~part 03

226 72 4
                                    

با صدای آلارم گوشی سریع پلکاش باز شدن. امروز روز مهمی بود و نباید ثانیه ای رو تلف میکرد. بعد از نگاه به ساعت گوشیش که عدد ۶:۳۰ رو نشون میداد، فورا سمت حموم راه افتاد و سر راه رفتن به حموم اونقد عجله کرد که انگشت کوچیکه پاش خورد به کنار در و صورتشو از درد مچاله کرد.

یه دوش سریع ده دقیقه ای گرفت وبعد از پوشیدن لباساش، رفت سمت اشپزخونه. مادرش بیدار شده بودو اینو از بوی معطر چایی که پیچیده بود تو هوا فهمید.

مادرش با لبخند سمتش برگشت .
-صبح بخیر چان خیلی زود بیدار نشدی؟
هنوز وقت داری
در حالیکه با عجله قاشق پرشده با برنجو وارد دهنش میکرد، جواب مادرشو داد:
+ از خونه تا اونجا خیلی راهه مامان
باید سریع برم که به اتوبوس برسم.

مادرش که دید پسر هیجان زده ش خیلی عجله داره، آروم دستشو کشید پشت کمرش
- آروم آروم بخور چانی ..میپره تو گلوت.

صدای هورت کشیدن چان پیچید تو گوشش و بعد صدای آه و نالش بلند شد
+ آه سوختمممم سوختمم خیلی داغ بودم
- گفتم آروم بخور..

چان که بیخیال خوردن اون چای داغ که زبونشو سوزونده بود، شد از جاش بلند شد و بعد از بوسیدن گونه مادرش راهیِ دستشویی شد واسه مسواک زدن‌.

یجوری با مسواک خمیر دندونو میکشید به زبونش که دردش اومد و بیخیال زبونش شد. بعد از شستن دهنش ، سمت اتاقش رفت و کت و شلوار مشکی رنگشو که هفته ی پیش با کای خریده بود و کای سر قیمت کلی چونه زده بود با فروشنده رو پوشید.
یکم با ادکلن نازنینش خوش گذرونی کرد و بعد از اینکه مطمئن شد تمام نقاط نبض دار گردن و مچ دستاش و سینه ش خوشبو شدن، از اتاقش خارج شد.

ماشینش هنوز تعمیرگاه بود و مجبور بود امروز با اتوبوس بره.‌ از وسط شهر تا اون شرکت که تو بهترین نقطه ی شهر بود، راه کمی نبود. اگه خیلی خوش شانس بود و به ترافیک نمیخورد، کمتر از یک ساعت دیگه میرسید.

دلش میخواست به بهترین شکل ممکن امروزو بگذرونه و خوب صحبت کنه تا بتونه
بیون مین یونگ رو‌ راضی به استخدامش کنه. دلش میخواست رییس بیون قبولش کنه بااینکه هنوز مدرک لیسانسشو نگرفته بود‌. تو سایتا یه چیزایی خونده بود که بیون مین یونگ خیلی سختگیره واسه استخدام کارمنداش و به راحتی هرکسی رو وارد قلمروش نمیکنه.
اونم پارک چانیولی که هنوز مدرک لیسانسشو هم نگرفته بود .

چان نمیخواست دروغ بگه چون میدونست لو میره یه روزی پس تصمیم داشت امروز دلبری کنه به هر نحوی تا بیون بدون توجه به عدم حاضربودن لیسانسش بتونه استخدامش کنه و بهش اعتماد کنه.

تو همین فکرا بود که خودشو جلوی ساختمون شرکت صنایع غذایی بیون پیدا کرد .
سرشو گرفت بالا و کل معماری بیرونی شرکت رو با نگاهش رصد کرد.
+ اووواه چه ساختمونیه ،حتما خیلی خفنه.
اب دهنشو قورت داد و اولین قدماشو سمت
در ورودی برداشت.
اون می تونست .
باید میتونست .باید استخدام میشد
چون به این کار احتیاج داشت..
وضع مالیشون ضعیف نبود ولی درآمد رستوران سنتی مادرش برای پول اجاره خونشون و قسطای ماشینش کفایت
نمی کرد.
اون باید اعتماد رییس بیون رو به هر نحوی بود، جلب میکرد. باید خودشو نشون میداد. تنها شانسی که داشت این بود که این شرکت به کارمندایی که دانشجوی رشته ی صنایع غذایی بودن نیاز داشت .
.
                             ******
-جناب بیون الان آماده اید؟

در حالیکه موهاشو هول هولکی مرتب میکرد و عطرشو میزد به لباسش تند تند گفت:
+ نه مارک آماده نیستم .. من حتی هنوز نمیدونم چی باید بگم بهشون. باید اول فرماشونو بخونم بعد حرف بزنم باهاشون یا اول حرف بزنم بعد فرما..؟ هیچی نمیدونم من حتی امروز صبح وقت نکردم دوش بگیرم.. نگاه کن موهام چربه و این افتضاحه جلوی اون غریبه ها اینجوری باشم اونم نه به عنوان یه پسر معمولی به
عنوان رییس شرکت ‌..آه خدای من..
تند تند وسایل روی میزو جمع و جور کرد به کمک مارک .

مارک تو این دو روز تمام تلاششو کرده بود بکهیون رو با این شرکت آشنا کنه.
یه چیزاییم از اداره ی شرکت فهمیده بود به کمک پدر مارک و البته پدر خودش
فقط باید امروز کارمندایی که شایسته ی این شرکت بودن رو استخدام میکرد.
برای اولین بار میخواست بجای پدرش که سالها اون اینکارو انجام میداد، اینکارو به عهده بگیره..

مارک با لبخند هول هولکی بهش امید داد:
نگران چیزی نباشید فقط باید بعد از یه سلام و احوال پرسی کوتاه فرم استخدامشونو نگاهی بندازین و بعد از چک کردن آیتم ها و صحبت باهاشون، اگر صلاحیت رو داشتن ، استخدامشون کنین‌ همین!

مارک درحالیکه یه دسته برگه میذاشت رو میز ادامه داد: اینام برگه های استخدامن که به مهرو امضای شما و امضای اونا نیازه ..
بکهیون سوال آخرشو هم پرسید :
صلاحیت استخدامشون چیه؟

مارک صداشو با یه سرفه صاف کرد و جواب داد:
مدرک معتبر دانشگاهی از رشته های مدیریت ، صنایع ، تبلیغات و سنشونم بالای ۲۳ سال باشه بهتره و عدم داشتن سو سابقه و اینجور چیزای کلیشه ای دیگه..
و بعدجوری که انگار تازه چیزی یادش اومده باشه سریع گفت:
اها اخلاق ..! اخلاقشون خیلی مهمه !
رفتارشون محترمانه و مودبانه باشه..
رفتار مشکوکی از خودشون نشون ندن و همین چیزا دیگه.
پدرتون خیلی رو اخلاق تاکید دارن قربان.
گویا مدتها پیش دو تا کارمندی که اینجا کارمیکردن ،کم کم دستشون کج شد.

بک گیج نگاه میکرد به مارک.
+ ها؟! دستشون کج شد؟؟
- بله قربان هوس دزدی کردن از حساب اصلی شرکت و همینطور گاوصندوق پدرتون.پس باید خیلی مواظب باشیم‌‌.

مارک بعد گفتن این حرفا وقتی استرس و نگرانی بیشتری رو تو صورت معصوم بک حس کرد، بهش با لحن مطمئنی گفت:
البته که اونا خیلی وقته اخراج شدن و مجازاتشونم کشیدن و بعد از اون اتفاق دوربین مداربسته های بیشتری نصب کردن تو راهرو ها و همه اتاقها. نگران امنیت نباشید از لحاظ امنیت همه چی اوکیه .
لبخند اطمینان بخشی زد و بعد از خم کردن سرش از اتاق خارج شد و بکهیون رو با همهٔ افکار مختلفش تنها گذاشت.

~newcomerWhere stories live. Discover now