نقشه

56 14 1
                                    

Harry's pov
عمارت هری ساعت 3:30pm
امروز قراره زین و لیام بیان اینجا تا درباره نقشه حرف بزنیم ، امیدوار بودم لویی هم بیاد ولی انگار رفته بیرون از شهر ؛ تو این یه هفته اینقدر کار داشتم که اصلا وقت نداشتم به فرار فکر کنم ، با اینکه قرار داد ما یکسال دیگه تموم میشه ولی اونا مارو مجبور به بستن قرار داد جدید میکنن ، پس هر چه زود تر باید اقدام کنم ، اگه بخوام نقشه بکشم باید یه مدت از دست لئوناردو راحت بشم ولی چطوری ؟ من تو این راه به کمک افراد زیادی نیاز دارم از جمله رزی . غوطه ور در افکار بودم که اماندا در زد ؛
اماندا: مهمون هاتون اومدن .
هری: باشه تا چند دقیقه دیگه میام پایین .

من روی کمک رزی حساب کردم ، برای همین لوتی و با رزی فرستادم بیرون ، دوسال پیش با رزی تو یه کلاب اشنا شدم ، با دوستاش اومده بود ولی اونا رو بین جمعیت گم کرده بود ، منم خیلی ناراحت بودم ، و چون تنها بودم رزی کنارم نشست ، متوجه حالم شد پس شروع کرد به حرف زدن ؛من واقعا به هم صحبت نیاز داشتم پس براش از سال قبل گفتم ، اون از دوستاش جدا شد و منو به خونه رسوند شماره اش و بهم داد و گفت میتونم روی کمکش حساب کنم ، از اون روز تا حالا دوسال گذشته ، حالا من و رزی خیلی صمیمی شدیم .

از پله ها پایین میرم زین با دیدنم بلند شد و گفت :
به به اقای استایلز چشممون به جمالتون روشن شد .
میخندم و زین بغل میکنم ؛
هری: منم دلم برات تنگ شده بود .
لیام: سلام هری حالت چطوره؟
هری:خوبم لی تو چطوری؟
لیام: منم بد نیستم .

برای این سئوالم این دست ، اون دست میکنم ولی آخر میپرسمش : لویی کجاست ؟

لیام: جکسون به لئوناردو گزارش داده تو و لویی خیلی با هم صمیمی شدین ، میخواست برای دور کردن شما از هم به لویی ماموریت بده که لویی گفت داره میره بیرون از شهر .

هری: تو از کجا میدونی ؟

لیام: مثل اینکه یادت رفته من مدیر اطلاعات و ارتباطات ام .
با گیجی به لیام نگاه میکنم که میگه : من به تمام دوربین ها ، تلفن ها ... و هرچیزی که مربوط به سازمان میشه نظارت دارم ، و خیلی اتفاقی اینو شنیدم. 
هری: ولی دفتر لئوناردو که دوربین نداره .
لیام: درسته ، ولی جکسون بهش تو آسانسور اینو گفت .

هری: خب جناب مدیر گوشی هاتون کجاست ؟
زین با نیشخند جواب داد: تو ماشین و روی حالت هواپیما.
هری: عالیه ...من برای نقشه فرار نیاز به آرامش دارم ولی لئوناردو نمیزاره باید یه فکری کنیم .

لیام : من یه فکری برای آرامشت دارم .
منتظر به لیام نگاه میکنم که میگه: لویی جدیدا همه شیشه های خونه اش و عوض کرده و هیچکس دیدی به داخل نداره و در ضمن ضد گلوله هم هست ، میتونی برای یه مدت مرخصی بگیری و اونجا پنهان شی .
با این حرف لیام یه فکر عالی به سرم زد باید برم به اتاق کارم بلند میشم و روبه زین و لیام میگم : ایده خوبی به ذهنم رسیده تا شما از خودتون پذیرایی میکنید من برمیگردم .

وارد اتاق کارم میشم ، یه برگه برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن یه نامه برای لویی ، نقشه ای کشیدم و براش توضیح میدم نامه رو میذارم تو پاکت درش چسب میزنم و برمیگردم پایین .

هری: زین تو بیشتر از لیام ، با لویی در ارتباطی میخوام این نامه رو بهش بدی و جوابشو برام بیاری .

زین: حالا شما دوتا کلاغ .... میخواید نامه بازی کنید ؟
زین موقعی که نگاه خیره مو احساس میکنه میگه : چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ منظورم مرغ عشق بود .
بی اهمیت به حرف زین ادامه میدم : وای به حالت زین اگه فراموش کنی بهش بدی ، کاری میکنم که هرچی کلاغ تو دنیا هست به حالت گریه کنه .
زین: خیالت راحت داداش .
هری : اتفاقا برای همین نگرانم .

زین: حالا بیا و خوبی کن اگه ناراحتی خودت بهش بده .
اوهههه گاد این چجوری کار با اسلحه رو یاد گرفته ؟ اصلا چجوری مربی شده ؟

زین: هی هری اون مغز منحرفت و بکار بنداز منظورم نامه بود .
با نیشخند میگم هری:  من که چیزی نگفتم ، ولی میدونی زین هرکس برداشت خودشو از جمله داره .

لیام که معلوم بود از بحث پیش اومده خسته شده گفت : هی شما دوتا بس کنید ، هری من خیلی گرسنه ام یه چیزی بیار بخوریم .
آماندا رو صدا کردم و ازش خواستم برامون چیپس بیاره .

زین: کی موافقه بازی کنیم ؟
هری: حوصله ندارم ...
زین: نظر تو مهم نیست من و لیام که موافقیم ، پس میشه دو به یک .
هری: اول میگی نظرم مهم نیست حالا میگی دو به یک ؟

زین: خب فیفا یا حکم ؟
تا میام جواب بدم حکم؛ زین میگه : خب فیفا بازی میکنیم ، دست اول من و هری ، هرکی برنده شد با لیام بازی میکنه ...

من جلوی زین کم نمیارم ، با اینکه میدونم تو این بازی افتضاحم ولی قبول میکنم ...
من سه دست بازی و به زین باختم چون همه فکرم پیش نقشه فرار بود ...

plot Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz