~part 05

170 66 12
                                    

ساعت از ۱۲ شب گذشته بود.
اون شب پاییزِ غمناک ،‌ اولین بارونشو به رخ
می کشید.
پاییز،... دلگیر ،... بارون ،...
سرما ،... تنها ،... بکهیون ،...
همه اینا کنار هم بیشتر بهش میفهموندن داره
تو تنهاییش غرق میشه .
نیاز به بال داشت...
بالِ نجات برای پرواز و دورشدن از این فضای دلگیر و خفه کننده.

با یه دور مرورِ امروز و خبر وحشتناکی که
شنیده بود پای تلفن،
بیش از پیش رو قلبش احساس سنگینی
می کرد.
پدرش ..پدر عزیزش ،اون دیگه نبود که کنارش باشه و شبا آغوش پدرانش رو
به روش باز کنه.
قلب ضعیف و پیرش دیگه نمی تپید.

امروز وکیل پدرش که آخرین کسی بود که رفته بود بیمارستان ملاقاتش، با دیدن خطِ صافِ ضربان قلب و ثابت بودن جسم رییس بیون روی تخت،
صدای فریادش پیچید تو راهروی بیمارستان.
و بعد از اون،
شنیدن صداهای ناله و گریه های مادرش و
اقوامشون سر مزار پدرش، و اومدن
داییش و پسرش سهون برای ادای احترام و تسلیت،
و بعدِ اون هم ؛ با دیدن غصه های مادرش ، خیلیی بیشتر از قبل دلگیر بودن پاییز رو حس میکرد .
دیگه دست تنها بود نه برادری داشت که همراهش باشه نه رفیقی.. نه پدری ..!
تنها کسی که از بچگی به عنوان برادر نگاهش میکرد اوه سهون پسر داییش بود که پدرش با تعریف کردن نقشه های مزخرف بابای سهون براش، بهش فهمونده بود نباید به سهون رو بندازه حتی فکرشم نباید به سرش  می اومد
که سراغ سهون رو ‌بگیره.

تنها دوست این روزاش مارک بود که تازه یک هفته بود باهم آشنا شده بودن و تو این یک هفته مارک اونقد صبورانه همه چیز رو برای بکهیون توضیح می داد و تو کار ها بهش کمک میکرد که احساس شرمندگی میکرد مقابلش .
حس میکرد باید یجوری جبران کنه براش.

مینهی که دوسال پیش ازدواج کرد و همراه همسرش به یه شهر دیگه رفتن برای زندگی.  مینهی دیگه یه مادر بود و مسئولیت داشت.. دلش نمیخواست اطرفیانش بخاطر
بی مسئولیتی خودش به سختی بیوفتن..
غرورشم این اجازه رو نمی داد.
خودش باید یجوری دست به کار میشد.
از روی تختش بلند شد و پشت میزش نشست. دفترچه شو برداشت و شروع به نوشتن کارهایی که لازم بود انجام بده ، کرد.

                             ******
سه روز از استخدامش به شرکت می گذشت و
تو این سه روز، کارمندی که ارشد اونا محسوب میشد و راهنمای اونا بود، بهشون راجع به
نحوهٔ انجام کارها توضیح داده بود و
در مورد حقوق هم گفته بود که
با بهتر شدن روند کارِ کارمندها،
رییس بیون شخصاً به افزایش حقوق کارمندا رسیدگی میکنه.

همه چی عادی بود تو این مدت .
هیجان خاصی نبود و همه چی طبق قانون خودش پیش می رفت.
تو اون سه روز
مثل هر کارمند تازه وارد دیگه ای، با کارت عضویت شرکت که با روبان آبی از گردنش آویزون بود وارد شرکت میشد و
عصرها ساعت ۶ به سمت خونه راه میفتاد.

~newcomerDonde viven las historias. Descúbrelo ahora