Harry/Ben pov
تا خونه سکوت تو ماشین برقرار بود ؛ منم خیلی خسته بودم ، اصلا حوصله صحبت نداشتم پس اعتراضی نکردم وقت برای آشنایی زیاده از ماشین پیاده شدیم و به سمت عمارت حرکت کردیم شنیدم که با خودش گفت اصلا بهش نمیخوره همچنین خونه ای داشته باشه .
هری: چرا بهم نمیخوره؟
به وضوح متوجه هل شدنش شدم
دختر:این خونه بیش از حد زیباست ، من اصلا فکر نمی کردم یه قاتل همچنین خونه ای داشته باشه فاک اصلا معلوم نیست دارم چی میگ....
هری: قاتل ؟ چرا فکر میکنی من قاتلم ؟؟
حرفش و قطع کردم باید دلیل این طرز فکرش و بدونم
دختر: تو برای لئوناردو کار میکنی و من حدس زدم که قاتل باشی چون جایی که من و نگه داشتن بهم گفتن همه افراد لئوناردو قاتلن ....
هری: حدست کاملا اشتباهه چون من قاتل نیستم؛ ما فقط برای لئوناردو نقشه میکشیم و پول میگیریم سرقت و قتل به عهده بقیه ست .
اصلا نمی فهمم چرا دارم بهش جواب پس میدم خستگی.... اره حتما بخاطر خستگیه ....
وارد عمارت شدیم؛ به آماندا گفتم یکی از اتاق های مهمان و براش اماده کنه الان ساعت هفته صبحه دیگه نمیتونم بخوابم پس میرم دوش بگیرم .
ساعت ۸ صبح عمارت هری
سر میز نشستم ولی اون دختر نبود دلم میخواست الان باهاش آشنا بشم پس اماندا رو صدا کردم
هری: اون دختر کجاست ؟
اماندا: فکر می کنم خواب باشه چون خیلی خسته بود.
هری: امروز چند نفر و می فرستم اتاقش و اماده کنن حواست باشه .
اماندا: بله قربان
بعد از صبحانه تصمیم گرفتم برم خرید کنم ،بدون هدف تو مرکز خرید می گشتم تا مغازه لوازم و التحریر و دیدم تصمیم گرفتم یه سری بزنم .
یه دفتر صورتی با قلب های قرمز که زیرش نوشته بود Love story نظرمو جلب کرد
فروشنده: چطور میتونم کمکتون کنم ؟
هری: من این دفتر ...
فروشنده: دفتر خاطرات
هری: اره من این دفتر خاطرات و میخوام .
هری فکر می کرد اون دختر باید خاطراتش و بنویسه تا در آینده که اونو میخونه بدونه از چه چیزهایی گذشته چه لحظه های شاد و ناراحتی رو پشت سر گذاشته و اینو به یاد داشته که سختی های گذشته هیچوقت دوباره برنمی گردن و همیشه قرار نیست کسی سختی بکشه .
هری با خودش فکر می کرد ادم ها همیشه باید قدر زمان حال و بدونن و همیشه در لحظه زندگی کنن ترسی از آینده پیش رو نداشته باشن اینده هرچی هم که باشه روزی بخشی از گذشته به حساب می آید.

YOU ARE READING
plot
Fanfictionروز به روز بیشتر میفهمم که انسان باید خودش را از احساسات بیهوده و بی دلیل خلاص کند . . . . . پس من هری استایلز اینکار و کردم تا زمانی که ....