Harry's pov
صبح زود از خواب بیدار شدم ، یه دوش گرفتم و از اتاقم خارج شدم ؛خونه غرق در سکوت بود پس معلومه که همه به جز خودم خوابن .
وارد آشپزخونه شدم که دیدم لویی اونجا نشسته همراه با یه لیوان قهوه و کاملا تو فکره کنارش نشستم ولی متوجه ام نشد پس گفتم : سلام ، صبح بخیر.
لویی: اممممم .... هری ... سلام و صبح بخیر.
هری: خیلی تو فکر بودی .
لویی: اره داشتم به مهمونی فکر میکردم .
هری: تو دنبال دختر نگرد .
لویی به حالت گیج بهم نگاه کرد که گفتم : ما باید یه پلیس هم با خودمون ببریم پس نگران نباش و درباره اون موضوع به هیچکس چیزی نگو .
لویی: ولی ریسک خیلی بالایی داره ... چطور میخوای خودمون و تبرئه کنی ؟
هری : گزارش گم شدن ما هست ... و در ضمن ما همه مدارکی که مربوط به خودمون میشه رو از بین میبریم .
لویی: ولی به کمک نیاز داریم .
حرفی نمیزنم .
لویی: من گرسنه ام هری ...یه چیزی درست کن .
میخندم و میرم سمت گاز تا یه چیزی درست کنم .
داشتم پنکیک درست میکردم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم رزی سریع جواب میدم : سلام .
رزی: سلام هری ببخشید که الان زنگ زدم ؛ ولی میخواستم نتیجه تحقیقات درباره جکسون وارن و بهت بگم .
هری: خب چیشد ؟
رزی: اون هم به قتل رسیده...
حرف رزی و قطع میکنم و میگم : یعنی چی که به قتل رسیده ؟ ....اصلا چجوری مرده ؟
رزی: خب من دیروز از نایل خواستم برامون تحقیق کنه ...ولی اینبار خودم تنها نرفتم و حدس بزن چی پیدا کردیم ، در حالی که با زنجیر به سقف انبار بسته شده بود شکمش پاره شده بود ، مجرد بود و میخواست ازدواج کنه ولی به طور ناگهانی سه سال پیش کشته شد .
هری: تو از کجا فهمیدی شکمش پاره شده بود ؟
رزی: وسایل برقی خونه به جز یخچال از کار افتاده بود با باز کردن در فریزر چند تا ظرف دیدیم با باز کردن در ظرف ها متوجه معده ، کبد ، روده ...شدیم و طبق نتیجه تحقیقات که امروز اومد معلوم شد اونا مال جکسون بودن .
هری : این دوشنبه همراه با چند تا پلیس قابل اعتماد بیا خونه من ساعت ده صبح ؛ و در ضمن بهشون بگو با لباس میکاپ آرتیست بیان .
رزی: ولی برای چی ؟
هری : بیا من بهت میگم ، کاری نداری ؟
رزی: نه ، بای .
بعد از قطع کردن گوشی متوجه لویی شدم که با بهت داره بهم نگاه میکنه .بلافاصله پرسید : هری میشه به منم بگی چه اتفاقی افتاده ؟
هری:من از دوستم خواستم درباره جکسون استنتون و جکسون وارن برام تحقیق کنه ... اونا سه ، چهار سال قبل به قتل رسیدن .
لویی: ولی اونا که زنده ان.
هری: یه چیزی این وسط مشکوکه .
لویی: ولی آخه چی اونا حتی کارت شناسایی، گواهینامه دارن .
کارت شناسایی و گواهینامه...اره خودشه ؛گوشی و برداشتم و یه پیام فرستادم .
به رزی
چیزی سرقت نشده بود ؟ مثل گواهینامه ، کارت شناسایی، شناسنامه...
روبه لویی میگم : ممکنه این افراد و کشته باشن ، تا از هویتشون استفاده کنن .
لویی: پس یعنی سرقت هویت ؟
هری: به احتمال زیاد ، ولی فعلا به کسی چیزی نگو .
لویی سرش و تکون داد منم مشغول پنکیک درست کردن شدم .
این اخر هفته خیلی سریع گذشت ، امروز باید برگردم سرکار ؛ این چند روز گوشیم و خاموش کرده بودم تا یکم آرامش داشته باشم .
الان که تو ماشین لیام نشستم روشنش میکنم ، اول میام ها رو باز میکنم .
از رزی
تمام کارت های شناسایی و گواهینامه...به سرقت رفتن ، پلیس احتمال سرقت هویت میده .
پس فکر لویی درسته ، به لیام نگاه میکنم و میگم : من نقشه فرار و کشیدم ، ولی قرار نیست فعلا بهتون بگم ، شما قراره نقش بازی کنید پس اگه خبر نداشته باشید طبیعی تر به نظر میاد و در ضمن هرجا که لازم بود بهتون میگم .
لیام با بهت بهم نگاه میکنه ، میخواد چیزی بگه ولی هر بار که لب هاش باز و بسته میشن هیچ صدایی ازشون خارج نمیشه .
الان تقریبا پنج ساعت گذشته و حالا من خونه ام .
لوتی : هی هری برگشتی .
هری : اره ، دوشنبه آینده برادرت میاد اینجا .
میگم و میرم سمت پله ها خیلی خسته ام و فقط دلم میخواد بخوابم ، و لوتی در بهت تنها میزارم .
YOU ARE READING
plot
Fanfictionروز به روز بیشتر میفهمم که انسان باید خودش را از احساسات بیهوده و بی دلیل خلاص کند . . . . . پس من هری استایلز اینکار و کردم تا زمانی که ....
