- حداقل نهارت رو میخوردی بعدا میرفتی بک.
مادرش در حالیکه ناراضی بود از عجولانه اومدن و رفتن پسرش، بهش گفت .
+ باید زودتر برم اونجا و تو اتاقک لعنتی وسیله هامو بچینم..هر چند که درست و حسابی نمیدونم چیا باید ببرم.
"اتاقک لعنتی"
همین یه کلمه باعث شد اخمای مادرش بره تو هم و با حرص بهش بکوبه :
- بک خواهش میکنم میشه آخرین بار باشه که به اتاق ریاست پدرت میگی اتاقک لعنتی؟
پدرت سالها جون کند تا اون شرکتو بعد پدرش دوباره زنده کنه .. سالها تو همون اتاق ریاستی که تو بهش میگی لعنتی تلاش کرد، بیخوابی کشید، سختی کشید تا اینکه اون شرکت کوچیکِ چیپ رو به یکی بزرگترین شرکتای صنایع غذایی کره تبدیل کنه.لحن مادرش کم کم لطیف شد واسه شروع جملات اخرش :
-پسرم من بهت ایمان دارم.. میدونم میتونی خوب اونجارو مدیریت کنی ..
تو پسر قشنگ منی ، مامان همیشه پشتته و کمکت میکنه .
پیشونی پسرش رو بوسید و گفت:
مواظب خودت باش و شب به موقع برگرد خونه .. حتما یه غذای خوب و سالم بخر بخور.بکهیون لبخندی به مادرش تحویل داد و کوله پشتیش رو برداشت و از خونه اومد بیرون.
هنوز به ماشینش نرسیده بود که موبایلش زنگ خورد.
با استرس و نگرانی بعد از نگاه ثانیه ای که انداخت به اسم پدرش، سریع تماس رو وصل کرد و هول هولکی جواب داد:
+ بله پدر چیزی شده؟
- اول سلام
+ معذرت میخوام هول شدم.. سلام!
- سلام . داری میری شرکت دیگه ؟
+ بله دارم یه سری از وسایلم رو میبرم اونجا.. شاید تا شب بمونم.. میخوام با محیط اونجا بیشتر آشنا شم.
همینجوری که به حرفای پدرش گوش میداد در ماشین رو هم باز کردو نشست و کوله اش رو رو صندلی کنارش گذاشت.
پدرش خیلی نگران وضع شرکت بود.
آخرای حرفاشو تند تند گفت و ماشین رو استارت زد ..
+ بله پدر مواظب همه چی هستم.
.
+ چشم حتما
.
+ نه نگران نباشید تحت هیچ شرایطی سراغ اون نمیرم.
.
+ بله حتما .. خداحافظ.بعد از تموم شدن حرفاشون سریع به سمت شرکت حرکت کرد.
ساختمون بزرگ با شیشه هایی که از اون فاصله آبی رنگ به نظر می رسیدن.
عظمت اون شرکت به پای سختیایی بود که پدرش شبانه روز تحمل کرد.
نباید میذاشت از این عظمت کاسته بشه.بدون مکث بعد از ورودش ، سمت آسانسور رفت و دکمش رو زد.
همون لحظه بود که یه پسر لاغر عینکی هم قدو قواره ی خودش، درحالیکه کت مخمل کرم رنگی به تن داشت با لبخند اومد سمتش و دستشو سمتش دراز کرد:
سلام جناب بیون . من مارک لی هستم خوشبختم از آشناییتون.دستشو دراز کرد و بهش سلام کرد
+ سلام خوشبختم . قبلا دیده بودمتون؟
مارک لبخند کوچیکی زد و همراه بک سوار آسانسور شدن و جواب داد:
آاا راستش من تازه چهارماهه استخدام شرکت پدرتون شدم ولی همیشه تعریف شمارو از پدرم می شنیدم..پدرم مورد اعتماد ترین کارمند پدرتونه و همینطور از
دوستان صمیمی ایشون.سرشو با لبخند تکون داد در جواب مارک و منتظر ادامه حرفاش شد :
به لطف پدرتون و همینطور پیشنهاد پدرم من چهارماه پیش وارد این ساختمون شدم و بعد از گذروندن دوره ی کارآموزی سریع وارد بخش اصلی شدم و در حال حاضر کارمند و مشاور شمام.بک متعجب از حرف مارک پرسید:
+ مشاور؟
همینطور که حرف میزدن از آسانسور خارج شدن و سمت در اتاق ریاست پدرش رفتن.
مارک ادامه میداد:
بله مشاور .. البته این جایگاه رو پدرتون به من شخصا دادن.. گفتن من به عنوان مشاورتون بهتون کمک کنم تو اداره کردن یه سری کارها.پشت در اتاق رسیدن و مارک کمی به ادای احترام خم شد و با لبخند ازش خدافظی کرد:
- من میرم اتاقم هروقت کارم داشتین کافیه بهم بگین . پس فعلا.
بک خوشحال از اینکه دست تنها نیست سری تکون داد و بعد از گفتنِ "فعلا" وارد اون اتاق شد.
اتاقی که از بچگیش ازش ترس داشت.
از همون سنین کم، پدرش اونو آماده ی نشستن روی صندلی ریاست میکرد ، بکهیونی که هیچ ایده ای نداشت ریاست یه ساختمون بزرگ صنایع غذایی چقد مهم و سخته، فقط به پدرش بدون تمرکز به حرفاش، گوش میسپرد.حالا وسط این اتاق ایستاده بود و به دیوار ها و وسایلاش نگاه میکرد.
اتاقی که بیشتر مثل یه خونه ی کوچیک بود ..
نصف اتاق ، قسمت کاریِ اتاق محسوب میشد و میز بزرگ قهوه ای رنگ و صندلی چرمی زرشکی پدرش قرار داشت،
روبه روی اون هم یه میز مستطیلی به اندازه متوسط و چهارتا صندلی چرمی مشکی قرار گرفته بودن.
کتابها و پرونده ها و قرار دادها همه داخل بوفه ی قهوه ای رنگی که کمی دورتر از میز بودن قرار داشتن.
نصف دیگه ی اتاق که با دیوار نازک چوبی متحرکی از نیم دیگه جدا شده بود، محل استراحت محسوب می شد و یه کاناپه راحتی کرِمی و یه میز دیگه همراه یه ال ای دی رو دیوار، محل استراحت رو تشکیل میدادن..
چیدمان اتاق خیلی ساده و مطابق میل پدرش بود و اصلا دکوراسیون جوری نبود که بکهیونو به خودش جذب کنه.چشمش خورد به یه یخچال کوچیک گوشه اتاق . از اونجایی که نهار نخورده بود و معده کوچیکش داشت اخطار های اولیه رو میداد که هر چی زودتر باید پُرش کنه، سمت یخچال رفت و با دیدن چند تا ساندویچ مرغ سرد و چند تا نوشابه و سوجو چشماش برقی زدن.

YOU ARE READING
~newcomer
Fanfiction~🍂 + حواست هست که تمام حواسمو به خودت پرت کردی ؟ - حواست هست که پاییز خاکستریم رو رنگی کردی ؟ :) . . Mini fic : •Newcomer• ~gener : dram ,romance, fluff ~couple : chanbaek ~تـازه وارد ؛ «اولیـن نوشـتهٔ نویسنـده ی تازه وارد💫 » [فیـکشـن کـوچـک مـن ا...