- میشه دوست من باشی ؟؟!
همین یه جمله ی بکهیون با اون سر وضع مست ولی کیوتش کافی بود تا لبخند بزرگی رو صورت کارمند تازه وارد شکل بگیره.سرشو خم کرد سمتش و با صدای آروم و بمش دم گوش بک زمزمه کرد:
چرا انقدر الان "دوست داشتنی" به نظر میاین رییس ؟
با پوزخندی که به لب داشت از بک فاصله گرفت.
چاره ای نداشت باید یه چیزی برای پروندن مستیش پیدا میکرد وگرنه مجبور میشد دست به آخرین گذینه ی
نه چندان جالب بزنه.کشون کشون در حالیکه یه دست بک دور گردنش بود و یه دست خودش دور کمر رییسش بود،
راه افتادن سمت پیاده رو.
بعد از اینکه یه شربت خرید برا رفع این حالتش،سمت یه پارکی که نزدیک بهشون بود،
راه افتادن.
هوای نیمه سوزناک پاییز و بوی چمنای بارون خورده ی پارک، مغزشو ماساژ میداد.اول بکهیون رو نشوند روی نیمکت.
بعد با دیدن بندای کفشش که باز شدن، جلوش زانو زد و بنداش رو بست.
همون موقع بود که انگشتای بک رو لای موهاش حس کرد.
داشت نازش میکرد؟
هر چی بود جز آرامش، حس دیگه ای بهش منتقل نمی کرد.رو نیمکت با یکم فاصله نشست کنارش و شربتی که خریده بود رو سمت پسرک مست گرفت.
+ اینو بخورین.. کمک میکنه مستیتون بپره.
خودشم نمی دونست حالا که بک مسته و حواسش نیست واسه چی داره رسمی حرف میزنه.تو همین فکر بود که با صدای بک توجهش بهش جلب شد.
- چانیولا..اسممو صدا کن.
تا جایی که یادش بود تاحالا اسم بکهیونو به زبون نیاورده بود .
- هومممم صدام کن..لطفا.
بریده گفت
+ بک هیون..
احساس کرد بکهیون خوشش اومده از اینکه اسمشو شنیده چون لبخند رو لباش بود.
- بازم بگو..
این سری لباش آویزون بودن و ازش درخواست میکردن.
بکهیون اگه می دونست با این کاراش و مدل حرف زدناش چطوری داره روی قلب چانیول اثر میزاره، قطعا سوجو سفارش نمیداد .
چان در حالیکه آب دهنشو قورت میداد و نگاهش بین لبها و چشمهای پسر رو به روش در جریان بود صداش زد..
+ بکهیون... بیون بکهیون..
بکهیونی.. :)آخرش رو در حالیکه یکم سرشو کج کرده بود تا بهتر صورت بکهیون رو ببینه گفت.
بکهیون گذاشت اینبار لبخندش پهنای صورتش رو پر کنه و دندونای سفیدشو به رخ بکشه.
- خوبهه
خیلی خوبهه
بکهیونی خیلی خوبه !خمیازه ای کشید و از اونجایی که چشماش تحمل باز بودنو نداشتن،
بدن شُل و خستش رو تو بغل چانیول انداخت.چان با دستایی که بالا نگه داشته بود و چشمایی که گرد تر از همیشه بود، به اون پسر موبلوطی که آروم چشماشو بسته بود و سرشو رو پاش گذاشته بود، خیره شد.
آروم پاهای بک رو رو نیمکت گذاشت
حالا دیگه بکهیون درازکش تو بغلش بود.
نفهمید چجوری ولی یهو دید دستای مردونش بی اختیار سمت موهای بکهیون حرکت کردن..
فقط میخواستن موهای بلوطی رنگ پسرک خوابیده رو از روی پیشونی و چشماش کنار بزنن؛
اما انگشتاش پیشروی کردن..
داشت زیاده روی میکرد؟
هنوز به یکماه نرسیده بود که بیون بکهیون رو دیده بود، هنوز شناخت درستی ازش نداشت..
پس چطور انگشتاش بین موهاش نوازشگونه میرقصیدن؟
پس چطور با دیدن اون چهره ی زیبای در حال خوابش، ماهیچه سرخ درون سینه ش اینطور به تپش افتاده بود؟؟حدود نیم ساعت بعد، درخت کاجی که کمی نزدیکشون بود، صدای بمِ پسر بلند تر رو شنید که به مخاطب موبلوطیش گفت
+ "زیبای خفته "
چه خوب بود که بکهیون خواب بود،..
چه خوب بود که لبخند عمیقِ چانیول از چشماش پنهوون موند.

YOU ARE READING
~newcomer
Fanfiction~🍂 + حواست هست که تمام حواسمو به خودت پرت کردی ؟ - حواست هست که پاییز خاکستریم رو رنگی کردی ؟ :) . . Mini fic : •Newcomer• ~gener : dram ,romance, fluff ~couple : chanbaek ~تـازه وارد ؛ «اولیـن نوشـتهٔ نویسنـده ی تازه وارد💫 » [فیـکشـن کـوچـک مـن ا...