«اونا ذهنمو میخونن!»
+یونگ.یونگ...بدو بدو از پله ها با ترس پایین رفت و تلاششو کرد تا با وجود ترسش از اون همه پله به پایین پرت نشه و از وضعیتش فیلم هندی نسازه! در اون حین تنها کسی که میخواست ببینه یونگی بود تا براش چیزی که دیده بود و تعریف کنه و شده برای لحظه ای توی بغلش آروم بگیره اما وقتی به آخرای پله ها رسید جونگکوکی رو دید که داره از پله ها با چهره ی نگرانی که سعی داره پنهونش کنه بالا میاد...
با دیدن جونگکوک یک آن خونش به جوش اومد و با عصبانیت شدیدی به سمتش هجوم آورد و با وجود اینکه قدش از پسر کوتاه تر بود اما روی پله ی بالایی ایستاد و یقه ی جونگکوک و گرفت و با حرص و عصبانیت توی صورتش توپید...
+تو این کار و باهاش کردی آره؟ توی لعنتی این بلا رو سر دوستم آوردی؟
جونگکوک با اخم کوچیکی بدون اینکه ذره ای تکون بخوره به چشمای پر از خشم جیمین نگاه کرد...
-از چی داری حرف میزنی؟
جیمین پوزخندی زد و لباشو روی هم فشرد و یقه ی پسر و بالاتر کشید...
+خودت و به اون راه نزن عوضی..فقط بهم بگو..با دوستم چیکار کردی!
آخر جملش و با بالا بردن صداش به پایان رسوند و انتظار داشت جونگکوک جوابی بهش بده اما وقتی جونگکوک دستاشو از روی یقش جدا کرد و با سرعت زیادی به سمت اتاقی که قبلا درش بود رفت متعجب و هیستیریک خندید و به راهی که رفته بود خیره شد...خواست به همون اتاق برگرده اما قبل از همه تصمیم گرفت یونگی رو ببینه و اونو در جریان بزاره اما صبر کن...یونگی ازین موضوعات چیزی نمیدونست! باید میگفت بهش که جونگکوک یه خوناشامه؟
پر حرص دستشو توی موهاش کشید و لعنتی به تهیونگ و جونگکوک فرستاد و از پله ها بالا رفت...با استرسی که بهش وارد شده بود به اتاق برگشت و دم در ایستاد...جرات نداشت جلوتر بره تا با اون صحنه مواجه شه...از همونجا جونگکوکی رو دید که روی زمین جلوی تهیونگی که به دیوار تکیه زده و زانوی غم بغل گرفته، نشسته و صورتش رو نوازش میکنه و باهاش حرف میزنه...
+اشکالی نداره تهیونگ دست خودت نبود
-همین که دست خودم نبود اذیتم میکنه!
+بالاخره که باید میفهمید هوم؟
-اما نه اینطوری..من..ترسوندمش..من حتی نمیتونم به چهره ی خودمم نگاه کنم جونگکوک..من ترسناک شدم..من..یه هیولا شدم!جونگکوک اخمی بهش کرد...
+تو هیولا نیستی..به من نگاه کن..من هیولام؟ تاحالا بهت آسیبی زدم؟ تاحالا دیدی به آدمای دیگه آسیب بزنم؟ توام هیچوقت این کار و نکردی و مطمئنم انقد پاک هستی که هیچوقت نخوای این کار و کنی..تو فقط باید یاد بگیری چطوری خشمتو کنترل کنی عزیزم!

ESTÁS LEYENDO
Still Alive | Kookv
Fanfictionفصل دوم فیکشن Real Illusion~ (در حال آپ) -من...مردم ؟ +نه تو هنوز زنده ای! Genre : Fanfiction , Romance , Fantasy , Smut Couple : Kookv / yoonmin Writer: Nizza