Louis's pov
خدایا !!!! اصلا باورم نمیشه به یه دختر باختم ، حالا هرچی بگه باید بگم چشم ؛ از زین و لیام خبری نیست قرار بود وقتی به دیدن هری رفت برام چند تا عکس بگیره ...
جما: هی لویی میشه گوشیت و بدی ؟
لویی: برای چی میخوای؟
جما: بده تا بگم .
رمز گوشیو زدم و بهش دادم ، بلافاصله وارد گوگل مپ شد و مشغول جستوجو؛ منم هفته پیش رفتم یه کتاب فروشی و یه کتاب خریدم if tomorrow come از سیدنی شلدون فروشنده میگفت درباره دختریه که با توطئه مافیا میره زندان ، بعد برمیگرده تا انتقام بگیره ، درضمن گفت کتاب خیلی پر فروشیه تا جما مشغول جستوجو تو گوگل منم کتاب میخونم ،من موقع کتاب خوندن غرق کلمات کتاب میشم و کم پیش میاد متوجه اطراف بشم .
.........................
Gemma's pov
لویی غرق کتابش شده ، چون تا الان سه بار صداش کردم ولی جواب نداد ؛دلم براش میسوزه امیدوارم بودن کنار من براش خطرناک نباشه .من میخوام یکم تو گوشیش فضولی کنم ، پس وارد گالری میشم ؛ یه پوشه توجهمو جلب کرد اسمش my love بود ولی عکس کاور پوشه سفید بود ، واردش میشم ، چیزی که میبینم و به هیچ عنوان باور نمیکنم ...این .... این هریه ، درکنار لویی خوشحاله ، لبخند میزنه ...فقط خدا میدونه که چقدر دلم برای لبخند های هری تنگ شده بود ؛ اولین فیلمی که دیدم و باز کردم صدای هری به گوشم میرسه که میگه : لویی لبخند بزن .
لویی: چه چیزی برای لبخند زدن اینجا وجود داره ؟
هری: بس کن لویی ویلیام تامیلسون، این منظره ، کلبه ،دریاچه ، ابشار...خدای من اینجا فوقالعاده ست ، خیلی دلم میخواد اینجا رو بخرم .
لویی: فکر خوبیه هری ... امیدوارم یه روزی بخریمش .
فیلم تموم شد ؛ پس هری قبلا با لویی اینجا بوده ، ولی لویی به من گفت اولین باره که میاد اینجا...من نمیتونم ازش این سئوال و بپرسم چون اون با اعتماد به من این گوشیو داده ، ولی حتما یه روزی ازش میپرسم .
هری گفت ابشار من دوست دارم برم به اون ابشار .خدای من ...من نباید بزارم اتفاقی برای لویی بیفته ...اگه اتفاقی برای لویی بیفته هری هیچوقت من و نمیبخشه ...من باید به محض برگشت به شهر با تونی حرف بزنم ...هیچ دلم نمیخواد بخاطر من اتفاقی برای لویی بیفته ....
............................Louis's pov
جما: خب لویی من فکر کردم و تصمیم گرفتم تو باید چیکار کنی .
تازه اوایل کتاب بودم اونجایی که دختر بیچاره ، بخاطر توطئه مافیا بی گناه میفته زندان ...
جما: شنیدی چی گفتم لویی؟
لویی: نه اصلا حواسم نبود ، میشه دوباره تکرار کنی ؟
جما: گفتم من تصمیم گرفتم که تو باید چیکار کنی ؟لویی: خب باید چیکار کنم ؟
جما: سمت شمال این کلبه یه دریاچه بزرگ هست ، که میریم قایق سواری ، و بر اساس جستوجوی من تو این جنگل به ابشار هست که اونم باید ببینیم ؛چطوره؟
لویی: خب به نظر من عالیه ، الان بریم قایق سواری ؟
جما: ولی لویی ما هنوز ناهار نخوردیم ، فکر نکنم مواد غذایی هم داشته باشیم .
لویی: مهم نیست ، من یکم چیپس و پفک و خوراکی دارم اونارو میخوریم و بعد میریم شهر خرید ، و فردا پیش به سوی ابشار .

YOU ARE READING
plot
Fanfictionروز به روز بیشتر میفهمم که انسان باید خودش را از احساسات بیهوده و بی دلیل خلاص کند . . . . . پس من هری استایلز اینکار و کردم تا زمانی که ....