🍁part 11🍁

2K 466 263
                                    

Flash back_ Seoul

نگاهش رو توی هال کوچیک و تاریک چرخوند و تلویزیون رو خاموش کرد.. پتوی نازکی که روی پاهاش بود رو بالاتر آورد و گردنش رو همونطور که تقریبا روی مبلا دراز میکشید به دسته بزرگ مبل تکیه داد..
تنها صدایی که میتونست بشنوه صدای نفسای آروم خودش بود..چشمهاش رو بست و گذاشت بوی وانیلی که برای پختن کیک ازش استفاده کرده بود و مثل همیشه همه جا پیچیده بود با نفساش وارد ریه اش بشه...

چانیول صبح زود رفته بود و گوشی داغونش هم خاموش بود و اون با اینکه میخواست خبر قبول شدن یا نشدن چان رو از خودش بشنوه تا غروب صبر کرده بود حتی بعد از مدرسه سرکار نرفته بود مرخصی گرفته بود و توی خونه مونده بود ولی خبری از چان نشد و به اجبار یک ساعت پیش به محل کار کیونگسو زنگ زد که بپرسه به دیدن اونا رفته یا اینکه خبری از سهون یا اون داره یا نه و کیونگ گفته بود که هر دوشون برای یه گروه هشت نفره انتخاب شدن و اون داره با بقیه به مهمونی ای که توی رستوران گرفتن میره. بعدم پرسیده بود مگه اون خبر نداره؟

معلومه که خبر نداشت! ولی به کیونگسو گفت که میدونه و فقط چون حالش خوب نبوده نمیاد و الانم بخاطر اینکه گوشی چانیول خاموش بوده نگرانش شده و به اونجا زنگ زده..
حتی منتظر نشده بود که هیونگش چیز دیگه ای بگه یا بپرسه چون در اون صورت خیلی راحت متوجه میشد که بک داره دروغ میگه...

یه نفس عمیق کشید و پلکهاش رو از هم فاصله داد..
چرا با هربار نفسش کشیدن حس میکرد حجم روی سینش سنگین تر شده؟
از روی مبل پایین اومد و بعد از نیم نگاهی به ساعت دیواری که ساعت ده شب رو نشون میداد به طرف اتاق خواب رفت..پلیر کوچیک و ساده ی چانیول رو از بین وسایلش برداشت و کارت حافظه ای که اهنگای مورد علاقه ی خودش رو توش جا داد بود رو روش گذاشت..

با پلی شدن اولین اهنگ مورد علاقش لبخند محوی زد.. *someday از اون اهنگایی بود گاهی زیر لب زمزمه میکرد..
با پلیر از اتاق بیرون اومد و به سمت اشپزخونه رفت..بدون روشن کردن هیچ لامپی یا لوستری برای خودش چای ریخت و کیکش رو از یخچال بیرون اورد تا روی میز  بذاره..
شمعایی که قبل از این روی میز گذاشته بود رو برداشت و 17 تا ازشون رو روی کیکی که روکش خامه ای سفیدش و گلای آبی رنگ دورش دیگه مثل چند ساعت قبل روی لبش لبخند نمیاوردن گذاشت

فندک کنار اجاق گاز رو برداشت و با حوصله یکی یکی شمعارو روشن کرد..
زیر لب آهنگی که پخش میشد رو زمزمه میکرد و با چشمایی که هیچ حسی رو توی خودشون جا نداده بودن به نور شمعا خیره شده بود.. آخرین شمع رو که روشن کرد پشت میز نشست

به این فکر کرد که باید آرزو بکنه؟ هیچ کدوم از ارزوهاش تا حالا برآورده نشده بودن و هرسال که می گذشت بیشتر به اینکه کار بیهوده ایه پی میبرد
با اینحال چشماش رو چند لحظه بست تا برای خودش آرزو کنه ولی به طرز خنده داری هرچی به ذهنش میومد یه ردی از چانیول داشت.. مثل بیشتر سالای گذشته...
چشمهاش رو باز کرد و از پشت لایه ی نازک اشک شعله های کوچیک درحال رقص شمعارو نگاه کرد

My baby shot me down Where stories live. Discover now