Part9

120 12 13
                                        

نیم ساعتی می‌شد که از سر میز قرار گرفتنش می‌گذشت.

_غذا رو دوست نداری؟

با شنیدن صدای جینسن سر بالا آورد

_نه همه چیز خوبه، اشتهای من همین قدره

جینسن در گلو خندید

_تعجبی نداره که هیکل خوب و روفرمی داری

یونجون چیزی نگفت و تنها به مرد جوگندمی خوک مانند روبه رویش زل زد، حتی درونا احساس انزجار نکرد؛ خیلی وقت بود به سخنان چندش آور دیگران عادت کرده بود.

_امشب واست یه سورپرایز دارم

یونجون همچنان بدون واکنش خاصی به مرد زل زده بود.
با اشاره‌ی مرد بادیگارد او که فرد قوی هیکل و تاسی بود جعبه‌ای کوچک روی میز گذاشت. جینسن جعبه را برداشت و کنار بشقاب یونجون گذاشت.

_امیدوارم خوشت بیاد

یونجون نگاهی به جعبه و سپس جینسن کرد

_هنوز وقت نکردم بابت هدایای قبلیت ازت تشکر کنم و ازم می‌خوای یدونه جدیدش رو قبول کنم؟

_وقت برای تشکر زیاده، بازش کن

یونجون جعبه را برداشت و باز کرد. گوشواره‌های یشم سبز در آن خودنمایی کردند.

_چشمگیرن

_این سنگ از میانمار استخراج شده و به اینجا اومده. همچنین اون‌ها رو یکی از ماهرترین جواهر سازهای کشور طراحی کرده. 

یونجون در جعبه را بست

_متشکرم اما ترجیح می‌دم قبولش نکنم

جینسن اصرار کرد

_لطفا ردش نکن. قبولش کن و ازش استفاده کن. باور دارم توی گوش‌های تو بی‌نهایت زیبا جلوه می‌کنن. همینطور نمی‌خوام دفعه‌ی بعد بهونه‌هایی مثل گم کردنش برای ننداختنش رو واسم بیاری پس یه گوشه رهاشون نکن. 

_مثل اینکه هنوز بابت دستبندی که بهم هدیه دادی و گم کردم دلخوری؟

جینسن دستش را تکان داد

_معلومه که نه اون دستبند کوچکترین ارزشی دربرابر تو نداره فقط ازت می‌خوام از این یکی مراقبت کنی

یونجون سرش را تکان داد و چیز دیگری نگفت. نگاهی به ساعتش انداخت.

_فکر کنم بهتره برگردم

جینسن تکیه اش را از صندلی گرفت و سریع جواب داد:《اما الان خیلی زوده》

یونجون با دستمال دستش را پاک کرد و چیزی نگفت.

_اگر از محیط رستوران خوشت نمیاد می‌تونیم بریم خونه‌ی من

یونجون پوزخندی زد که از چشم جینسن پنهان نماند

MortimerStories to obsess over. Discover now