-به چی داری لبخند میزنی چان؟
خیره به پیامای خودش و بکهیون بود که صدای کای حواسشو پرت کرد..
+ ها؟؟
چیزی نیست..
خودشم مطمئن نبود.. واقعا چیزی نبود؟
لبخندای بی اختیار و رقص جریان خون تو رگاش با دیدن پیاماشون، چیزی نبود یا داشت خودشو گول میزد.. بهتر بود بهش فکر نکنه.. لااقل الان.نوتیفیکیشن اومد و با دیدن اسم "بکهیونی" بالای صفحه گوشیش لبخندش پررنگ تر شد و پیامو باز کرد:
-" یاااا چانیولااا حس میکنم نصفه شبی شاعر شدی...بیخیال من فقط یکم مست شدم همین..
نمیخواد انقدر قشنگ توصیف کنی.."به ثانیه نکشید که براش تایپ کرد
"جدی گفتم.. شما واقعا کیوتی ! :)
بخصوص وقتی ازم خواستی اسمتو بگم..
اسم کوچیکت رو.. اونم در حالیکه خواب آلود و مست نشسته بودی رو نیمکت پارک و باد بین موهات میرفت. "بعد از سند کردن پیام ، به این فکر کرد واقعا رسمی حرف زدنش الان برای چیه؟
اونا که تو شرکت نیستن و بیون بکهیونم قطعا پشت میز ریاست نیست و الان با یه لباس خواب گشاد و موهای بلوطی شونه نشده ش داره پیامشو میخونه و جواب میده.پس یکم دوستانه حرف زدن بهتر بود..
جواب اومد براش
" واقعااا ازت خواستم اسممو بگی؟
حالا چی گفتی؟ "چان نمی دونست الان بکهیون کلی "ذوق"، دارن تو دلش بالا پایین میشن واسه فهمیدن اینکه چانیول چجوری صداش زده ..
" بکهیون... بیون بکهیون..بکهیونـی ! :))) "
پیامو فرستاد و به اسم بالای صفحه خیره شد. "بکهیونی" ...!
" اوه چه بامزه.. تاحالا کسی منو بکهیونی صدا نکرده بود... بخصوص کسی که از کارمندای شرکت .. تو اولین کسی هستی که اینجوری صدام زدی چانیولا."
لبخند صورتش با صدای شاکی کای از بین رفت.
-نصفه شبی داری با کی لاس میزنی پارک چانیول؟ بگیر بخواب دیگه لعنتی .خودشم نمی فهمید داره لاس میزنه ،مخ میزنه یا داره دلشو می بره؟
در حال تجزیه تحلیل معنی این سه تا عبارت تو ذهنش بود که گوشیش از دستش قاپیده شد.
+ هی کای وای بحالت اگه بخونیشون..
با حرص کوسن مبل رو سمت کای پرت کرد و پرید سمتش واسه گرفتن گوشیش .کای با یه دستش داشت چانو پس میزد و با دست دیگش که بالا گرفته بود که چان بهش نرسه، داشت پیامارو میخوند..
با حالت تخسی به چانیول گفت
- اوووه بکهیون همون پسر رییس بیون بزرگه؟؟؟ دارییی با اون لاس میزنی ؟
با رییست؟+ نه لاس نمیزدم لعنتی اون گوشیو بده منننن
کای کم کم دستشو اورد پایین با نگاه جدی به چان خیره شد..
- وایسااا ببینم تو که ازش خوشت نیومده؟هااا؟
نکنه روش کراش زدی؟؟همین یه سوال ساده کافی بود تا تمام
افکار چان راجب احساسش به اون رو بهم بریزه.
+ نه...نمیدونم ..یعنی...خب ..اَه خب مگه عیب داره؟؟؟
راستشو گفت...مگه عیبی وجود داشت؟
مگه دست خودش بود که پسرک موبلوطی که رییس شرکت صنایع غذایی بیون بود، اینجوری هوش و حواسشو از سرشو میپروند ؟؟
مگه مقابلش اختیاری داشت آخه ؟؟کای گوشی چانیولو بهش داد
- ولی مگه اون الان دیگه رییس شرکت نیست؟
+ آره رییسه! چطور مگه؟
- نمیدونم تااونجایی که تو دراماها دیدم مامانای اینجور پسر پولدارا، آرزو دارن پسرشون با یه دختر هم تیپ و هم سطح خودشون ازدواج کنه .. دیدی خودت دیگه.. واسه همین بهتر نیست درگیرش نشی؟؟چانیول کع کلافه از حرفای رفیقش بود،
بالشتشو سمت کای انداخت.
+ چی داری میگی کای؟ ازدواج چی آخه؟
من که نگفتم میخوام باهاش رابطه داشته باشم..فورا کای پرید وسط حرفش:
- یعنی واقعا نمیخوای؟؟
اینجوری که تو ازش با جزئیات تعریف میکنی تو چت و با یبار بیرون رفتن و مست شدنش هوش و حواستو پَر داده ، معلومه زود تر از این حرفا دلتو دادی بهش... ببینم نکنه عشق در نگاه اول بوده؟هااان؟؟؟!!همین جمله ی آخر کای کافی بود تا صدای
قهقهه های چانیول بپیچه تو خونشون.
+ چییی داری میگییی داداشش واس خودت
بی خوابی زده به سرت داری چرت و پرت میبافی.
کای به صورت جدی رو کاناپه نشست و پرسید
- حالا بعدا میفهمیم اینا چرت و پرتای ناشی از بیخوابیه؟ یا واقعا یکی اینجا دلش مونده پیش یکی؟ ولی خودمونیما جدی میپرسم چان..اگه خوشت اومده بهم بگو.. خودم ردیفش میکنم برات...
تو که خیلی محافظه کاری... نگران هیچی نباش رفیق.. بچه خوبی باشی یه مکان خفن هم جور میکنم واستون.آخرای جملشو با چشمکی روونه چان کرد..
چان دیگه صبرش تموم شد و صدای عصبیش کای رو خوابوند سرجاش .
+ محض رضای خدا میشه خفه شی کاااای
قول میدم خفه شی برات بعدا مرغ میخرم.
فقط بزار بخوابم الان.کای چند ثانیه بعد با لحنی آروم و شیطنت وار
زمزمه کرد : پس یادت نره سوخاری باشه .چان بعد از اینکه از خوابیدن رفیق پرسرو صداش مطمئن شد،
آخرین پیام اون شبشون رو که یک "شب بخیر بیون بکهیون ..خوب بخوابی" ساده بود رو فرستاد و چشماشو بست.آروم زیرلب پیش خودش زمزمه کرد :
"چه خوب شد نگفتم بجز باد
انگشتای منم اون شب موهاتو نوازش کرد.. "

YOU ARE READING
~newcomer
Fanfiction~🍂 + حواست هست که تمام حواسمو به خودت پرت کردی ؟ - حواست هست که پاییز خاکستریم رو رنگی کردی ؟ :) . . Mini fic : •Newcomer• ~gener : dram ,romance, fluff ~couple : chanbaek ~تـازه وارد ؛ «اولیـن نوشـتهٔ نویسنـده ی تازه وارد💫 » [فیـکشـن کـوچـک مـن ا...