16-سوجو

74 10 4
                                        


⁦(⁠ ⁠╹⁠▽⁠╹⁠ ⁠)⁩ وباز هم پارت جدید.
این یکی طول کشید چون من روند داستان رو توی ذهنم دارم ولی تایپ کردنش واقعا چیز متفاوتیه

علامت ها مثل همیشه :  #جیمین و ؛هوسوک‌ و +یونگی و ٫نامجون و -کوک‌ و •تهیونگ و "جین

-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

صدای بهم بر خورد کردن لیوان ها توی فضا میپیچه

اولین شات رو همگی به افتخار حضور جیمین مینوشن‌ و شات دوم رو به عنوان یک امید برای حل پرونده ی روبه رو

جو سنگینی که بخاطر بحثِ توی دفتر پیش اومده بود هنوز یکم احساس خفگی ایجاد می کرد اما به لطف سوجو‌ تاثیرش کمتر شده بود

آسمون قلب جین هنوز به خاطر دیدن جلوه ی آسیب پذیر و دست لرزون نامجون طوفانی بود
باید امشب تمام سعیشو میکرد که جو رو صمیمی تر از همیشه کنه ولی مغزش باهاش یاری نمی‌کرد....

خب راستش حقم داشت چون جین هیچ وقت به مهمونی همکاراش دعوت نمی شد  مگر اینکه  قرار بود یک گوشه دور از همه بشینه و هرچی اونا می‌خورن رو حساب کنه  ، جین رسما برای اونها فقط ی کارت نامحدود بود

اما حالا علاوه بر همکارایی که بهش حس امنیت می دادن  ـنامجونـ درست کنارش بود ، نامجون فقط همکار جین محسوب نمیشه اون قلب تپنده ی جینه....دلیلی که اون روز توی بیمارستان فهمید که جونش فقط ی وسیله ی بی ارزش نیست

دقیقا نمی دونست کی و کجا اما  نامجون حالا دیگه به  ی پایه ی ثابت تو زندگی جین تبدیل شده بود
انگار قرار بود از اول باشه و ادامه پیدا کنه

به یاد نمی اورد چه زمانی و چه‌ وقت اما‌ جین دیگه حتی با اون رسمی هم حرف نمی‌زد
اون داشت بیشتر و بیشتر به نامجون عادت می کرد البته که نه به عنوان ی همکار ، مثل ی‌ عضو مهم از خانواده !

اما حالا ی مانع نامرئی بزرگ ، مثل ی باگ بازی یا همچین چیزی بینشون قرار گرفته بود و وضع رو‌ خراب میکرد

علاوه بر اون موج تنش هنوز بر جو حاکم بود، کم بود اما هنوز حضور داشت و این به جین هشدار  می داد که کلماتش رو بسنجه تا وضع بد تر از این نشه

جیمین که سعی داشت مسیر نگاه‌جین رو بخونه لبخند ریزی زد
# بسپرش به من

با زدن چند ضربه روی میز توجه همه رو جلب کرد و بعد صداشو صاف کرد
# هی با ی بازی چطورین؟ بازی اینطوریه که همه ی شات هارو پر میکنیم و هر کس از فرد کنار دستیش یک سوال می‌پرسه و اگر اون فرد خواست که به سوال جواب نده به عنوان جریمه باید کل شات رو ی نفسه بنوشه.

هوسوک لبخندی به پهنای میز زد چون یونگی درست کنار دستش بود !
البته اگر میخواست فاصله رو هم در نظر بگیره اون نزدیک به یک متر از هوسوک فاصله گرفته بود تا چشمش به هوسوک نیفته....
یونگی دلخور بود؟ قطعا!

𝑫𝒊𝒗𝒊𝒍𝒆_𝐍𝐚𝐦𝐣𝐢𝐧Des histoires addictives. Découvrez maintenant