کلید رو تو قفل چرخوند و در و با هول کوچیکی باز کرد..وارد خونه شد و کفشهاشو توی پاگرد درآورد...وارد سالن که شد با سکوتش مواجه شد و فهمید که پسر رفته سر کار...نپرسیده بود چیکارس و خیلی کنجکاو بود براش اما میترسید با زیاد سوال پرسیدناش پسر رو کلافه کنه...
به سمت اتاقی که این دو روز رو با پسر توش گذرونده بود رفت و لباس هاش رو با لباس های راحتی عوض کرد..حالا که پسر نبود، احساس کنجکاوی شدیدی برای گشت و گذار توی خونش داشت..از طرفی حرف های جیمین اونو مشکوک و کنجکاو تر کرده بود...
دست به کمر شد و اطراف اتاق و نگاهی انداخت...به غیر از این اتاق، اتاق دیگه ای هم بود که درش قفل بود و تهیونگ برای دید زدنش به شدت کنجکاو بود!
نمیدونست کلیدش ممکنه کجا باشه اما احتمال اینکه توی همین اتاق باشه زیاد بود..شروع کرد به گشتن کشو های پاتختی..هیچ چیز جز کرم ضد آفتاب، چند تا کاندوم، لوبریکانت و کرم مرطوب کننده پیدا نکرد...تهیونگ کاندوم هارو توی دستش گرفت و با دیدن هر کدوم بیشتر خجالت زده میشد...
توت فرنگی، شکلات، وانیل و..هلو؟
اونارو به کشو برگردوند و تصمیم گرفت کمد رو بگرده..درش رو باز کرد و با یه رگال بزرگ پر از لباس های مشکی و انواع اقسام کلاه های لبه دار مواجه شد...پایین کمد چند تا کشو بود و اول از همه اونارو باز کرد...داخل یه کشو سه تا پوشه بود که مدارک پسر رو داخلشون جا داده بود..مدارک تحصیلیش، کاریش و مابقی چیز ها مثل خونه ، ماشین و حساب های بانکیش...پوشه ی مدارک کاریش رو که باز کرد با اولین برگه ای که مواجه شد، یه گواهی انگلیسی از شرکت تو یه جشنواره ی بزرگ بود که پایینش کلی پیام تبریک نوشته شده بود و مثل اینکه جونگکوک توی اون جشنواره مقام آورده بوده...به لوگوی جشنواره که دقت کرد علامت گوشی معاینه رو دید و بعد که به متن دقت کرد و کلمه ی «Doctor» رو دید، فهمید که دوست پسرش دکتره!
ابرویی بالا انداخت و ته دلش بابت اینکه دوست پسرش آدم حسابیه یه کوچولو ذوق کرد...سراغ برگه های دیگه رفت و با چک کردنشون متوجه شد که جونگکوک، یه پزشک عمومی و جراحه مغز و اعصابه که به نظر میرسید تو کارش خیلی هم موفق بوده!
پوشه رو بست و پوشه ی مدارک متفرقهش رو باز کرد و با دیدن شناسنامهش اونو بیرون کشید...با باز کردنش اولین صفحه رو نگاه کرد...عکس جونگکوک یه عکس جدید از ظاهر الانش بود و به نظر میرسید که خیلی از تعویض عکسش نمیگذره...نگاهش به تاریخ تولد افتاد و با خوندنش و یه محاسبه ی سر انگشتی متوجه شد که اون پسر ۲۹ سالشه...
چقد از من بزرگتره! ولی بهش نمیاد!
وقتی دوباره پوشه رو گشت با دیدن یه شناسنامه ی دیگه متعجب بازش کرد و داخلش رو دید...عکس جونگکوک یه عکس به شدت قدیمی که تناژ قهوه ای رنگ داشت بود و خود شناسنامه هم جلد قدیمی ای داشت با برگه های کاهی که تهیونگ فقط و فقط این نوع شناسنامه رو توی گوگل دیده بود!

YOU ARE READING
Still Alive | Kookv
Fanfictionفصل دوم فیکشن Real Illusion~ (در حال آپ) -من...مردم ؟ +نه تو هنوز زنده ای! Genre : Fanfiction , Romance , Fantasy , Smut Couple : Kookv / yoonmin Writer: Nizza