Minho
7:24 pm. Saturday
...
_ فرصتش پیش نیومد با هم اشنا بشم..
سلام من اوشنم!
چشم هاش از این گرد تر نمیشد.
اون افراد.. هرکدوم یه جوری رفتار میکردن..
اول اونو از خونش کت بسته کشونده بودن تو ناکجا اباد و بعد ازش بازجویی کرده حالا باهاش خوش و بش میکردن؟؟
چشم هاش رو به چشم های پسر دوخت. هرچقدر تلاش میکرد بغضش رو کنترل کنه، بیفایده بود.
خشم و غم از دو پنجره ی چشم هاش بیرون میزدن. نمیخواست. نمیخواست اینجا باشه..
_بزار.. برم خونه..
نفس سنگین پسر چند تار موی روی صورتش رو کنار زد و چشم هاش دوباره به زمین دوخته شد. شرمسار بود. این رو به خوبی میدید.
انگار قصد داشت از در دوستی وارد شه، اما مینهو کالفه تراز این حرفا بود.
سرش رو بلند کرد و دستش رو روی شونه ی پسر گزاشت. احساس گناه میکرد..
و اینکه در مقابل کانگ اونقدر ضعف داشت عصبانیش میکرد.
تمام این مدت، هیچوقت حرفی خلاف نظرش نزده بود. کاری خلاف خواستش نکرده بود.
اما اینبار..نمیتونست دست رو دست بزاره و تماشا کنه.
نمیتونست بزاره یه ادم بیگناه بخاطر اون پاش به این کثافت کشیده بشه.
_هی..
لب هاش رو کمی روی همدیگه فشار داد و اب دهانش رو به سختی قورت داد. حرف زدن براش سخت بود. نمیتونست کلامت رو به خوبی کنار هم ردیف کنه و این موضوع دستپاچش میکرد.
_ میدونم گیج شدی..نگرانی و حتی..عصبانی. از من.
کاملا حق داری..حتی اگه بدتر از این هم میکردی حق داشتی.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_من..راه دیگه ای به ذهنم نرسید تا از اومی محافظت کنم..- احتماال حتی تا امروز نمیدونستی همچین چیزی وجود داره..-
یه اشتباه احمقانه کردم و متاسفم. حق نداشتم چنین
کاری بکنم.
حق نداشتم.. پات رو به این ماجرا باز کنم.
و..همه ی تالشم و میکنم تا درستش کنم.
نگران نباش.
دیر یا زود ثابتش میکنم و بعد..
نفس عمیقی کشید.
_بعد..میتونی بری..
حتی خودش هم از جمله ی اخرش مطمئن نبود. فقط امیدوار بود.. امیدوار بود حل بشه.
مینهو اما هنوز مضطرب بود.
سرش رو پایین گرفته بود. نمیدونست چی باید بگه..
کاری ازش بر نمیومد. حتی نمیتونست فرار کنه!
پاهاش هنوز به صندلی بسته شده بودن و حتی اگه ازاد بود، حتی نمیدوست کجاست..
دست های مشت شدش رو کمی بیشتر فشار داد و نفسش رو بی صدا بیرون داد.
_میشه..بهم اعتماد کنی؟..
با شنیدن صدای پسر بزرگتر نگاهش دوباره به چشم هاش پیوند خورد.
اون چشم ها.. حتی در این لحظه هم از نظرش به طرز خطرناکی زیبا میومدن..
YOU ARE READING
Ocean
Açãoلی مینهو دانش اموز بورسیه که تازه به سئول نقل مکان کرده و همکلاسی عجیب و غریبش نظرش رو جلب میکنه. چی میشه اگه همین همکلاسی زندگیش رو به کل از همون روز اول مدرسه تغییر بده؟.. _اوشن؟.. تا الان همچین اسمی رو توی آسیایی ها ندیده بود. شاید یه لقب بود؟.. ...
