19

14 4 0
                                    

Harry's pov
نمیدونم چرا لویی گوشیش و جواب نمیده ... الان سه روزه که دارم بهش زنگ میزنم ولی انگار نه انگار.
پس به زین زنگ میزنم میدونم الان زمان خیلی بدیه ولی چاره ای نیست . زین با صدای خواب آلود جواب داد : اممممم
هری : زین ؟
زین با عصبانیت غرید : وات د فاک استایلز ، زمان بهتر از شش صبح سراغ نداشتی ؟ فکر کردی همه مثل خودت ژن جغد دارن که تا صبح بیدار باشن ؟
هری : چاره ای نداشتم زین ... الان سه روزه که لویی جواب تلفنم و نمیده ، خیلی نگرانشم .
زین : خب برو خونه اش ... نه نه صبر کن الان خیلی زوده ، خوب نیست تنها بری اول بیا دنبال من باهم بریم .
هری : باشه زین اماده باش .
زین باشه ای گفت و قطع کرد ، منم حاضر شدم و برای احتیاط کلت هم برداشتم .
رسیدم جلو در خونه زین : من پایینم بیا .
زین بدون معطلی اومد ، سوار شد .
خونه زین و لویی تقریبا به هم نزدیکه ، الان رسیدیم ، چراغ خونه روشنه ، پس یکی تو خونه ست . ماشین و همین جا پارک کردم و با زین وارد حیاط شدم ، میخواستیم وارد عمارت بشیم که چند تا سایه دیدیم ، بازین پشت بوته ها پنهان شدیم .
زین داشت اسلحه شو تنظیم می کرد که گفتم : اروم زین ، نباید متوجه ما بشن .
یه دختر بیرون اومد و گفت : اون نامه رو پیدا کنید .
صداش خیلی اشنا بود با سرعت برمیگردم سمت صدا که جما رو میبینم دوباره گفت : اون نامه باید پیدا بشه .
بادیگارد : ولی ما همه جای خونه رو گشتیم ؛ اون نامه هیچ جا نبود ، میخواید تامیلسون ببریم زیر زمین؟
جما : نه ، فعلا هیچ کاری نکنید .
اونا رفتن که زین گفت : منظورش از نامه چی بود ؟
اصلا نمی تونم حرف بزنم و فقط به روبه رو خیره شدم .
زین : هری ؟ هری ؟ هری ؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم کدومش سخت تره کسی که دوستش داری تو خطر باشه یا اینکه بفهمی پشت سر تمام ناراحتی هات کسی بوده که بیشتر از همه نگرانش بودی .
زین دستم و گرفت ، بعد از چند ثانیه گفت : ما باید اون نامه رو اول پیدا کنیم .
وارد خونه شدیم همه جا بهم ریخته ، به سمت مبل میرم و میشینم ، زین که متوجه حالم شدگفت : اسلحه اوردی ؟
سرم و به علامت مثبت تکون میدم دوباره گفت : من میرم دنبال نامه بگردم تو هم همین جا بشین .
دوباره سرم و تکون میدم و غرق در افکارم میشم .


.......................


Zayn's pov
اصلا هیچ ایده ای ندارم که دارم دنبال چی میگردم، ولی حتما چیز خیلی مهمیه که اونا دنبالش میگردن ، من بهتر از هر کسی میدونم لویی وسایلش و کجا میزاره به خصوص اگه به این مهمی باشه .
وارد اتاق لویی میشم ، در کمد لباسش و باز میکنم ، جعبه های کفش و بیرون میکشم و کشوی مخفی رو باز میکنم ، یه جعبه اونجا بود ، در جعبه رو باز کردم فقط یه نامه توش بود ، نامه رو برداشتم و برگشتم پایین .
هری اصلا حالش خوب نیست انگار مغزش از کار افتاده فقط به یه جا زل زده .
زین : هری بلند شو باید بریم .
هری بدون هیچ حرفی بلند میشه میاد ، تو راه من رانندگی میکنم ، اول رفتیم خونه من تا من یکم وسایل بردارم ، من نمیتونم هری تنها بزارم .
الان داریم میریم خونه هری ، به محض ورود به خونه ، هری با سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت اتاقش دوید .
منم بعد از برداشتن چمدونم وارد میشم که اماندا گفت : آقای مالیک چه بلایی سر آقای استایلز آمده؟
زین : فقط یکم ناراحته .
اینبار یه صدای جدید هم اضافه شد : از چی ناراحته ؟
زین : شما ؟
دختر : من لوتی ام .... لوتی تامیلسون.
خیلی جا میخورم پس فقط میگم : از آشنایی با شما خوشبختم .
با یه لبخند هیستریک میگم : من الان خیلی خسته ام بعدا بهتون توضیح میدم ، میشه اتاق مهمان و به من نشون بدید ؟
اماندا بله ای گفت ، باهم به سمت اتاق میریم ، بعد از رفتن اماندا نامه رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن .

...................

Louis's pov
الان تقریبا سه روزه که اینجام ، فقط کتاب خوندم و تلویزیون دیدم ؛اصلا باورم نمیکنم یه روزی مجبور شدم خودم آشپزی کنم ، تو همین افکار بودم که در باز شد ؛ یه پسر چشم سبز همراه با جما وارد شد .
جما : لویی بیا اینجا بشین .
لویی : من به تو اعتماد کر....
تونی : مگه نشنیدی چی گفت ...
نمیدونم چرا ولی حس خوبی نسبت به پسره ندارم پس نمیخوام باهاش در بیفتم .
تونی : یه راست میرم سر اصل مطلب، نقشه استایلز چیه ؟
قیافه متعجب به خودم می گیرم مثلا من خبر ندارم : نقشه؟ کدوم نقشه ؟
تونی : با من بازی نکن ، چون همیشه صبور نیستم ، نقشه ای که استایلز کشید و نامه اش و مالیک بهت داد .
با همون قیافه قبلی جوابش و دادم : اصلا نمیدونم درباره چی حرف میزنی .
تونی : بزار من اینو ببرم زیر زمین، اونوقت خودش متوجه میشه .
پسر با قیافه زاری گفت .
جما : ما سر این موضوع قبلا بحث کردیم .
تونی : خب با این کاری ندارم ، این فقط نگاه کنه ، به عنوان تماشا چی ... اصلا اگه چیزیش شد تو هر کاری میخوای بکن .
جما : درباره اش فکر میکنم .
لویی : ببخشید که وسط حرفتون میپرم ، من این نیستم ، اسم دارم لویی .
جما با عصبانیت بلند شد ، داد زد : اگه جونت برات مهمه فقط ساکت باش ، همین .

.....................

Zayn's pov
بعد از خوندن نامه حالا متوجه اهمیتش شدم ، پس اون دختر و افرادش برای لئوناردو کار میکنن ، هری که الان فعلا هنگ کرده باید باهاش صحبت کنم تا به خودش بیاد ، الان اهمیت پلیس تو این ماجرا رو درک میکنم ؛ به نظر فکر خوبی میاد .
به سمت اتاق هری راه میفتم در میزنم ولی کسی جواب نمیده ...پس بدون اجازه وارد اتاق شدم ؛ هری زل زده به دیوار رو به رو نه حرف میرنه نه پلک میزنه ، در حالت عادی اگه کسی بدون اجازه وارد اتاق هری میشد هری باهاش بر خورد میکرد ولی حالا ....
میرم جلو و شروع میکنم به حرف زدن : هری ... هری ...هری ... هرییییییییی
هری: چیه ؟
یه نگاه سرد بهم انداخت ، منم سریع گفتم : مطمئن باش لویی الان جاش امنه ، اونا نباید متوجه بشن ما میدونیم لویی الان دزدیده شده چون ممکنه به لویی اسیب بزنن ، در ضمن من نامه رو پیدا کردم و بهتره بگم از نقشه خبر دارم .
هری با نگاه بهت زده بهم نگاه کرد و گفت : قسم بخور ... قسم بخور که به کسی چیزی نمیگی ... قسم بخور زین .
زین : قسم میخورم به کسی چیزی نگم هری ...
انگار که خیالش راحت شده باشه نفس عمیقی کشید و گفت : پس اونا دنبال ، نقشه من هستن ...
حرف هری و قطع میکنم و میگم : لویی الان دزدیده شده ما درباره نقشه فقط به پلیس میگیم ، و عملیش میکنیم .
هری : من به لوتی گفتم قراره لویی هفته دیگه میاد دیدنش ...
زین : ناراحت نباش هری ، اون بر میگرده ، اون دختر الان در خطر اصلی قرار داره .
هری : اون باید از این کشور بره ، هرچه زودتر بهتر.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Oct 04, 2021 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

plot Where stories live. Discover now