~part 13

159 54 4
                                    

- لطفا امشب به سرت نزنه خونه ی من بیای چان!!! قراره با دوست پسرم وقت بگذرونم..
پس اصلا این جا نیا!!

بعد از اینکه اس ام اس کای رو خوند و زیرلب لعنتی فرستاد، گوشیشو تو جیبش گذاشت و
به مخلوق زیبای خدا که موهای بلوطیش زیر بارون کمی خیس شده بود و‌ بوی عطرشون با هم تلفیق شده بود تو اون فضا، خیره شد.

بکهیون بعد دادن سفارشاشون نگاهشو به چان داد که یجوری نگاه میکرد بهش که انگار تنها موجود زنده ی اون رستوران بکهیونه!

با لبخند بهش نگاه کرد
- چیه چرا یجوری نگام میکنی انگار آدم ندیدی.
پوزخندشو تحویل چان داد و منتظر جوابش شد.

چانیول دستشو سمت صورتش جلو برد و موهای نم دار بکهیون رو از روی پیشونیش کنار زد و قطره هایی از بارون رو که هنوز رو صورت بک مونده بودن رو با انگشتش پاک کرد.

بک از اینکه صورتش یهو لمس شد توسط اون دستای گرم، خون توی رگاش با سرعت جریان پیدا کردن تو بدنش و قلب کوچیکش سرعت گرفت برای تپیدن.
-جوابمو ندادی..
+ بیون بکهیون؟
- بله؟
+ میشه یه سوال بپرسم ازت؟

سرشو تکون داد و با استرس منتظر سوال چان شد.
+ تا حالا کسی بهت گفته مثل یه اثر نقاشی میمونی؟

اصلاً و ابداً انتظار همچین تعریفی رو نداشت .
صدای بمِ چان تو گوشش اکو میرفت .
" تا حالا کسی بهت گفته مثل یه اثر نقاشی
می مونی؟"
تو دلش، جواب مشخص شد...
هیچوقت!!
هیچوقت تو رویاهاشم ندیده بود یکی اینجوری با صداقتِ تو چشماش ازش تعریف کنه!

لبای صورتیش برای لبخندی باز شدن
و به سختی کلمه هارو کنار هم چید.
-انقدر دلبری نکن چان.
غمِ کمرنگی چشمای چانیول رو پوشوند.
+ چرا ؟ دلتو میزنه حرفام؟

بک سریع دستای ظریفشو تو هوا تکون داد
- نه نه اصلا...راستش تاحالا هیچ وقت کسی اینجوری توصیفم نکرده بود که تو میکنی...
حرفای قشنگی که تو میزنی،
برای من زیادیَن و ..

چان سریع پرید وسط حرفش
+من خیلی گرسنمه . میشه بعد از شام حرف بزنیم؟

شوکه از اینکه‌ چان پرید وسط حرفش سرشو تکون داد و مشغول خوردن اسپاگتی توی ظرفش شد.
غافل از اینکه پسر روبه روش داره
به انگشتای ظریف و دوست داشتنیش که داره با یه مهارت خاصی چنگالو تو دست میگیره،
خیره بود.

+ حسودیم شد.
بدون اینکه فکر کنه از دهنش در رفت.
واقعا حسودی میکرد به هر وسیله یا هر انسانی که توسط اون دستهای سفیدو خیره کننده، لمس میشن.

- به چی حسودیت شد؟!
+ ها؟؟ هیچی ..یهو از دهنم پرید‌‌.
- مطمئنی؟؟
چان در جوابش فقط سرشو تکون داد.

بعد از تموم کردن اسپاگتیش، به بکهیون نگاه کرد که لباش و دور لباش چرب شده بودن‌.

یه دستمال کاغذی از روی میز کند و دستشو برد سمت صورت پسرک.
+ دور دهنت کثیف شده ..

بکهیون نمیخواست خودش اینکارو کنه،
سرشو یکم برای دسترسی بهتر چان جلو برد تا چانیول لباش و دور لباشو تمیز کنه.
بعد خوردن نوشیدنیاشون،
چان زودتر از بک از پشت میز بلند شد برای پرداخت صورتحساب.

                             ******

ده دقیقه بود که داشتن تو پارکی که اطراف رستوران بود، قدم میزد بدون اینکه حرفی از دهنشون خارج بشه.

پسر موبلوطی تو ذهنش کلنجار میرفت که دست چانو بگیره یا نه،
چانیول هم داشت ترتیب جمله هاشو مرتب میکرد که اول کدومو بگه‌‌‌..

قدمای آهسته شون و صدای خورد شدن برگای خشکِ زیرپاشون، تنها ملودی ای بود که
سکوت بینشون رو تزیین می کرد.

بالاخره بعد از کلی این پا و اون پا کردن
حرفشو به زبون آورد
+ بکهیون ؟

~newcomerWhere stories live. Discover now