🍁part 8🍁

3K 508 263
                                    

Flash back _ Seoul

_اینجا جای خوابه؟!

بعد از ضربه ی ارومی که به ساق پاش زد پرسید و بکهیون که کنار گلدون گوشه ی پذیرایی خودش رو جمع کرده بود پلک های سنگینش رو ازهم فاصله داد و گیج نگاهش کرد

_میخوای حالت بدتر بشه؟

با اخم محوی یبار دیگه پرسید و برای گرفتن بازوی بک خم شد...

_تونستی کار پیدا کنی؟!

بکهیون که حالا روبروش ایستاده بود پرسید و اون همونطور که تبش رو چک میکرد سرش رو به طرفین تکون داد

_سراغ هرکدوم بخوام برم باید بیخیال کاراموزیم بشم

درحالیکه بازوش رو محکم نگه داشته بود بکهیون رو به سمت اشپزخونه کشید و اون تونست میز پر از غذا رو ببینه

_امروز رفتم خونمون

بکهیون رو روی یکی از صندلی ها نشوند و خودش طرف دیگه نشست... نگاه منتظر بکهیون  تا وقتی نشست دنبالش کرد و وادارش کرد ادامه بده

_وسایل بدرد نخور رو فروختیم بقیه هم داخل اتاقن

به اتاق پشت سر بک اشاره کرد و پوزخندی زد

_وسایلمون از اونی که فکرمیکردمم کمتر بود

_خونه چی میشه؟

_وکیلتون گفت سخت میشه فروختش ولی سعیش رو میکنه

سری تکون داد و قاشقش رو برداشت تا یکم از اب سوپش رو مزه کنه... گلوش هنوز درد میکرد و سینش با هربار نفس کشیدن میسوخت
از سرما خوردگی متنفر بود ولی هربار بدترین حالتش سراغش میومد...
هنوزم نمیتونست خوب متوجه مزش بشه

_امروز با دوستام میرم بیرون...میخوای باهام بیای؟

بدون اینکه نگاهش کنه پرسید و قلب بکهیون محکم به سینش کوبید... این اولین باری بود که همچین چیزی ازش میخواست

_میشه بیام؟ یعنی.. عیبی نداره؟

_نه چه عیبی باهاشون شام میخوریم و برمیگردیم

با دهنی که تقریبا پر بود گفت و بکهیون لباش رو جمع کرد تا با یه لبخند پهن آبروش رو نبرن..
قاشق پر رو به دهنش رسوند و با اشتهایی که چند برابر شده بود دوباره به کاسه برش گردوند

_وسایل شیرینی پزیتم تو اتاق گذاشتم

_اوردیشون؟

با ذوق پرسید و چانیول سرش رو تکون داد

_حالم که بهتر بشه میرم دنبال کار

با لبخند محوی گفت و چانیول توی سکوت به خوردن سوپش ادامه داد...درواقع چشمش اب نمیخورد یه پسر شونزده ساله کار زیادی ازش بربیاد
بکهیون اما مصمم بود
باید میرفت سرکار... باید به چانیول کمک میکرد نمیتونست تموم طول روز اینجا بشینه و در دیوار رو نگاه کنه

My baby shot me down Where stories live. Discover now