هاییییی
بعد از چند ما برگشتم 😭ببخشید نبودم و قول نمیدم بتونم زود به زود آپ کنم ولی این قول رو میدم تا اواسط تابستون این کارو تموم کنم 💖
.....مثل همیشه :
٫ نامجون ، " جین ، ۰فرعی ها ، ؛هوسوک ، +شوگا
.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰
آفتاب بهاری نم نمک به چهره ی پسر می تابید و صورت سفیدش رو به الهه ها شباهت می داد
با چشمهای تیره رنگش پرسید
_تاحالا درباره ی سه خط چیزی شنیدی ؟
/نه...
پسر با عشق رمانی رو جلو آورد و به پسر دیگه نشون داد
فرم دبیرستانی و نیشخند ناشی از هیجانش بیشتر اونو بیشتر از همیشه به یک نوجوون شبیه کرده بود
_ توی آخرین نوشته ای که از یکی از فراعنه پیدا کردن...سه خط نوشته داشت ....
که همه ی اون رو به وصف کردن معشوقش پرداخته بود ...
در نتیجه هیچ کس نفهمید اون کی بود و چی کرد ...
....ولی عشقش مثل افسانه توی تاریخ باقی موند
اون سه خط این بود ...
خط اول :
_ موهای نقره ای رنگی داشت که او رو از همه ی سیه رویانِ شب متمایز می کرد ... پیکانَک نگاهش مثل تیری بر قلبم نشست ........
خط دوم :
_ پانصد روز از اولین دیدار منو تو گذشته ...به راستی که چگونه چون نوری بر زندگیم تابیدی الهه ی من؟
خط سوم:
_ زندگی . عشق . مرگ . بوسه . ماه . خورشید . آلاله . تیر
پسر با تعجب لب زد
/یعنی چی؟..توی خط آخر چی شد ؟
جین لبخند آرومی زد
_ خط آخر رد زندگی رو در بر داره ، آلاله نماد افسانست ، یک گل جاوید...
فرعونک عاشق پسری بود که موهای نقره ای رنگ داشت و جامعه با عشق زیباشون مخالف بود
عشق فرعونک با بوسه ی خورشید و ماه یعنی گرگ میش به پایان رسید ....
جشن ازدواج اونها توی گرگ و میش گرفته شده بود ، اون روز حسودی با تیر قلبِ نقره ای رنگ پسر رو شکافت
فرعونک افسانه ای به پا کرد و مردم اون شهر برای همیشه محو شدن .......
میگن این داستان حقیقی شهر مرده ی مصر هست ...
پسر ِ دو رگه با تعجب به جین نگاه کرد و جوری تظاهر کرد که انگار هیچ کدوم از توصیفات جین رو نشنیده
سکوت برای دقایقی بینشون بر قرار بود اما لحن تلخ پسرک سکوت رو شکست
/ چرا هنوز این رویا رو میبینی جین ؟
جین به خودش لرزید و فضای سبز رنگ و پر نشاط برای لحظه ای رنگ ترس و طوفان گرفت ....
باد پنجره هارو به می کوبید ، زمین می لرزید و جین تنها بود.....
ترسیده بود ....
و در رویاش واژه ی مرگ رو زندگی می کرد...
صدا زمزمه کرد
/ وقتشه به یاد بیاری ....سوکجینا......
منو بیاد بیار ...
جین با لرزش از خواب بیدار شد .....
عرق کل بدنش رو فرا گرفته بود و نفس هاش بریده و مقطع بودن ....
خودش رو به لبه ی تخت رسوند و دستش رو روی قلبش گذاشت.
اون پسر کی بود ؟ ...جین حتی چهره ی نحسش رو هم به یاد نمی آورد ...کابوس وحشتناکی توی رویاش سرک کشیده بود و منشأ اون کابوس ...ناشناس مونده بود ضربان قلبش مثل زنگی توی گوشش میپیچید
ESTÁS LEYENDO
𝑫𝒊𝒗𝒊𝒍𝒆_𝐍𝐚𝐦𝐣𝐢𝐧
Acciónکیم سوکجین پلیسی که هر روز فساد رو میبینه که مثل هیولایی از جلوش میگذره و فقط اونه که به دست هیولا آلوده نشده اما چی میشه اگر نامجون رو ببینه و هفت مروارید توی دل اقیانوس تاریک فساد همو پیدا کنن
