🍁part 2🍁

2.5K 530 89
                                    

Flash back_ Seoul

درحالیکه بیشتر حواسش به لیز نخوردن کیفی که توی بغلش داشت بود با تموم وجود می دوید و اهمیتی به باد سردی که صورتش رو می سوزوند نمیداد...
اگه بازم دیر میرسید چانیول میرفت..هر صبح فقط پنج دقیقه کنار ایستگاه صبر میکرد و اگه اون خودش رو نمی رسوند میرفت... گاهی وقتا فکر میکرد چانیول حتی نصف چیزی که اون بهش اهمیت میده به بکهیون اهمیت نمیده...
بک بخاطرش رانندش رو می پیچوند و غرغرای پدرش رو تحمل میکرد..تقریبا یک هفته در میون سرما میخورد و هربار کلی از درساش عقب میموند... اینا همه فقط بخاطر کوچکترین کاری بود که هر روز برای پارک چانیول میکرد
تمام مدتی که اون درحال تمرین رقص بود یا با دوستای عجیب و غریبش به کلاب و کاراکوئه میرفت و براشون میخوند بکهیون یا سر کلاس نشسته بود و ریسک تنبیه شدن رو با حاضری زدن برای اون به جون میخرید یا درحال نوشتن تکالیفش بود...

رفتار کلی چانیول باهاش هم به شرایط بستگی داشت..اگه روی مود خوبی بود حسابی تحویلش میگرفت و لوسش میکرد و اگه حال و حوصله ی درست حسابی نداشت ازش فرار میکرد...
با همه ی اینا اون تنها دوست واقعی چانیول بود.. تمام اونایی که باهاشون وقت میگذروند شبا وقتی مست میکرد توی خیابون ولش میکردن... یا بعد از یه مدت که میفهمیدن پولی نداره که پایه ی اونا و تفریحاشون بشه یا حتی بتونه دنگ خودش رو از غذاهای گرونی که میخوردن بده موقع ناهار یا قبل از چیدن برنامه اسکی و کوهنوردی و باشگاه میپیچوندنش... اونوقت بود که نوبت بکهیون میرسید... چانیول همیشه اینجور وقتا سهم اون میشد..

که برسه و تا خونه ای که توی کوچه پس کوچه های پایین شهر گم شده بود کولش کنه...
که از ناکجاباد روی سرش خراب بشه و از سروکولش اویزون بشه تا چانیول راضی بشه به خرج اون باهم یه جا ناهار بخورن...

تا چند سال قبل ک مادر خودش زنده بود و مادر چانیول توی خونه ی اونا کار میکرد اوضاع خیلی فرق داشت ولی همین که پدرش، مادر چانیول رو اخراج کرد همه چی بینشون بهم ریخت و هنوزم بعد از سه چهارسال بکهیون سعی داشت جبران کنه تا دوباره دوست قدیمیش رو داشته باشه...

تقریبا نزدیک ایستگاه بود و میتونست چانیول رو که روی صندلی های ایستگاه لش کرده بود ببینه که یه اتوبوس روبروی  ایستگاه وایساد و چانیول جلوی چشمهای ناامید بک که بخاطر باد سرخ و نم دار هم شده بودن سوارش شد و رفت...
نفسی که ریه هاش رو میسوزوند در مونده بیرون فرستاد و به اتوبوسی که دور و دورتر میشد نگاه کرد...

لعنتی..میتونست برای چند دقیقه هم که شده توی مسیر کنارش باشه...
اینبار قدمهاش رو به سمت صندلی های ایستگاه کشوند و کیفی که تمام مدت توی بغلش گرفته بود رو روی پاهاش گذاشت...
اولین بار نبود که خواب میموند و دیر میرسید ولی هربار همینقدر ناراحت میشد..امروز شاید بیشتر از همیشه چون میخواست توی راه به چانیول روحیه بده.... دیروز بازم توی اودیشن یکی از کمپانیا شرکت کرده بود و رد شده بود
لبش رو از داخل جوید و به دختر بچه ای که با یونیفرم سفید_آبی و یه آبنبات چوبی بزرگ توی دستش روبروش وایساده بود نگاه کرد
رنگ نیلی و بنفش ابنبات حواسش رو از اخم غلیظ دخترک پرت کرد

My baby shot me down Where stories live. Discover now