14ـ سردرگم

75 14 8
                                        

من خیلی بد قولم نه 😭 ؟
ببخشید واقعا💔
اوکی دیگه هر دو  شب ی پارت داریم !

اولش ی‌مرور‌ کوچیک‌  و سرسری  میکنم ، اگر داستان اصلی رو یادتونه پس ردش کنید

داستان از جایی شروع شد که جین به دفتر سورکی انتقال داده شد ، قبل از اینکه سعی کنه به درستی با دفتر سورگی خو بگیره اونا درگیر پرونده های مواد میشن و بعد از اینکه به بن بست بر می‌خورن جین تصمیم میگیره که تک‌روی کنه و شانس و البته لیدر نامجون به کمکش می رسن و با ی ریسک کریستال قاچاقچی اعظم مواد کره به همراه چند تا از رهبر های گروه گانگستر  رو گیر میندازن ، و اینجا جین چیز های عجیبی رو  از گذشته ای که پدر مادرش رو از دست داده و به دست والدین جدیدش سپرده شده یاد میاره .
همین .

مثل همیشه :  "جین ، #جیمین ، ٫نامجون ،  ؛هوسوک‌ ،+شوکا ،  .سوم شخص

-----------------------------ـ--------ـ----------ـ-----------

سرشو به نیمکت چوبی توی حیاط پرورشگاه تکیه میده ، سردرگم بود چون..زندگی جین همیشه ساده بود ، والدین آسون گیر ، کار های ساده و روزمره و گاهیم مورد قلدری قرار گرفتن سر کارو مدرسه اما تاحالا انقدر علامت سوال دور خودش ندیده بود :

ــــ من کیم.....؟

ــــ والدین اصلیم کی بودن؟
ــــ اون پسر کیه؟
ــــ چرا من بیاد نمیارم؟
ــــ پخش کریستال منحل شد ؟
ــــ پرونده ی جدید چیه و...و...و...
با کسیژن خنک توی هوا دمی گرفت و به آسمون آبی خیره شد ،‌ جین اصلا شبیه خودش نبود .

داشت تبدیل می شد و از این متنفر بود .
اون همیشه شاد بود‌ و عاشق والدینش ، ولی تحقیق درباره ی خانواده ی قدیمیش به جین...حس غریبگی می داد .....ی حس مثل اینکه ٫٫تو گمشدی٫٫ .

برخلاف انتظاری که داشت پرنده ای توی آسمون نبود که توجهشو جلب کنه  .
آسمون خالیِ خالی بود ، انگار اونم داشت تغییر می کرد .

هوا سرد بود اما خورشید یکم وضعیت سرد رو مطلوب تر می کرد ، درست مثل حسی که دوش آب گرم توی زمستون داره .

با صدای sms موبایلش گوشیشو برداشت و به مخاطب افسانه ای نگاهی انداخت :

کیم نامجون : ‌ ـ  افسر جین چرا نمیای دفتر ؟
ـ حالت خوبه ؟ ـ مرخص شدی ؟     

جین لبخندی زد و با انگشتای سردش روی صفحه ی گوشی تایپ کرد :

ـ بلهه ...نیم ساعت دیگه اونجام ...قربان!؟

نامجون نوشت :  ـ خوبه ....امیدوارم بعد از شیفت  وقت  آزاد داشته باشی

با بله ای جواب پیام آخر نامجون رو داد و با عجله به نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس رفت و خوشبختانه به موقع رسیده بود پس نفس نفس زنان دستگیره ی کمکی رو گرفت و وارد اتوبوس شد .

𝑫𝒊𝒗𝒊𝒍𝒆_𝐍𝐚𝐦𝐣𝐢𝐧Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora