Intro.

613 91 60
                                    

اشک هاش دونه دونه و با سرعت روی صورتش می‌ریختن اما به خاطر سرعت زیادش به عقب رونده میشدن و از صورتش پاک میشدن اما رد خیسی رو همچنان روی صورتش به جا میزاشتن...

خواهش میکنم طاقت بیار!

نمیدونست چندمین باریه که برای زنده موندنش داره بهش التماس می‌کنه و به یاد نمی‌آورد که تا به حال به کسی انقدر التماس کرده باشه اونم در حالی که داره گریه می‌کنه و خیلی بیچاره به نظر میرسه!

دیوار بلند غرورش خیلی وقت بود برای پسر توی بغلش ترک خورده بود و با این اتفاق به کلی شکسته بود و خورده هاش جایی زیر پاهاش له میشدن‌..‌.

زنده بمون، زنده بمون!

با رسیدن به بیمارستان پله ها رو دو تا یکی کرد و با سرعت خودش رو به پذیرش رسوند...

-پرستار..پرستار!

فریادی زد که دو پرستار به سرعت به سمتش رفتن...

+دکتر جئو-
-فورا اتاق عمل رو آماده کنید بیمار اورژانسیه ، زود!

پرستار ها «چشم»ی گفتن و به سرعت ازونجا دور شدن و به سمت اتاق عمل رفتن..خودش هم با تهیونگ روی دستهاش به سمت اتاق عمل رفت و روی تخت گذاشتش..با سرعت خوناشامیش دستهاشو شست و به پرستار هایی که به همون سرعت کنارش آماده قرار گرفته بودن نگاه کرد...

-هوشیاریشو چک کنید!
+دکتر به نظر حالتون خوب نمی-
-زودتر!

~چیشده جئون؟ بیمارستان و گذاشتی رو سرت!
-هیونگ تصادف کرده.. یه تصادف بد!
~تو بیا برو بیرون حالت خوب نیست خودم رسیدگی میکنم
-هیونگ-
~بیرون!

جونگکوک به سرعت از اتاق عمل خارج شد و پشت درهای اورژانس جا گرفت...با استرس ازینور به اونور می‌رفت و داخل موهاش دست میکشید...

چند ساعت گذشت؟ هر چی بود طول کشیده بود..شاید هم برای اون خیلی طول می‌کشید...تنها چیزی که متوجه شده بود این بود که بخاطر قدم رو رفتن اون یه تیکه جا پاهاش درد گرفته بودن...

استرس و نگرانی مثل خوره تمام وجودش و در بر گرفته بود و سلول به سلول بدنش رو به لرزش انداخته بود...احساساتی که برای اولین بار تجربه میکرد!

روی صندلی استیلی که اون بیرون بود نشست و با قرار دادن آرنج هاش روی زانوهاش، صورتش رو با دستهاش پوشوند...

زمین و زمان رو مقصر این اتفاق میدونست و نمیدونست به کی باید لعنت بفرسته!

Still Alive | Kookvحيث تعيش القصص. اكتشف الآن