7

443 106 6
                                    

جانگکوک عطسه بلندی کرد و بعدش ناله ایی کرد و سعی داشت جای راحت تری روی تخت پیدا کنه. سه روز بود که پیش یونگی بود و به شدت مریض شده بود . البته جانگکوک بابتش خوشحال بود چراکه درد بدنی و مریضی اش ذهنش رو از تهیونگ منحرف کرده بود.

با چشمای تار به یونگی که داشت داخل میومد نگاه کرد و یونگی: با لیسا حرف زدم و ازم خواست که ببرمت بیمارستان تا معاینه ات کنه.
جانگکوک دوباره نالید: فکر نکنم بتونم اصلا راه برم...
یونگی به خودش لرزید وقتی صدای جانگکوک رو شنید. به خاطر اینکه بینی جانگکوک گرفته بود و راه تنفسی اش از طریق دهنش بود، صداش خیلی ضعیف و نازک شنیده میشد.

یونگی: مشکلی نیست، من تاکسی گرفتم و تو بیمارستان هم میتونیم برات ویلچر پیدا کنیم .

جانگکوک به سختی نشست: هوم فکر کنم ...
وقتی که یونگی تو لباس پوشیدن بهش کمک کرد اصلا سعی نکرد باهاش یکی به دو کنه.

اونا به سلامت به بیمارستان رسیدن و بعد از اینکه جانگکوک رو روی ویلچر نشوندن، یونگی پرسید که اتاق لیسا کجاس.

+ سلام
یونگی برگشت همونجوری که دستش تو هوا مونده بود و میخواست به در اتاق لیسا کوبیده بشه: اوه دکتر لی

ریوسوکه سرش رو تکون داد و از اتاق رو به رویی لیسا بیرون اومد: لیسا بهش کد آبی خورد و رفت اورژانس ، من چکاپ جانگکوک رو انجام میدم.
جانگکوک بعد از اینکه چندبار عطسه کرد و بینی اش رو با دستمال پاک کرد، لبخند بی جونی به دکتر زد: ممنون
ریوسوکه هم لبخندی زد: پس بریم واسه چکاپ ات.

جانگکوک سرش رو تکون داد و واسه یونگی بای بای کرد و ریوسوکه اونو داخل اتاق برد. بعد از اینکه کمک کرد که جانگکوک روی تخت بشینه: خیله خوب، حالت چطوره؟
جانگکوک با لحن بامزه ای: به جز اینکه حس میکنم یکی تا سر حد مرگ زدتم ولی یادش رفته کارش رو تموم کنه؟
یه لبخند آرومی زد: خوبم!

ریوسوکه تک خنده ای کرد: انتظار داشتم که مریض شی اگه راستش رو بخوای .
جانگکوک سرفه ای کرد و حس میکرد گلوش داره آتیش میگره: ج...جدی؟
ریوسوکه سرش رو تکون داد: خوب بذار ببینیم...

برای ده دقیقه تمام، ریوسوکه از سر تا پای جانگکوک رو معاینه کرد. تبش رو چک کرد و بعدش گلوش رو. در آخر هم به صدای قلبش گوش داد و ازش فشار خون گرفت تا مطمئن شه همه چی رو به راهه.

ریوسوکه همونجوری که دفترچه جانگکوک رو از نوشته پر میکرد: اینا دارو هایی که باید مصرف کنی، فراموششون نکن باشه ؟
جانگکوک که حالا نشسته بود، سرش رو تکون داد: باشه
ریوسوکه: زندگی ات چه طور میگذره؟
با دیدن صورت سرخ جانگکوک سریع: منظورم به طور کلی بود .

جانگکوک از این سوال شگفت زده شده بود . به صورت خوش چهره ریوسوکه برای چند لحظه نگاه کرد و بعد شونه ایی بالا انداخت و سر به زیر انداخت: خرابه
الان واقعا موقعه این نبود ولی جانگکوک نمی تونست هنوز باهاش کنار بیاد ؛ تهیونگ یه زخم تازه و عمیق رو قلبش انداخته بود که هر وقت بهش فکر میکرد، دوباره سر باز میکرد و خون میومد.

Always and foreverحيث تعيش القصص. اكتشف الآن