Zayn's pov فلش بک سه سال قبل لندن آموزشگاه تیر اندازی واتسون: تبریک میگم آقای مالیک ، شما بهترین شاگردی هستید که تاحالا داشتم ... تو تمرین ها عالی بودید ، دوهفته دیگه مسابقه تیر اندازی داریم اگه شما برنده بشید مدرک مربی گری تون صادر میشه ... زین : وا...واقعا ؟ واتسون: بله واقعا ، پس این دوهفته خوب تمرین کنید . زین : ممنون خانم واتسون. واتسون: موفق باشی زین . خدایا باورم نمیشه بالاخره میتونم مربی بشم ، از نوجوونی ارزو داشتم مربی تیر اندازی بشم و الان تو سن ۲۳ سالگی دارم به ارزوم میرسم ... به طرف ماشینی که داشت بوق میزد برگشتم تا چند تا فحش جانانه بهش بدم که چرا لحظه خوشمو خراب کرد که متوقف شدم ؛ پری: آقای مالیک افتخار میدین برسونمتون ؟ میخندم و سوار میشم باید بهش بگم ، پری بهترین دوستمه از بچگی تا حالا با هم دوستیم خانواده هامون هم حالا با هم صمیمی اند و پری درست مثل خواهرمه . زین: پری یه چیزی بگم باورت نمیشه ؟ پری: سلام زین ، منم خوبم مرسی که پرسیدی . زین: اوههه... راست میگی ، سلام پری خوبی ، حالا میزاری حرف بزنم ؟ پری: بفرمایید من که حرفی ندارم . زین : دوهفته دیگه یه مسابقه تیر اندازی برگذار میشه که اگه من اول بشم مدرک مربی گریم صادر میشه ...وااااای خدا پری باورت میشه ؟ پری: عالیه زین باید از الان جشن بگیریم چون من مطمئنم تو میبری من ، خانوادهات و خانواده ام اونجا حاضریم ... راستی من یه کاری باهات داشتم ولی یادم رفت . زین : هر موقع که یادت اومد بگو . پری: باشه . رسیدیم خونه پری و خانواده اش شام خونه میان خونه ما پس نیازی نیست پری که بره ، پری دختر خیلی خوبیه و تنها کسیه که از راز من خبر داره ...
موقعی که خبر مسابقه رو دادم همه خیلی خوشحال شدن . تریشا: راستی زین دوماه دیگه عروسی کایلی و الکس و قراره تو نیویورک برگزار بشه و ما همه مون از الان فرصت داریم اماده بشیم و چون کایلی دختر خواهر منه ماباید تا یک ماه دیگه بریم نیویورک. زین : عالیه نمیتونم برای دیدن کایلی صبر کنم .
دو هفته بعد لندن محل برگزاری مسابقه پری: زین اصلا اضطراب نداشته باش و نگران هیچی نباش تو از الان برنده ای . زین: مرسی پری اگه تو نبودی من باید چیکار میکردم ؟ پری خندید و خارج شد . مسابقه درحال برگزاریه من تا حالا تونستم سه تا مرحله رو پشت سر بزارم این مرحله آخر و فقط دو نفر موندیم و من و یک پسر دیگه . اول نوبت اون پسره بعد من خیلی نگرانم اون پسر نزدیک به هدف زد ولی به خود هدف نزد ، حالا نوبت منه خدایا خودت کمکم کن . نشونه گیری می کنم.... بعد تا ده میشمارم و ....شلیک ... دیگه متوجه هیچی نمیشم هیچ صدایی نمیشنوم ... باصدای جیغ پری و ولیحا به خودم میام خدایا من زدم به هدف ... پری اولین کسی بود که بغلم کرد و بهم تبریک گفت : میدونستم تو میتونی من از دوهفته پیش بهت گفته بودم . زین : ممنون . پری: زین باید جشن بگیری ... حق با پری بود باید جشن می گرفتم و بعد برای مربی گری اماده میشدم ولی قبلش عروسی کایلی تو اولویت بود . ...... جیسون : اون پسر اسمش زین جواد مالیک ۲۳ ساله اهل لندن . لئوناردو: تیر اندازیش عالی بود ، اون باید مربی جدید ما باشه ، هرطور که شده بدستش بیار ... جیسون : چشم قربان . ..... بلافاصله بعد از گرفتن مدرکم راهی نیویورک شدیم من و پری تو هواپیما کنار هم میشینیم و بقیه هم سر جاشون اخه من موندم مگه لندن چه اشکالی داشت که کایلی میخواد تو نیویورک عروسی بگیره از اون بدتر الکس که گفت چشم . پری: هی زین کجایی؟ زین : داشتم به عروسی فکر می کردم . پری: منم همین طور من اصلا نمیدونم که باید چی بپوشم . زین: نگرانی شما دخترا فقط همینه . پری: مگه تو تا حالا با چند تا دختر بودی ؟ زین : پری جان ... عزیزم ... لاو من سه تا خواهر دارم یادت که نرفته ... پری: آخه من فکر کردم ... میگه میخنده باعث میشه یه مشت اروم به بازوش بزنم . و بخندم . بالاخره رسیدیم نیویورک کایلی و الکس منتظرمون بودن با اینکه کایلی عروسیش تو نیویورک قراره تو ایتالیا زندگی کنه اخه وات د فاک ؟ کایلی: خیلی خوشحالم که اومدین واقعا به کمک نیاز داشتم . زین: پس بگو این همه اصرار برای این بود که حمال میخوای ؟ کایلی: بس کن زی قول میدم عروسیت جبران کنم زین: قول ، قول کایلی: اره زین: خب پس شاید کمکت کردم . گفتم و زدم زیر خنده که باعث شد کایلی هم بلند بخنده . راهی هتل شدیم که به کایلی گفتم : من اصلا درکت نمی کنم تو لندن با الکس اشنا شدی ، تو نیویورک میخوای ازدواج کنی ، تو ایتالیا میخوای زندگی کنی واقعا وات د فاک کایلی؟ کایلی: همین که هست . به هتل رسیدیم اتاق من و پری و کایلی و الکس کنار هم بود ولی بقیه طبقه بالا بودن . وارد اتاقم شدم نیاز داشتم چند ساعت استراحت کنم ولی قبلش باید یه دوش بگیرم . اوهههههه نه این اتاق حمامش شیشه ای کایلی من تا خانواده ات ک به عزات نشونم دست بردار نیستم . در اتاق فقل کردم و با کلی زحمت چند تا حوله به دیوار شیشه ای حموم وصل کردم بعد از یک ربع دوش گرفتن اومدم بیرون و سریع لباس پوشیدم .که در زدن . زین : کیه ؟ کایلی: منم زین بیا کارت دارم . زین: چیه باز چه گندی بالا آوردی؟ کایلی : میخوای لباس مهمونی فردام و ببینی؟ زین: الکس هم گذاشت کایلی: فرستادمش دنبال نخود سیاه ، زود باش بیا تا نیومده . وارد اتاق کایلی شدم فقط یکم با اتاق خودم فرق داره که کایلی با یه کاور لباس اومد . زین : مگه یه هفته به عروسی نمونده؟ کایلی: خب ؟ زین: این مهمونی برای چیه ؟ کایلی: مهمونی قبل ازدواجم . زین: خدای من کایلی، تو حالا صد بار این مهمونی و گرفتی بازم ؟ کایلی: این دیگه واقعا اخریشه . زین: امیدوارم ... کایلی رفته لباسش و بپوشه ، تا بیاد منم نگاهی به اتاق انداختم خدای من از اتاق من بهتره کایلی اتاق خوبه رو برای خودش برداشته ، تو همین افکار بودم که کایلی اومد ... اوهههه خدای من ... این لباس واقعا بهش میاد زین: میدونی که من اهل تعریف نیستم ولی این لباس واقعا بهت میاد ... کایلی: از تعریفت ممنونم زی زی . کایلی: دوست داری لباس عروسیم هم ببینی؟ و در ضمن الکس هنوز ندیدتش . کایلی که اینو گفت احساس کردم همین الان باید ببینمش که الکس اومد . زین: وات د فاک الکس کدوم گوری بود که الان باید پیدات میشد ؟ الکس: ها؟ زین: میخواستم لباس عروسی و ببینم اگه دیر تر میومدی میتونستم به توام بگم چه شکلیه . الکس : وات؟؟ مگه لباس هفته دیگه اماده نمیشه ؟ زین: فعلا که اماده ست . الکس:خب من برم بعدا برگردم . کایلی با نیشخند: الان دیگه دیره . زین: من از همون اول هم مخالف ازدواج شما دوتا بودم . میگم و نیشخند میزنم کایلی : نگران نباش زین تا هفته دیگه میبینیش . ....... جیسون : زین جواد مالیک ، همراه با خانوادهاش برای عروسی اومدن نیویورک. لئوناردو: اون دختره کیه ؟ جیسون: دقیق نمیدونم قربان ولی فکر کنم نامزدشه . لئوناردو: عالیه دختره خیلی به دردمون میخوره . جیسون: حالا که اومده نیویورک کار ما آسون تر شد . لئوناردو: تا دوبار باهاش مذاکره کن اگه قبول نکرد ...اونوقت میدونی باید چیکار کنی ... جیسون: بله قربان . ......... داشتم لباس هامو اویزون میکردم که در زدن ؛ زین: بله ؟ خدمتکار: این نامه برای شماست اقای مالیک . نامه رو گرفتم و باز کردم سلام آقای مالیک من در مسابقه تیراندازی شما در لندن حضور داشتم ، شما تیرانداز خیلی ماهری هستید ؛خوشحال میشم با شما رو ملاقات کنم . ساعت 5:00pm در لابی هتل منتظرتون هستم . جیسون کارتر . خدایا این آدم از لندن اومده نیویورک تا فقط با من حرف بزنه ، خب من که تو نیویورک بیکارم ، مهمونی هم که ساعت هفت شروع میشه پس فکر کنم به ملاقاتش میرم . نیم ساعت پیش دوش گرفتم و الان دارم موهامو حالت میدم ، یه تیشرت مشکی پوشیدم و کتمو دستم گرفتم . ساعت پنج دقیقه به پنجه پس رفتم لابی . وارد لابی هتل شدم کمی نگاه کردم همه میز ها پر بود ، نمیدونستم عصر ها هتل اینقدر شلوغه، پشت همه میز ها چند نفر بودن جز یه میز پس سمتش حرکت کردم زین: اقای کارتر؟ جیسون: بله ، واقعا از دیدنشون خوشحالم اقای مالیک ، لطفا بشینید. زین: با من چیکار دارید؟ جیسون: خب اقای مالیک مثل اینکه شما اصلا اهل مقدمه نیستید، پس یه راست میرم سر اصل مطلب . زین : خب عالیه . جیسون: همونطور که گفتم من تیراندازی شما رو دیدم و از شما درخواست دارم برای ما کار کنید ، ما اینجا تو نیویورک به شما خونه ، ماشین و هر چیزی که نیاز داشته باشید در اختیارتون میزاریم ، و هرماه مبلغ قابل توجهی به شما پرداخت میکنیم . زین : از پیشنهاد شما خیلی ممنونم ولی من نمیتونم قبول کنم . جیسون: میتونم بپرسم چرا ؟ زین: خب من و خانواده ام لندن زندگی میکنیم و فقط برای مدت کوتاهی اومدیم نیویورک ، و من برای زندگیم تو لندن خیلی برنامه ریزی کردم ، و قصد مهاجرت ندارم . جیسون: لطفا روی پیشنهادم فکر کنید اقای مالیک . زین: من نیازی به فکر ندارم ، و قرار نیست که نظرمو تغییر بدم . جیسون: ما ماهانه به شما صدهزار دلار پرداخت میکنیم . زین: اگه صد میلیون هم بدید قبول نمیکنم. جیسون: دوباره تکرار میکنم لطفا روی پیشنهادم فکر کنید، من دوباره باهاتون تماس میگیرم . از لابی هتل خارج میشم و با تمام سرعت به سمت اتاقم میرم . .................. لئوناردو : چیشد جیسون قبول کرد؟ جیسون: نه قربان قبول نکرد . لئوناردو: رئیس خیلی ناراحت میشه . جیسون : باید منتظر دستور بعدی باشیم ؟ لئوناردو: اره بدون دستور رئیس نباید هیچ کاری کنیم . .............. تو مهمونی کایلی متوجه هیچی نمیشم خیلی حوصله ندارم ، احساس میکنم لحن اون مرد بوی تهدید میداد ، کایلی: چی شده زین ؟ چرا اینقدر تو فکری؟ زین: چیز مهمی نیست . کایلی: چیز مهمی نباشه و فکر زین و درگیر کنه یه دروغ قابل باور بگو . زین: میشه بعدا بهت بگم ؟ کایلی: نه . زین: خب پس بریم یه جای خلوت تر . کایلی: میخوای بعد از مهمونی صحبت کنیم . زین: اره . الان حدود دوساعت گذشته و من اصلا نمیتونم حتی فکر کنم لحن اون مرد خیلی ترسناک بود . کایلی: خب مهمونی تموم شده حالا همه برمیگردیم هتل. همه با نگاه های بهت زده به کایلی نگاه میکنن ، کایلی یه چشمک به من زد و راه افتاد به سمت ماشین ، ما برای مدتی که نیویورک هستیم ماشین اجاره کردیم ، ولی من اصلا حوصله رانندگی ندارم ، که کایلی میگه: زین تو با ماشین ما بیا . سریع جواب میدم :باشه. سوارمیشم الکس پشت فرمون نشسته و کایلی هم کنارش . کایلی: آخر از همه و اروم حرکت کن . تعجب الکس چند برابر شد ولی جیزی نگفت . کایلی: خب زین به من و الکس بگو چی شده بهم ریخته ای ؟ الکس: کایلی راست میگه شاید بتونیم کمکت کنیم . زین: خب امروز عصر یه مرد تو لابی هتل ملاقات کردم اون بهم پیشنهاد کار داد ، گفت تیراندازی منو تو لندن دیده ، پول خوبی هم پیشنهاد داد ولی لحن صحبتش بوی تهدید میداد ، اصلا احساس خوبی ندارم . کایلی: خب تو چی گفتی ؟ زین: قبول نکردم ، ولی گفت رو پیشنهادش فکر کنم . الکس: خب یعنی بعدا میاد سراغت . کایلی: دفعه بعد من و الکس هم باهات میایم ، راستی اسمش چی بود؟ زین: جیسون کارتر . الکس: یه دوست دارم که بازرس پلیسه ازش میخوام برات تحقیق کنه ، فکر کنم تو عروسی بتونی ببینیش. زین: مرسی الکس امیدوارم بتونم جبران کنم . الکس: این چه حرفیه ولی حالا که بحث جبران شد ، کی جبران میکنی ؟ به حرف الکس میخندم شاید واقعا تونست کمکم کنه .
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
Zayn's room
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
Kylie's room
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.