Hello, Im Ocean!

146 18 9
                                        

Minho
8:07 am. Saturday

چشم هاش رو به آرومی از هم فاصله داد. پس سرش درد میکرد و حس می‌کرد چشماش ممکنه هر لحظه از حدقه بیرون بزنن.

"نکنه مواد زدن بهم؟؟"

دور و برش رو نگاه کرد.
دست‌ها و پاهاش به یک‌صندلی بسته شده بود.
همه‌ جا تاریک و سرد بود و هر چقدر که پلک می‌زد چشم هاش به تاریکی عادت نمیکردن.
کم کم داشت میترسید.

خیلی خب..عالی شد.
از ختم مامان بزرگش برگشته بود و حالا توسط افرادی که نمیدونست کین خفت شده بود.
البته حدس هایی داشت؛ مثلا..اوشن و دوستاش!

کمی وول خورد اما طناب ها خیلی سفت تر از تصورش بودن..

مچ هاش رو اونقدر تکون داده بود که درد گرفته بودن و خون تو نوک انگشت هاش جمع شده بود..
قلبش تند تند می‌زد، وضعیت هر لحظه داشت بد و بدتر میشد!

سعی کرد پاهاش رو تکون بده.. اما اونها حتی محکمتر بسته شده بودن!

واقعا داشت کلافه میشد.
اونها کی بودن؟..
آدمای اوشن یا اون غول تشنا؟..
یا..نکنه یکی میخواست بهش تجاوز کنه؟؟
نکنه میخواستن اعضای بدنشو در بیارن و بفروشن..

هر چقدر فکر میکرد چیزای بدتری به ذهنش میرسید.
دوباره تلاش کرد و شروع به تکون خوردن کرد اما نتیجش چیزی جز برخوردش با مخ روی زمین نبود.

_آخ..

اشک تو چشم هاش جمع شد. موضوع چی بود؟..چرا بسته بودنش..اصلا کی بسته بودش؟!

مدتی به همین صورت گذشت..
کم کم داشت به کله پا بودن عادت میکرد تا اینکه بعد از حدود ربع ساعت صدای قدم های شخصی رو از پشت در شنید و در با صدای ریزی باز شد.

بخاطر وضعیتی که توش قرار گرفته بود نمیتونست سرش رو بلند کنه..

تمام بدنش میلرزید. بدنش منقبض شده و نفس هاش به شمار افتاد بود.
در همین لحظه، دستی روی مچ هاش حس کرد.
نرم بود..
طناب رو به ارومی از دستش باز کرد و بدنش رو چرخوند.
نمیتونست دروغ بگه. انتظار چنین رفتار لطیفی رو نداشت..
مگه خودشون نبسته بودنش؟..

وقتی صورتش رو بروی صورت پسر قرار گرفت فهمید موضوع از چه قراره.

خودش بود..اوشن.
همون پسر مو ابی چشم قشنگ.
احتمالا دنبال موادش اومده بود..
اون لحظه نفهمید چرا تو چنین شرایطی داره تو مغزش از چهره و ظاهر پسر تمجید میکنه.
احتمالا ضربه ای که به سرش خورده بود زیادی شدید بود..

در کمال تعجب با حرکت دادن صندلی از روی زمین بلندش کرد و بعد از تکوندن گرد و خاک از روی لباسش، نفس عمیقی کشید و ازش دور شد.

بعد از گذشت چند ثانیه در دوباره باز شد و دونفر دیگه وارد شدن..

اون پسر مو قهوه ای که جلوی در دیده بود و شخصی پشت سرش.

Ocean Where stories live. Discover now