~part 10

176 59 5
                                    

نیمه های شب با احساس تشنگی شدید که تو گلوش بوجود اومده بود، از خواب بیدار شد.
تو اون تاریکی نور کم چراغ خوابش تونست به دیدش کمک کنه و فهمید تو اتاق خودشه.
اما چجوری رسید اینجا؟

آخرین چیزی که یادش بود این بود که صدای بمِ کارمند تازه واردش، توگوشش می پیچید که میگفت میرم برات سوپ خماری میگیرم..
ولی اون زیاد ننوشیده بود که مست شه..
از رو تختش بلند شد و بعد از برداشتن گوشیش از اتاقش خارج شد .

سالن خونه تاریک بود ولی نور زردی که از لامپای تزیینی ای که گوشه کنار سالن نصب بود، راهنمای راهش میشد به سمت آشپزخونه.

وقتی رسید دید مادر تنهاش پشت میز نشسته .
- هی بیدار شدی بک؟ بهتری الان؟
گنگ بود و سرش یکم گیج میرفت
دستشو رو میز ستون کرد .
- مامان... من چجوری اومدم خونه ؟
من مست بودم؟

مادرش بعد از خوردن قرص آبی رنگ توی دستش، لیوان آبی رو که رو میز بود برداشت و سرکشید
- باید از اون پسر خوش تیپ تشکر کنی بک!
کارمند تازه وارد جذابت..
- پسر خوش تیپ؟ منظورت چانیوله؟!
مادرش لبخندی زد و سرشو تکون داد.
- پس اسمش چانیوله !
نزدیکای ساعت ۱۰ بود که زنگ خونه رو زدن
وقتی آقای کیم درو باز کرد دید که یه پسر جوونی جلوی دره و اجازه برای ورود میخواد
رفتم جلوی در و دیدم تو رو کول کرده پشتش
بهم گفت که کجا رفته بودین و بخاطر مستی اینجوری شدی...کلی ازش تشکر کردم و هر چه اصرار کردم بیاد تو چیزی بخوره، که تشکر کردو گفت باید زود بره.

هر چقد فکر میکرد یادش نمی اومد چانیول که آدرس اینجا رو نداشت .
- ولی مامان آدرسو از کجا داشت.. من بهش نگفته بودم.
مامانش که انگار داره درمورد پسر رویاهاش حرف میزنه دستشو زیر چونش گذاشت
- اون پسر باهوش بعد از اینکه گوشیتو برمیداره و با استفاده از اثرانگشتت رمزشو میزنه،جی پی اس گوشیت رو به ماشینت وصل میکنه و آدرس خونه‌رو پیدا میکنه از طریق اون.

بکهیون نفسشو بیرون داد و دستی به موهاش کشید.
- آه خب خیالم راحت شد. اون خیلی باهوشه
همینطور خیلی محترم. باورت نمیشه مامان بااینکه هم سن منه، همچنان باهام رسمی حرف میزنه هم توشرکت هم خارج از اون محیط.. کم کم داشت کلافم میکرد دیگه.

مادرش هم با لبخندی که از روی صورتش پاک نمیشد گفت:
-تو این دوره زمونه پسر خوب کم پیدا میشه
کاش مینهی مجرد بود .
مادرش آهی از رو افسوس کشید و از پشت میز بلند شد.

چه ربطی به مینهی داشت اخه ؟!
- واا به مینهی چیکار داری مامان؟ از اینکه با عشقش ازدواج کرده هنوز ناراضی ای؟
بیخیال مامان دوسال گذشته ..
- نمیدونم .. به هر حال اگه دختر مجرد داشتم دلم میخواست زندگیش به چانیول گره بخوره.. ازش خوشم اومد واقعا.
اینو گفت و پسرش رو تو آشپزخونه تنها گذاشت.

بکهیون که واقعا سر از حرفای مادرش درنمیاورد،
در یخچالو باز کرد و بطری آبی که واسه خودش بود رو برداشت و یه نفس سر کشید.
آب سردی که وارد گلوی خشکش شد،
بهش حس و حال تازه ای داد.
گوشیش رو از رو میز برداشت و رفت سمت دستشویی.
نشست رو توالت فرنگی و گوشیشو
روشن کرد.
یه پیام از شماره ی ناشناس داشت.
پیامو باز کرد و خوند..

" سلام .چانیولم .الان حالت بهتره ؟ "
به ساعتِ پیام نگاه کرد ..واسه ساعت ۱۱ بود.
یک ساعت بعد از رسیدنش به خونه.
قبل از هرکاری شمارشو سیو کرد .
بدون اینکه فکر کنه چان ساعت ۳ نیمه شب
بیدار هست یا نه،
براش تایپ کرد :
- "خوابیدی ؟ "
پنج مین گذشت و ناامید از اینکه چان الان خوابه و پیامشو نمیبینه، بعد از اینکه کارشو انجام داد، از دستشویی اومد بیرون.

تو سکوت و تاریکی خونه،از پله ها بالا رفت که صدای نوتیفیکیشن گوشی از جا پروندنش‌.

با ذوق گوشیشو دراورد وبا دیدن اسم چان لبخند قشنگی رو لباش خونه کرد .
" نه بیدارم.. شما چرا بیدارین الان؟ "
رو همون پله ای که وایساده بود نشست و تایپ کرد:
"تشنم شده بود، اومدم آب بخورم ،گفتم بهت پیام بدم ازت تشکر کنم بابت امشب که رسوندیم خونه"

بعد از سند کردن پیام، تیکِ پای راستش که مواقع استرس و هیجان و نگرانی فعال میشد، باز اون شب، ساعت ۳ نیمه شب، رو یکی پله ها در حالیکه منتظر پیام تازه واردش بود، فعال شد.

به محض روشن شدن صفحه ی گوشی نگاش از روی پاش کنده شد و به پیام چان چشم دوخت.
" خواهش میکنم وظیفه بود.. ولی فکر
نمی کردم ظرفیتت انقدر پایین باشه (; "
چی ؟؟ ظرفیتش پایین باشه؟؟؟
داشت مسخرش میکرد نصفه شبی ؟؟!
با یه اخم مصنوعی که بین ابروهاش جاخوش کرده بود، تایپ کرد
"چی میگی؟ من خیلیم خوبم "
و سِند کرد..
الان چه ربطی داشت؟
خودشم خنده ش گرفت به پیامش
چند ثانیه بعد ؛
دریافت پیام بعدی از چان‌ و لبخندای
بی اختیارش..
" در اون که شکی نیست شما خوبی ،
ولی نباید بیشتر از یه شیشه میخوردین
خیلی بامزه و کاملا جدی مست شدین :) "

لبخند از رو لباش پاک نمیشد..
چانیول جوری حرف میزد که دلش میخواست بدون توجه به ساعت ، باهاش حرف بزنه تا وقتی خسته شه.
" بامزه و جدی ؟ جالبه..
تاحالا کسی مست شدنمو اینجوری توصیف نکرده بود...اوصولاً وقتی مست میشم یه خرابکاری ای بار میارم که حرص بقیه درمیاد ..
ببینم امشب بالانیاوردم؟ یا چرت و پرتی
نگفتم که ؟؟؟"

انتظار برای اومدن پیام چان شیرین بود و
لذت بخش..
جوری که اونوقت شب تو تاریکی و در حالیکه تنها بود رو راه پله ها نشسته بود و تکست میدادن به هم جالب بود..
حتی با وجود اینکه از تاریکی می ترسید اما یه حسی تو وجودش اونو سفت چسبیده بود..
یه حسی ته دلش باعث شده بود بک به تاریکی و تنهاییِ اطرافش، دقت نکنه و
چشماش فقط مستطیل نورانی ای رو ببینه که اسم چانیول بالاش بود...صفحه ی چتشون.

همینطور که خیره به گوشی بود، پیام اومد
" اولش خیلی عادی بودی...شات هارو پر میکردی و به ترتیب مینداختی بالا..وسطاش یه چیزاییم زیر لب میگفتی و از اونجایی که لپاتون به رنگ سرخی میرفت، فهمیدم دارین کم کم دارین مست میشین..
بطری بعدی رو هم خوردین و چشماتون نیمه باز بود.. لباتونو آویزون کرده بودین و موهای بلوطیت مانع از دیدن پیشونی و
چشمات بودن."

نمی دونست به ترکیب رسمی وغیررسمی حرف زدنای چانیول بخنده یا محو توصیفای شیرین کارمندش بشه..اون یجوری حرف میزد انگار داره شعر می نویسه..

~newcomerWhere stories live. Discover now