انتخاب

30 9 0
                                    

لئوناردو: سلام رئیس.
فردناشناس: چیشد قبول کرد ؟
لئوناردو: خیر قربان ، ولی جیسون گفت رو پیشنهادش فکر کنه .
فردناشناس: خوبه، یکبار دیگه باهاش مذاکره کن ... اگه باز هم قبول نکرد منتظر دستور من باش ، تکرار میکنم بدون اجازه من هیچکاری نکن ، فهمیدی؟
لئوناردو: بله قربان .
فردناشناس: فکر کنم دوباره باید برگردی لندن ، مشخصات یه پسری و برات میفرستم ، خیلی باهوشه ، تا سه ماه دیگه در رشته کامپیوتر فارغ التحصیل میشه ،بهش پیشنهاد کار بده ، ولی خودت و بهش نشون نده، جکسون و بفرست .
لئوناردو: جایگزین جدیده ؟
فردناشناس: چرا میپرسی؟
لئوناردو: چون اگه مثل زین باشه ، مجبور میشیم ازش نقطه ضعف پیدا کنیم .
فردناشناس: اون خیلی احساساتیه و عاشق خانواده اش ... بقیه اش و خودت پیدا کن و در جواب سئوالت اره یادت نرفته که چه بلایی سر مدیر قبلی اومد . ..
لئوناردو: نه قربان .
فردناشناس: عالیه .
.............................

Zayn 's pov
پنج روز بعد
تازه از خواب بیدار شدم میخوام صبحانه رو تو اتاقم بخورم ، با صدای در متوجه شدم صبحانه حاضره
این چند روز اصلا خبری از اون مرد نشد فکر کنم بیخیال شده .
خدمتکار: صبحانه تون اقای مالیک ، و در ضمن این نامه برای شماست .
زین: باشه میتونی بری .
نامه رو باز میکنم
سلام آقای مالیک
امیدوارم که من و به یاد داشته باشید ، من متوجه شدم که امروز و فردا سر شما خیلی شلوغه، و فکر می‌کنم یک هفته زمان خوبی برای فکر کردن باشه ، پس روز سه شنبه شما را در لابی هتل در ساعت 5:30pm ملاقات میکنم .
روز خوش اقای مالیک
جیسون کارتر .

باید به کایلی بگم ولی الان سرش خیلی شلوغه ، همش استرس فردا رو داره ، باید به الکس بگم چون اون بیخیال تره .
بلافاصله بعداز خوردن صبحانه میرم اتاق کایلی و الکس .در میزنم ، همیشه از صبر کردن متنفر م که در باز شد و الکس که معلوم بود همین الان بیدار شده جلوی در ظاهر شد ،
الکس: وات د فاک زین الان موقع اومدن بود؟
زین: سلام الکس صبح به خیر، من باید باهاتون حرف بزنم .
الکس: در مورد اون یارو؟
زین: اره .
الکس: خب پس بیا تو .

وارد اتاق شدم کایلی هنوز خواب بود پس تصمیم گرفتم بیدارش کنم با یه نیشخند لیوان روی میز و برداشتم ، پر آب بود ؛ به سمت کایلی که خواب بود رفتم ، لیوان آب و رو سرش خالی کردم ؛ که مثل برق گرفته ها از خواب پرید ...
کایلی: کار کدوم فاکری بود ؟
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده ، قیافش دیدنی بود
کایلی: زین ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟
تازه یادم افتاد اصلا برای چی اومدم .
زین : اینو بخون میفهمی.
کایلی نامه رو از دستم گرفت و باز کرد و شروع به خوندن کرد .
کایلی: پس یعنی اون میخواد دوروز دیگه تو رو ببینه ؟
زین : اره .
کایلی میخواست شروع به صحبت کنه که الکس وارد شد و حرفش و قطع کرد
الکس: با دوستم که پلیسه صحبت کردم و گفت به محض گرفتن نتیجه تحقیقات بهمون زنگ میزنه .
زین : حالا من باید چیکار کنم ؟
کایلی: تو باید به دیدنش بری و اینبار بدون تلف کردن لحظه ای جواب بده و از لابی هتل خارج شو .
زین: باشه
الکس: من و زین میریم کیک سفارش بدیم گل ها هم با شما .
زین: تو هیچ فرصتی رو برای کار کشیدن از من ، از دست نمیدی ، مگه نه الکس؟
الکس: کاملا درسته .

plot Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt