورد. با دیدن چهره‌ی به فکر فرو رفته‌ی دوستش با گیجی نگاهش کرد

_اصلا چی‌شده که یهو این مسئله واست جالب شده. تا دیروز سایشو با تیر نمی‌زدی؟

سوبین سرش را بلند کرد

_راستش الان که فکر می‌کنم اونقدرام آدم بدی به نظر نمی‌رسه

چشم‌های ریک گشاد شد

_چوی سوبین! حرفای جدید می‌شنوم

سوبین توجهی نکرد و ادامه داد

_نظرت چیه بهش پیام بدی و دوباره بهش بگی که اگر می‌خواد می‌تونه بیاد اینجا

ریک لیوانش را روی میز گذاشت

MortimerHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora