🍁part 6🍁

2.3K 502 236
                                    

Flash back_ Seoul

_بخور...گرمت میکنه...

به چهره ی مهربون مرد روبروش و بعد به لیوان کاغذی ای که ازش بخار بلند میشد نگاه کرد... بوی شکلات داغ معده ی خالیش رو بیشتر تحریک میکرد.. انگشتای بیجونش که محکم لبه های پتو رو چسبیده بودن رو بلند کرد و لیوان رو توی دستاش گرفت...
میخواست تشکر کنه ولی انگار ‌کلمات از ذهنش فرار کرده بودن

_تو پسر شجاعی هستی

مرد همونطور که کنارش روی پله های زیر زمین مینشست با صدای عسلی رنگی گفت و بکهیون ترجیح داد فقط محتوای گرم لیوانش رو مزه کنه

_حال دوستت خوبه... فقط یکم فشارش افتاده

بکهیون به داد و بیدادای چانیول که اخر سر باعث بی حال شدنش شدن فکر کرد و نفس لرزونش رو رها کرد... دلش میخواست بغلش کنه و دلداریش بده ولی نمیدونست چی باید بگه

_میخوای ببینیش؟! همینجاست... توی امبولانسی که جلوی دره...

میخواست ببینتش؟ نه... نمیخواست چانیول رو اینجوری ببینه ولی... اون کس دیگه ای رو نداشت که تو همچین شرایطی کنارش باشه...
پس سرش رو اروم تکون داد و افسر پلیس جوون خنده ی گرمی کرد

_خب پس شکلاتت رو بخور تا بریم پیشش

انگشتایی که حالا بخاطر گرمای لیوان دیگه به سردی قبل نبودن رو بالا اورد و محتوایاتش رو سرکشید...
همونطور که از لای در نیمه باز به خونه ی تاریکشون نگاه میکرد لیوان رو روی پله گذاشت و خواست سرپا بشه که فورا دو دست قوی شونه هاش رو گرفتن

_حالت بهتره؟ میتونی راه بری؟

سرش رو تکون داد و مرد کنار دستش نگاهی به شلواری که یکی از زانوهاش پاره شده بود انداخت

_پات مشکلی نداره؟!

نگاه بک روی زانوش نشست... یه بار پاش رو جمع و دوباره صاف کرد... یکمی درد داشت ولی نه اون قدر  که بشه گفت مشکل جدی ای داره و نمیتونه راه بره

_نه نداره..

با اینحال افسر شونه هاش رو رها نکرد و تا در حیاط همراهیش کرد که

_هی ییشنیگ

افسر به طرف مافوقش که روی ایوون دست به کمر وایساده و تماشاش میکرد چرخید و فورا جواب داد

_بله قربان

_کارمون تمومه... باید بریم

با جدیت گفت و ییشنیگ نگاهی به بکهیون که به همسایه هایی که چندساعتی بود جلوی در وایساده بودن خیره شده بود انداخت..

_جنازه هارو میبریم پزشک قانونی توهم بیا درارو ببند...

ییشینگ خواست چیزی به بکهیون که کنارش منتظر وایساده بود بگه که

My baby shot me down Where stories live. Discover now