16

19 4 0
                                        

Rose's pov
لیسا: چیشده رزی ؟ اینجا چه خبره ؟
رزی: اون ....اون دریچه ...
اصلا نمیتونم درست حرف بزنم و فقط به دست و دریچه اشاره میکنم ...
نایل با دیدم دست گفت : بگو کل این دیوار و خراب کنن یه تیم بازرسی به محل اعزام کنن ...
بعد از اومدن تیم تحقیقاتی و خراب کردن دیوار متوجه اتاق پشت دیوار شدیم ...بعد از اون مخفیگاه این اتاق میتونه بد ترین جایی باشه که تا حالا دیدم ، یه اسکلت که به دیوار بسته شده بود؛ معلوم بود که خیلی وقته مرده چون هیچ چیزی ازش باقی نمونده بود .
نایل: یه تیم تحقیق بیان اینجا .
سبد و به نایل نشون دادم که گفت : اگه سابقه دندون پزشکی داشته باشه میتونیم هویتش و تشخیص بدیم .
از اون مغازه خارج شدیم سگ لیسا رو تحویل دادم و به سمت خونه راه افتادم ...
........
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم نایل بود .
رزی: چرا سر صبح زنگ زدی نایل ؟
نایل: سر صبح؟ الان ساعت پنج بعد از ظهره ، و در ضمن احزار هویت انجام شد ...
رزی: خب چیشد نایل ؟
نایل: این دو نفر چهار سال پیش کشته شدن ...گزارش های اون موقع رو بررسی کردیم پدر و مادر اون زن خبر گم شدن دختر شون و داده بودن ...اون خاکستر مربوط به جکسون استنتون ، و اون زن یا بهتر بگم اون دختر ماریا جونز بیست ساله پنج سال پیش ناپدید شد و حالا که ...
رزی: جسدش پیدا شد .
نایل : راستی میدونستی جکسون استنتون تحت تعقیب بوده اسمش تو شش تا پرونده قاچاق و دوتا قتل بوده که البته من حدس میزنم بیشتر هم باشن .
هری به من گفته بود اگه اطلاعاتی پیدا کردم بهش بگم پس بهتره تا یادم نرفته باهاش تماس بگیرم .
بحث و با نایل تموم میکنم و به هری زنگ میزنم .
هری: بله ؟
رزی: منم هری...میخواستم نتیجه تحقیقات درباره جکسون استنتون و بهت بگم ...
هری: خب ؟
رزی: اون چهار سال پیش مرده یا بهتره بگم به قتل رسیده .
هری: مطمئنی؟
رزی: کاملا .
هری: چطور اینقدر مطمئنی؟
رزی: خب پلیس خاکسترش و پیدا کرد .
هری حرفی نزد و قطع کرد .
........................................

Harry's pov
اطلاعاتی که رزی بهم داد غیر قابل باور بود ...اصلا انتظار چنین چیزی و نداشتم ، حالا باید چیکار کنم ،
گوشیو برمیدارم و شماره لیام و میگیرم : لیام ...اگه الان کاری نداری میشه ببینمت ؟ فقط خیلی زود بیا
لیام: باشه دارم میام .
الان حدود یک ساعت و نیم گذشته پس لیام کجاست من باید درباره جکسون ازش سئوال بپرسم این برام خیلی مهمه ، من رزی و ناخواسته وارد بازی کردم ، حالا مجبورم بازی کنم تا از افراد بی گناه ، محافظت کنم .
زندگی درست مثل بازی شطرنج میمونه ، تو اول راه های زیادی داری ...ولی یه موقع به جا هایی میرسی که باید حرکات و با دقت انتخاب کنی ...یه حرکت اشتباه...تاوان خیلی زیادی داره ....حریفت همیشه صبور نیست ، گاهی کاری میکنه که تا آخر عمر حسرت اون لحظه رو بخوری ....
تو همین افکار بودم که لیام اومد : سلام ، چقدر دیر کردی .
لیام: بیرون ترافیک بود ، چیکار داری ؟
بدون معطلی میپرسم : فامیلی جکسون چیه ؟
لیام: چرا میپرسی ؟ مگه مهمه اون یکی از جاسوس های لئوناردو عه چه فرقی برات میکنه ؟
هری: فقط جواب بده .
لیام: چهار سال پیش که اومد به ملاقات من گفت وارن (Warren ) از اون موقع به بعد فقط با اسم صداش کردیم ، چطور؟
هری: هیچی فقط کنجکاو بودم که بدونم ، آخه من روزی که جکسون فامیلیش و بهم گفت و فراموش کردم .
لیام : خب باشه ، میای بریم بیرون ؟
هری: کجا ؟
لیام: یه راهی دارم که بتونی یکم ازاد باشی .
هری: چه راهی ؟
لیام : بهت میگم ، و درضمن قرار نیست بریم خونه ، قراره بریم ویلای جدید من که بیرون از شهره .
هری: چرا یه خونه خریدی ؟ ما قراره بزودی برگردیم لندن .
لیام: چون ....موقع بر گشت یه فکری براش می کنم .
باورم نمیشه لیام همچنین بی فکری کرده باشه بلند میشم میرم سمتش : بهتره فکر کنی .
لیام : قبول کردی ؟
با حالت سئوالی بهش جواب میدم : اره ؟
با حالت گیج بهش نگاه میکنم که میگه : من فکر میکردم تو قبول نمیکنی پس برای همین قرار بود به زور ببرمت ، ولی راستش موقعی که قبول کردی خیلی جا خوردم . حیف اون همه طناب که خریده بودم .
هری: طناب برای چی ؟
لیام:  اگه گفتی نه دست و پات و ببندم.
میخندم و میرم حاضر شم .

plot Место, где живут истории. Откройте их для себя