12

158 30 8
                                    

+چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی!
-مسخره نشو

مرد خنده ای کرد و فنجونش رو روی میز گذاشت...

+باز چیشده، می‌دونم که الکی دنبال من نمیگردی

خانوم کیم نفس عمیقی کشید و مردد چیزی که میخواست رو به زبون آورد...

-هوسوک..یادته وقتی جوون تر بودیم، برام یه داستانی رو تعریف میکردی؟

مرد اخمی از تمرکز کرد و سکوت کرد تا ادامه ی جمله ی زن رو بشنوه...

-یادته برام از یه پسری میگفتی که بیشتر از یک قرن داره تو شهر ما زندگی می‌کنه و از زمان قدیم یه پزشک بوده؟

مرد با یادآوری داستان لبخند کوچیکی زد و سرشو تکون داد...

+داستان جونگکوک و میگی، یادمه!

فنجونش رو دوباره از روی میز برداشت...

+چیشده که یاد این داستان افتادی؟

خانوم کیم لبش رو تر کرد و کمی روی مبل توی جاش جا به جا شد...

-میخواستم بدونم که..داستانی که میگفتی واقعی بود؟

هوسوک یه تای ابروشو بالا داد...

+فکر نمیکنم که بخاطر یه داستان منو اینجا کشونده باشی لیا! بهم بگو چی شده؟

زن نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت بره سر اصل مطلب...

-راجع به پسرم تهیونگه..اخیرا با یه پسره میگرده که هیچ اطلاعی راجبش ندارم..تهیونگ هیچوقت بیرون از خونه نمیموند اما چند وقتیه خونه ی اون پسره میمونه و این منو یکم نگران کرده!

+خب، چه ربطی به اون داستان داره؟

لیا کمی به جلو خم شد و خیره به هوسوک جدی گفت...

-اسم پسره جونگکوکه..و پزشکه!

هوسوک هر دو ابروش به بالا پرید و بعد از چند ثانیه جرعه ای از نوشیدنیش کرد...

+و تو فکر می‌کنی این جونگکوکی که پسرت باهاش میگرده، همون جونگکوک صد و خورده ای سالس؟

-من فقط..نمی‌دونم..اسم و شغلش شبیهش بود..نمی‌دونم چرا یاد اون افتادم اما نگران شدم-
+لیا

مرد توی حرف زن پرید و فنجون رو روی میز گذاشت...پا روی پا انداخت و تکیه شو به مبل داد...

+اون فقط یه افسانه بود..من حتی نمیدونم که اون داستان صحت داشت یا نه..منم از بقیه شنیده بودم و تو بهتر میدونی، که خرافاتی هم وجود داره! نمی‌دونم اون پسر اصلا وجود داره یا نه..از طرفی..ممکنه همش یه تشابه اسمی و شغلی باشه، ممکنه هزار تا جونگکوکِ پزشک تو این شهر باشن!

زن چیزی نگفت و سکوت کرد...

+تهیونگ چرا باهاش میگرده؟
-نمیدونم..پسره یهویی پیداش شده

Still Alive | KookvOù les histoires vivent. Découvrez maintenant