Flash back_ Seoulبه بخاری که از قابلمه ی سوپ بلند میشد خیره بود و صدای مادرش که درحال ریختن سوپ توی کاسه ی بزرگی بود رو میشنید... میشنید چی میگه ولی..اینقدر ذهنش شلوغ بود که یه جمله در میون حرفاش رو میفهمید
_بچه ی بیچاره تو این دو هفته چند کیلو وزن کم کرده... چرا راضیش نمیکنی باهات بیاد مدرسه؟! اینجوری که تمام روز توی اتاقِ تاریک تو میشینه و به در و دیوار نگاه میکنه حالش ممکنه بدتر هم بشه...
_خودش نمیخواد
_خودش؟! خودش تو این شرایط حتی زنده موندم نمیخواد... ما باید مراقبش باشیم نه اینکه اجازه بدیم روز به روز بدتر بشه
" حتی زنده موندنم نمیخواد " صدای مادرش توی سرش پیچید و چانیول برای اولین بار به نبودن بیون بکهیون فکر کرد
چی میشد اگه دیگه نباشه اویزونش نشه و لبخندای مهربون و احمقانه بهش تحویل نده؟!
چی میشد اگه دیگه نبود که وراجی کنه و در مورد رنگا ، صداها، مزه ها و بوها حرفای عجیب و غریب بزنه
مادرش کاسه ی سوپ رو به طرفش گرفت و چانیول گیج نگاهش کرد
_بگیرش دیگه! مجبورش کن تا ته بخوره..
کاسه رو از مادرش گرفت و سرش رو تکون داد...
"دلیلی نداره که نباشه!" توی ذهنش تاکید کرد و اینجوری به خیال خودش تمام احتمالات بد رو از بین برد
دلیلی نداشت که بکهیون نباشه...اون و مادرش مراقبش بودن مگه نه؟
جواب خودش رو با یه " آره " ی محکم داد و از اشپزخونه بیرون اومد
اون مراقبش بود...حداقل از نظر خودش...
دو هفته بود که بخاطر بکهیون تمام زندگیش بهم ریخته بود حتی مجبور شده بود سر همه ی کلاسا حاضر بشه تا برگرده و بکهیون که عین یه روح نگاهش میکرد توضیحشون بده.. اخرین باری که تمرین کرده بود هیفده روز پیش بود و به طرز عجیبی بخاطر هیچ کدوم از اینا ناراحت نبود... تنها نگرانیش بکهیون بود که اکثر اوقات با ارامبخش خواب بود و بقیه ی اوقات عین یه مجسمه روی تشکش می نشست و مات به رنگ عسلی لحافی که روش مینداخت نگاه میکرد بدون اینکه حرفی بزنه... شاید در طول روز فقط چند کلمه حرف میزد ولی در عوض تا مرز دیوونه کردن چانیول بی صدا گریه میکرد و چانیول مجبور میشد مثل بچگیاشون اون احمق نق نقو رو بغل کنه و برای دلدادی دادن بهش چرت و پرت سرهم کنه
در اتاقش رو که حالا متعلق به بکهیونم بود باز کرد و بی سروصدا واردش شد...
چشمهاش توی تاریکی روی تن لاغر بکهیون که این روزا بدترم شده بود و توی اون لحاف بزرگ بی شباهت به یه بچه نبود نشست و با تصور اینکه خوابه خیلی آروم درو پشت سرش بست...
جلو اومد و بعد از گذاشتن کاسه ی سوپ روی میز تحریر کوچیک و پایه کوتاهی که عملا چند سال بود بی استفاده شده بود و حالا بخاطر درس دادن به بکهیون دوباره از انباری بیرون کشیده بودش کنار تشک بکهیون روی زمین نشست...
_مامان برات سوپ درست کرده...باید بخوریش
با دیدن چشمای باز بکهیون لب زد و دستش زیر چتری هاش خزید تا پیشونیش رو لمس کنه
_هنوز تب داری... بشین چندتا قاشق بخور
نگاه بکهیون دستی که عقب رفته بود رو دنبال کرد و دستهای بی جونش تکیه گاه شدن تا بتونه سرجاش بشینه
_کی اومدی؟
با صدای خفه ای پرسید و چانیول همونطور که تنش رو میکشید تا کاسه ی سوپ رو از روی میز برداره تکخندی زد
_از مدرسه؟! چهارساعتی میشه...خواب بودی
کاسه رو روبروش گذاشت و بکهیون همونطور که زیر چشمی نگاهش میکرد قاشق رو بین انگشتاش گرفت
_از نگاه کردن به من سیر نمیشی باید غذات رو بخوری! یالا
با همون لحنی که قبلا حرص بکهیون رو در میاورد به خیال اینکه از اون واکنشای کیوت و حرصی گیرش بیاد گفت ولی تنها چیزی که بهش رسید اویزونی بیشتر لبای بک بود
_این مدت...نشد از آجوما تشکر کنم... کلی اذیتش کردم
با خجالت گفت و چانیول توی تاریکی اتاق با لبخند نگاهش کرد... دقیقا پنج روز بود که صداش رو نشنیده بود...
_چرت و پرت نگو...مادرم که کلی خوشحاله بابت موندنت اینجا...اونی که باید ازش تشکر کنی منم! همه ی کارو زندگیمو بهم ریختی..اتاقمم ازم گرفتی
لحن به ظاهر شاکیش تلخند محوی روی لبای بکهیون نشوند... سرش کمی خم کرد و لب زد
_ممنونم... ببخشید که اینقدر اذیتت کردم
_خواهش میکنم! مطمئن میشم جبران کنی
لحن از خود راضیش لبخند بکهیون رو عمیق تر کرد...
_ بخور دیگه
چانیول با طولانی شدن سکوت بینشون و نگاه خیره ی بکهیون، معذب لب زد و پسر کوچیکتر سرش رو تکون داد و قاشق اول رو به دهنش رسوند
_چه رنگیه؟!
بعد از قاشق سوم چانیول که با اشتیاق غذا خوردنش رو تماشا میکرد اولین سوالی که به ذهنش می رسید رو پرسید...
بی اندازه دلش برای پرحرفی های دوستش تنگ شده بود... قبلا باید به زور و با گرفتن دهنش جلوی حرف زدنش میگرفت و حالا باید اینجوری ازش حرف میکشید...
_ها؟!
_مزه ی سوپت رو میگم... چه رنگیه؟!
_نفهمیدم...وقتی ذهنم زیادی مشغول باشه متوجهش نمیشم
با صدای آرومی توضیح داد و یبار دیگه قاشقش رو پر کرد و به دهنش رسوند..اینبار ولی حواسش رو جمع رنگایی که توی ذهنش میرقصیدن شد
_سبز...سبز خزه ای
با همون لحن اروم گفت و چانیول بی اختیار لبخندی زد
_ خیلی وقت بود از این چرت و پرتا نمیگفتی فکر کردم واقعا خوب شدی
نمیخواست لحنش گزنده باشه چون واقعا خوشحال بود از اینکه تونسته دوباره این حرفای عجیب رو ازش بشنوه ولی انگار واقعا عادت کرده بود... عادت کرده به اذیت کردن پسر روبروش
بکهیون اما فقط توی سکوت بقیه سوپش رو خورد و وقتی تقریبا کاسه نصفه شد قاشق رو توش رها کرد و یکم عقبتر گذاشتش
_همینقدر؟
قبل از اینکه فرصت تشکر پیدا کنه چانیول با لحن معترضی پرسید و دوباره کاسه رو به سمتش هل داد...
_کامل بخورش... مامان گفت کاسه باید خالی بشه
بکهیون در مونده نگاهش کرد و چانیول اخمی روی پیشونیش نشوند
_بزور بهت بدمش؟!
به ناچار دوباره قاشقش رو بین انگشتای بیجونش گرفت... نمیخواست چانیول رو ناراحت کنه وای واقعا اشتها نداشت
_فکر کنم بعد از دو هفته الان وقت خوبی باشه که در موردش حرف بزنیم بک... نباید بذاری همون بلایی که سر پدرت اومد سر توهم بیاد...
بکهیون تو سکوت بهش خیره موند و اون با اینکه از درست بودن حرفاش توی این موقعیت هنوز مطمئن نبود ادامه داد
_من واقعا بابت پدرت متاسفم ولی اتفاقیه که افتاده... وقتشه خودت رو جمع کنی، تو که نمیخوای واقعا بمیری هوم؟!
_میخوام
با صدای گرفته ای گفت و چانیول با حرص ضربه ای به پیشونیش زد... چرا همشون امروز حرف مرگ رو میزدن؟!
_ تو غلط میکنی... وسط حرفای انگیزشیم نپر بچه... کی بود میخواست اهنگ بنویسه و همکار من بشه؟ چندسال زندگی منو با سیریش بازیات مختل کردی و حالا میخوای بمیری؟!
_برات جبران میکنم
با لحن مظلومی جواب داد و چانیول با تعجب نگاهش کرد
_چی رو؟!
_همین مزاحمتام رو دیگه...
_یااا الان که بی پول شدی داری از این حرفا میزنی؟!
_یه راه دیگه پیدا کردم
چانیول به طور واضحی داشت باهاش شوخی میکرد و سر به سرش میذاشت ولی اون زیادی جدی به نظر میرسید
_با اقای کیم حرف زدم... کیم جه ها
_ک..کی؟!
با بهت لب زد و بکهیون لپش رو از داخل جوید
_رئیس کمپانی جی اچ...اون بود که برای پدرم یه مراسمدر خور گرفت گرچه...
نفسش همراه با اه کوتاهی رها شد
_طلبکارا خرابش کردن... توی مراسم بهم گفت هرچیزی میخوام بهش بگم...
نگاهش رو به چشمهای متعجب چان داد و لبخند مهربونی زد
_منم گفتم دلم میخواد تو کاراموز کمپانی بشی...

CITEȘTI
My baby shot me down
Fanfiction🍁نام فیک: My baby shot me down 🍁کاپل: چانبک 🍁ژانر: رمنس، انگست، روزمره 🍁محدودیت سنی: +۱۸ همه ی زخم ها یک روزی خوب میشوند بعضی ها زودتر، بی درد تر ، بی هیچ ردی از بین میروند.. یک روز صبح که لباس میپوشی متوجه میشوی اثری از آن نیست. بعضی زخم ها...