داریم به پارت هایی که من دوست دارم نزدیک میشم ، تا اینجا با یه سری از افراد اشنا شدید ، چند نفر جدید وارد میشن و در کل از چند تا پارت به بعد تازه داستان شروع میشه ...
فردناشناس: لئوناردو خوب گوش کن چی میگم ، جیسون بعد از حرف زدن با زین باید بلافاصله نتیجه اش و به من بگه حتی یک ثانیه تاخیر برای جفتتون گرون تموم میشه .
لئوناردو: فهمیدم.
فردناشناس: خوبه
. ..........
لئوناردو: جیسون ، دستور جدید از طرف رئیس هر طور که شده زین متقاعد کن ، حتی اگه شده تهدیدش کن ولی کاری کن قبول کنه .
جیسون: چشم قربان
..............................
Zayn's pov
منظور اون دختر نفهمیدم ، اون من و کامل میشناخت ولی من تا حالا ندیدمش شاید از شوخی های مسخره کایلی و اون دختر یکی از دوستای جدید کایلی .....اره حتما همینه .
کیک و اوردن کایلی و الکس هم اومدن بقیه مهمون ها هم تو سالن منتظرن .
زین: بس کن الکس فقط چند دقیقه صبر کن کایلی میبینی ، قول میدم فرار نکنه .
الکس: اگه فرارکرد چی ؟
زین: چرت نگو کدوم عروسی تا حالا از عروسیش فرار کرده که کایلی دومیش باشه ؟
الکس: نمیدونم زین اصلا فکرم کار نمیکنه....
با خودم فکر میکنم شاید الکس اون دختر بشناسه پس بهش میگم : امروز یه دختر اینجا بود ، آشنا نبود ولی من و خوب میشناخت ، گفت برای عروسی نیومده و تهدیدم کرد . ....
الکس بهت زده به من نگاه میکنه ولی بدون گفتن حرفی دستمو گرفت و برد پیش مهمونا .
زین: دنبال کی میگردی ؟ کایلی ؟
الکس: دوستم که پلیسه ..... اها اونجا نشسته.
رفتیم سمت دوست الکس .
جری: چه چیزی باعث شده افتخار دیدن داماد قبل از عروس و داشته باشم ؟
الکس: موضوعی که بهت گفتم و یادته ؟
جری: اره ، به مرکز گفتم نتیجه تحقیقات فردا میاد .
الکس: امروز یه دختری زین تهدید کرد .... زین دختر نمیشناخت ولی اون دختر با زین اشنا بود .
جری: دوربین ها رو چک کردید ؟
زین : نه .
جری: پس بریم چک کنیم .
با الکس و جری به سمت اتاق نگهباني رفتیم و درخواست دیدن دور بین ها رو دادیم ولی در کمال تعجب دوربین ها از ساعت چهار و نیم تا یک ربع به پنج از کار افتاده بودن .
جری: این قضیه خیلی مشکوکه ... الکس شما همتون باید مراقب زین باشید . تا من پیگیری کنم .
الکس : باشه .
کایلی و الکس بعد از سوگند خوردن تصمیم گرفتن به مهمونا خوش آمد بگن منم تصمیم گرفتم برم هوا خوری .
بدون هدف تو باغ قدم میزدم
دختر: دنبال من میگشتی؟
به سمت صدا برمیگردم خودشه همون دختر که بعد از ظهر اینجا بود
زین: چرا من و تهدید میکنی ؟
دختر: تهدید ؟ من فقط بهت پیشنهادکار دادم و تو رد کردی .
زین: پس تو رئیس جیسون هستی؟
دختر : میدونی زین من به هر چیزی که بخوام میرسم و تیم من الان به یه مربی تیر اندازی نیاز داره و ما تو رو انتخاب کردیم ، من و مجبور نکن به زور ببرمت .
زین: یع......یعنی چی ؟
دختر : حتی من اگه به زور ببرمت بهت خونه ، ماشین و حقوق میدم ولی از یسری چیزا محرومت میکنم ، به نفعته که اشتباه نکنی .
گفت و بدون کلمه ای رفت .
با وحشت به سمت سالن میرم ، اصلا متوجه کایلی نشدم و به محض اینکه دست کایلی بهم خورد با وحشت بهش نگاه کردم
کایلی؛ زین ؟ حالت خوبه ؟ چرا رنگت پریده ؟
الکس: مثل گچ سفید شدی ؛ حتما باز هم اون دختره اره ؟
اصلا نمیتونم حرف بزنم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا میکنم .
کایلی: کدوم دختر ؟
الکس: یه دختری همش زین و تهدید میکنه .
کایلی: به جری گفتی؟
الکس: اره گفت باید فعلا خیلی مراقب زین باشیم .
چند ساعتی گذشته من به هیچ چیزی نمیتونم فکرکنم به جز حرف های اون دختر خیلی میترسم .
عروسی تا نزدیک های نیمه شب ادامه داشت حالا که تموم شده برمیگردیم سمت هتل به پری گفتم اون رانندگی کنه ، تومسیر برگشت ماشین اون دختر و میبینم .
زین: پری تندتر رانندگی کن .
پری بدون گفتن کلمه ای قبول کرد .
رسیدیم هتل بدون اینکه چیزی بگم به سمت اتاقم میرم ، در کمال تعجب میبینم که در بازه وارد اتاق میشم ظاهرا که همه چیز سر جاشه ، نامه روی میز توجه مو جلب کرد بازش کردم
قرارمون عوض شد فردا صبح راس ساعت 11:00amمیبینمت .
جیسون کارتر .
الان دیر وقته نمیتونم مزاحم الکس و جری بشم . فردا صبح یه فکری میکنم .
از دیشب تا حالا نتونستم بخوابم الان ساعت نه صبحه باید به خرف کایلی گوش کنم نباید ازش بترسم پس برای اینکه یکم آرامش پیدا کنم میرم دوش بگیرم بعد برم برای صبحانه .
من تصمیم گرفتم یه ربع زود تر برم ، برای خودم قهوه و کیک سفارش دادم و مشغول خوردن شدم .
درست راس ساعت یازده اون مرد اومد .
جیسون: خب اقای مالیک من زیاد وقتتون نمیگیرم و فقط جوابمو میخوام .
زین : من قصدی در تغییر جوابم ندارم .
به سردی بهش جواب میدم .
جیسون: خب پس به امید دیدار. بدون گفتن کلمه ای بلند شد رفت .
......................
جیسون وارد ماشین مشکی لئوناردو شد و گفت : قبول نکرد .
لئوناردو: امیدوارم رئیس زیاد بهش سخت نگیره .....
لئوناردو: حالا میتونی بری .
جیسون بدون گفتن کلمه ای از ماشین خارج شد و رفت ، لئوناردو بلافاصله شماره مورد نظرش و گرفت .
فردناشناس: چیشد؟ قبول کرد ؟
لئوناردو: خیر قربان
فردناشناس: اون پسر خیلی شجاعیه ، حتی بعد از اینکه دخترم شخصا تهدیدش کردم بازهم قبول نکرد ، گفتی اون نامزد داره ؟
لئوناردو: فکر میکنم دقیقا نمیدونم .
فردناشناس: مهم نیست اون و برام بیارید ، خودش بالاخره قبول میکنه.
لئوناردو: بله قربان .
..............................

YOU ARE READING
plot
Fanfictionروز به روز بیشتر میفهمم که انسان باید خودش را از احساسات بیهوده و بی دلیل خلاص کند . . . . . پس من هری استایلز اینکار و کردم تا زمانی که ....