17

17 4 0
                                    

Harry's pov
حدودا نیم ساعت طول کشید تا حاضر بشم ، چند دست لباس و برداشتم و با لیام راه افتادیم .
حرف زیادی بین من و لیام رد و بدل نشد ، تصمیم گرفتم با گوشیم کار کنم که یهو یاد جکسون افتادم ، وارد پیام ها شدم
به رزی: از لیام درباره فامیلی جکسون پرسیدم ، لطفا در مورد جکسون وارن تحقیق کن .
از پیام ها خارج شدم ، شروع کردم به دیدن عکس ها و فیلم ها که گوشی لیام زنگ خورد ؛
لیام: بله؟ باشه ، حتما خبر میدم ...چییییی؟ ...نه نه مشکلی نیست ...
بعد از تموم شدن مکالمه از لیام پرسیدم چی شده .
لیا: جیسون بود ...گفت لئوناردو یه مهمونی گرفته و ...
هری: و چی لیام ؟
لیام: گفت با دوست دخترامون بریم اونجا ...چون ...چون میخواد باهاشون اشنا بشه .
هری: دوست دختر حالا از کجا پیدا کنیم ؟
لیام: نمیدونم هری حالا چیکار کنیم ؟
هری: از یه دختر میخوایم که باهامون بیاد مهمونی بعد اون میره خونه اش ، ما هم میریم خونه خودمون .
لیام: خب نمیدونم ...بزار با لویی و زین هم مشورت کنیم .
چیزی نمیگم
لیام گفت فاصله زیادی تا ویلاش مونده پس میرم تو فکر سه سال پیش .
فلش بک سه سال قبل
لندن
هری: جما عجله کن .
جما: باشه هری الان میام ، هنوز یک ساعت تا مسابقه مونده .
با گیجی به جما نگاه میکنم و میگم : مسابقه؟
جما: اممممم .... هیچی .. هیچی ولش کن .
راستش یکم فکرم درگیر شد ، جما این چند وقت خیلی مشکوک شده ما داریم میریم نمایشگاه عکاسی ، چرا باید بریم یه مسابقه ؟
به سمت نمایشگاه راه میفتیم جما تو ماشین بهم گفت: خیلی هیجان زده ای ؟
هری: نه هیجان زده نیستم ، این اولین باره که قراره برای عکس هایی که گرفتم نمایشگاه بزارم ...بیشتر استرس دارم .
جما: متاسفم هری من یه کاری برام پیش اومده ، تو بعد از اینجا خودت برو خونه .
هری: ولی من دوست داشتم تو به عنوان خواهرم ، اولین نفر بیای به نمایشگاه عکاسیم ...اصلا حتی تو دور ترین افکارم هم نمیدیدم تو کسی و به من ترجیح بدی .
رسیدیم و من پیاده شدم با ناراحتی به سمت سالن رفتم ...
انه : هری تبریک میگم واقعا فوق‌العاده شده .
مایک: به رئیسم گفتم امروز نمایشگاه عکاسی پسرمه ، اگه مرخصی نده ... بدون مرخصی میام ، اونم به یه شرط بهم مرخصی داد .
هری: چه شرطی ؟
مایک: اینکه خودش هم باهام بیاد .
میخندم و میگم : پس باید بهش خوش آمد بگیم .
ادم های خیلی زیادی اومدن ، اصلا انتظار این همه ادم و نداشتم ...همه چه دوست چه غریبه اومدن جز خواهر خودم .
دختر : ببخشید آقا این عکس فوق‌العاده ست ،برای فروششون هم نظری دارید ؟
هری: خب در واقع من هنوز تصمیم نگرفتم .
اون دختر شماره اش و نوشت و بهم داد و گفت اگه خواستم بفروشم اون این عکس و میخواد .
پدرم همراه با یه مرد دیگه اومد و گفت : هری ...ایشون رئیس من هستن .
مرد: اوه ....خدای من پس تو هری هستی ؟ خیلی خوشحالم که میبینمت ، خیلی ممنون برای کمکی که به ما کردی .
هری: اصلا قابلی نداشت .
مرد: داری شکست نفسی میکنی ، اگه به خاطر فکر تو نبود ما نمیتونستیم اون باند مواد مخدر و دستگیر کنیم ، پدرت خیلی خوش شانسه که پسری مثل تو داره .
هری: من فقط نقشه اصلی و اصلاح کردم .
مرد: فکر کنم از این به بعد به کمکت احتیاج پیدا می‌کنیم.
هری: برای خدمت گذاری حاضرم .
.......................
جکسون: قربان نقشه کار بازرس استایلز نبود در حقیقت فکر پسرش بود .
لئوناردو: به رئیس خبر میدم ، ولی اگه فکر پسره باشه حیفه که کشته بشه .
جکسون: منم همین فکر و میکنم .
.......................
زمان بستن نمایشگاه رسیده با انه و مایک به سمت خونه میریم ، خیلی از دست جما ناراحتم اصلا دلم نمیخواد دیگه باهاش حرف بزنم .
وقتی رسیدم اتاقم بدون فکر از خستگی خوابم برد و دیگه متوجه هیچی نشدم .
جما از صبح سعی کرده باهام حرف بزنه ...ولی من جوابشو ندادم . راه میفتم به سمت نمایشگاه .
یک هفته بعد
الان نزدیک به یه هفته شده که با جما حرف نزدم، اونم راضی از وضعیت هیچی نمیگه ...حتی عذرخواهی هم نکرد .
از جما : امشب بیا کلاب همیشگی ، میخوام از دلت در بیارم .
به جما : باشه .
تقریبا دیگه نزدیک غروبه سالن و سپردم دست الکس و به سمت کلاب راه افتادم .
............
جکسون: به سمت کلاب راه افتاد .
لئوناردو: رئیس گفته پسره باید زنده بمونه ...خیلی به درد میخوره .
جکسون: در مورد خواهرش چی ؟
لئوناردو: تونی خودش ترتیب اونو میده .
............
داخل شدم ، پیدا کردن از بین جمعیت کار واقعا سختی بود ؛ به سمتش میرم یه پسری کنارش نشسته و دستش و دور گردنش انداخته ، نمیدونم چرا دلم میخواد برم با پسره دعوا کنم ....
جما ناراحت به نظر میرسه ، موقعی که رسیدم بهش به جای سلام بهم گفت : من ... من متاسفم هری ...
هری: خب اول سلام ...ولی چرا متاسفی ؟
پسر: بزودی جوابشو میفهمی.
از جواب گنگ پسر جا خوردم پس با عصبانیت گفتم: اصلا تو کی هستی ؟
پسر: خب جواب اینو قرار نیست به این زودی بفهمی ...ولی میفهمی...یه روزی ... یه جایی ... خیلی دور از اینجا .
موقعی که نشستم هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد ، تا اینکه من گفتم: من دارم خونه ، میای یا تنها برم ؟
جما: میام .
به محض خارج شدن از کلاب همه جا سیاه شد متوجه هیچ چیز نشدم فقط شنیدم که یکی گفت : مواظبش باشید ...
۵ساعت بعد
چشمام و باز میکنم اصلا نمیدونم کجام ؛ یه نگاهی به اطراف می اندازم که متوجه میشم دست و پام بسته ست ، شروع میکنم به تکن خوردن که در باز شد .
جکسون: پس بیدار شدی ؛ من جکسون هستم ...جکسون استنتون؛ تو هم که نیازی به معرفی نداری .
چسب از روی دهنم برداشت که گفتم : من ...من کجام ؟
جکسون: خب سئوال خوبیه ؟ تو به دلایل مختلفی اینجایی مثلا چون خیلی باهوشی ...
با گیجی به جکسون نگاه میکنم که گفت : بس کن پسر کوچولو ...ما تو و خواهرت و دزدیدیم اگه تو برای ما کار کنی اونم سالم میمونه ولی اگه سر پیچی کنی میکشیمش ...
هری: با ما چیکار دارید؟
جکسون: دیگه داری زیادی سئوال میپرسی ، برات غذا اوردم یه چیزی بخور تا من برگردم .
.....................
جکسون: قربان همون چیزی که گفتید و بهشون گفتم .
تونی: داشتم گوش میکردم .
جکسون: خب حالا چیکار کنیم ؟
جما: هیچی ...فقط مراقب برادرم باش ؛ بعد از چهار سال هم آزادش کن .
جکسون: ولی ...اگه دنبال گشت ما باید چیکار کنیم ؟
جما: ناراحت نباش ، اون دیگه دستش به ما نمیرسه ، و درضمن اون موقع یه فکری میکنیم .
جکسون: بله قربان.
...........................
بعد از اینکه غذام تموم شد دوباره اومد و گفت : میدونی گفتم یکی از دلایلی که اینجایی باهوش بودنته ، پس خوب گوش کن .... تو نمیدونی سر مغز متفکر های ما چه بلایی اومد و البته قرار هم نیست بفهمی مگر اینکه بخوای همون بلا سر تو هم بیاد ؛تو وظیفه داری برای ما نقشه بکشی .
میپرم دسط حرفش : چجور نقشه ای ؟
جکسون: در واقع میشه گفت نقشه سرقت ، توطئه و....در هر صورت کار خلاف.
هری: چرا من باید اینکار و بکنم ؟
جکسون: تا خواهرت زنده بمونه .
پایان فلش بک
ماشین ایستاد ، یه باغ بزرگ بیرون از شهر ...اینجا خیلی زیباست ، میخوام یه کاری کنم یه کار عالی .
ماشین لویی بیرون پارک شده ولی ماشین زین اینجا نیست پس میپرسم: ماشین زین کجاست ؟
لیام : ماشین تو کجاست ؟
هری: خب نمیخواد بگی خودم فهمیدم ، پس یعنی لویی رفته دنبال زین ؟
لیام: اره ؟
با لحن سئوالی جوابم و داد . وارد شدیم ‌که صدای لویی به گوشم رسید : تو داشتی تقلب میکردی زین  مالیک.
زین: نخیر ... اصلا هم اینطور نیست .
فکری که به ذهنم رسید و ناخودآگاه به زبون آوردم: لیام تو اداره پلیس اشنا داری ؟
به وضوح رنگ از چهره لیام پرید که گفت : نه ... چطور ؟
هری : بیا بشینیم چند تا سئوال دارم .
لیام : باشه .
لویی : هی لیام بالاخره اومدی ؟
لیام : اره لویی اومدیم .
لویی پشتش به من بود پس متوجه اومدن من نشد ، اروم از پشت رفتم موقعی در چند قدمی ایستادم زین یه نیشخند شیطانی زد که لویی گفت : حتی فکرشم نکن دوباره تقلب کنی .
نیشخند زین عمیق تر شد وقتی من لویی و از پشت بغل کردم .
کارت ها از دست لویی افتاد و انگار تو شک باشه هیچی نگفت ، بعد از چند ثانیه دستش دوی دستام قرار داد و گفت : هری ...هری تو اینجایی ؟
هری: اره لاو من اینجام .
لویی:من دیگه بازی نمیکنم زین .
هری: من چند تا سئوال دارم .
زین: اگه میخوای درباره گوشی بپرسی ، باید بگم مثل همیشه ...اصلا صبر کن ببینم خودتون چی ؟
لیام: ما هم مثل همیشه .
هری: خانواده شما هم موقع گم شدنتون به پلیس خبر دادن؟
زین : اره .
لویی و لیام : اره .
هری: خب عالیه ...در واقع من چند تا اشنا تو اداره پلیس دارم .
لویی: هری نگو که واقعا میخوای اینکار و بکنی .
هری بدون توجه به حرف لویی ادامه داد : اگه شما هم تو اداره پلیس اشنا دارید لطفا دوشنبه آینده ، ساعت ده صبح ، با لباس ارایشگر و همراه خودتون بیارید خونه من ... لویی ....امممم هیچی ولش کن .
لیام: چرا روز مهمونی ؟
زین: کدوم مهمونی ؟
هری: لیام فقط من خبر مهمونی و دارم نه زین و لویی .
لیام : راست میگی ...خب لئوناردو یه مهمونی گرفته و از ما خواسته با دوست دخترامون بریم اونجا .
زین: حالا دوست دختر از کجا پیدا کنیم ؟
لیام : هری میگه از یه دختر بخوایم برای یه شب باهامون بیاد مهمونی .
لویی: فکر بدی هم نیست .
زین: ولی اگه اون دختر جاسوس باشه چی ؟
هری: خب یه دختر قابل اعتماد پیدا کن .
زین: حالا که دارم فکر میکنم ....میبینم یکی هست .
لیام: چیییییییی ؟
زین: اون ... اون یه دکتره ولی خیلی قابل اعتماده چند روزی اومده نیویورک .
لویی: زین میشه درست صحبت کنی ؟
زین : خب اون یه دکتر چشم پزشکه ... که قراره چشمای کسی و برای من عمل کنه .
لویی: من باز هم نمیفهمم .
زین: خب من ...
هری: اگه قابل اعتماده مشکلی نیست ...
لیام : ولی این چه ربطی داره ؟
هری: خانواده های ما گزارش گم شدن پچه هاشون و دادن پس در نتیجه ما با کمک پلیس میتونیم کار کنیم ؛ الان هم فعلا تا دوشنبه یه فکری برای دختر ها کنید .
الان دیر وقته پس رفتیم بخوابیم.

plot Where stories live. Discover now