همه چیز اخیرا براش عجیب به نظر میومد..دلش نمیخواست فکر کنه که چیزی تغییر کرده اما به نظر میرسید که این اتفاق افتاده...
پسرش جدیدا کمتر به خونه میومد و خونه ی کسی میموند که پدر مادرش اطلاعات کاملی ازش نداشتند... تا اون جایی که به یاد میآورد، پسرش همیشه به اونا وابسته بود و پیش نیومده بود که شب رو جایی بمونه...
از طرفی دوستی به غیر از جیمین نداشت که انقدر بهش نزدیک باشه...حالا یکاره و بیکاره یه پسر پزشک از راه رسیده که تهیونگ به اون چسبیده و بیشتر زمانش رو کنار اون میگذرونه!
از طرفی خیلی وقت بود خبری از دوست دختر تهیونگ نداشت...بعد ازون خواستگاری جنجالی، دیگه چیزی از تهیونگ راجب اون دختر نشنیده بود و این کمی مشکوک به نظر میرسید...
در حال حاضر خبری از پسرش نداشت و این کمی براش عجیب بود...حتی نمیدونست که پسرش کجاست! نمیخواست دائم ازش بپرسه که کجاست، چون اون یه پسر بالغ بود...اما کم کم داشت نگرانش میشد...
تصمیم گرفت با پسرش تماس بگیره تا کمی از نگرانیش کم کنه...تلفن رو برداشت و شماره ی پسرش رو وارد کرد و منتظر موند...
یک بوق...
دو بوق...
سه بوق...
و بوق های ممتد....
تهیونگ جواب نداد! یکبار دیگه تماس گرفت اما دوباره همین اتفاق افتاد...تصمیم گرفت از جیمین سراغ پسرش رو بگیره..هر چند برای صحبت با جیمین اول باید با خانوم پارک تماس میگرفت!
+سلام عزیزم خوبی؟ جیمین خونس؟
وقتی خانوم پارک موافقت کرد بعد از پرسیدن اینکه «چیزی شده یا نه»، و شنیدن جواب «نه چیز خاصی نشده» گوشی رو به پسرش داد...
+سلام خاله
+سلام پسرم خوبی ؟
+ممنونم شما خوبین؟
+منم خوبم...مممم...میگم جیمین...تو از تهیونگ خبر داری؟جیمین برای چند لحظه تو فکر فرو رفت و ابروهاش بالا پرید...
+اتفاقی افتاده خاله؟
+خب...نمیتونست بیشتر از این ساکت بمونه...
+خب راستش...تهیونگ دیشب نیومد خونه..هر چقدر بهش زنگ میزنم هم جواب نمیده..نگرانش شدم گفتم شاید تو بدونی کجاست!
جیمین که میدونست تهیونگ، صد در صد پیش جونگکوکه، چشماشو تو حدقه گردوند با بی حوصلگی گفت:
+احتمالا پیش جونگکوکه خاله..پسرت دیگه کمتر سراغ من و میگیره..میدونید چیه؟ نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!
جیمین با دلخوری گفت و از پشت تلفن لب هاش رو آویزون کرد...خانوم کیم با شنیدن این حرف بیشتر کنجکاو شد...
+میگم..تو چقدر راجب این پسره میدونی؟
+منظورتون جونگکوکه؟
+اره اره...خانوم کیم چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد...

ВЫ ЧИТАЕТЕ
Still Alive | Kookv
Фанфикفصل دوم فیکشن Real Illusion~ (در حال آپ) -من...مردم ؟ +نه تو هنوز زنده ای! Genre : Fanfiction , Romance , Fantasy , Smut Couple : Kookv / yoonmin Writer: Nizza