~part 04

202 65 10
                                    

بعد از زدن دوتا تقه به در و شنیدن
کلمهٔ "بفرمایید" درو باز کرد و چشماش
بی اختیار دنبال رییس بیونِ بزرگ گشت و با دیدن پسر جوون و یکم ریزه ای که پشت میز ریاست جا خوش کرده بود، چشمای درشتش گرد شد.

بکهیون از جاش بلند شد و با دست به سمت یکی از صندلیای جلو میز اشاره کرد:
- بفرمایید ..

پدرش شب قبل بهش گوشزد کرده بود که جدیت تو کارش خیلی مهمه و نباید جوری رفتار کنه که بقیه بخاطر سن کم و چهره ی مهربونش، از سر و کولش بالا برن و پررو بشن. پس از همون اول کاری اخماشو خیلی ریز به نشونه ی جدی بودنش تو هم کشید.
چان بعد از قورت دادن آب دهنش سریع سرشو کمی خم کردو گفت : سلام.

در جواب، صدای لطیف ولی جدی
پسر رو شنید : سلام لطفا اول کاغذ فرمتون
رو بدین.
چان دو دستی برگه رو تقدیمش کرد و نشست رو صندلی ‌.

میخواست با چشمای کنجکاوش کل اتاقو نگاه کنه ولی مردمکاش از رو چهره ی بک تکون نمیخورد.. اون رییس بیون بود؟
اون نبود نه؟؟؟!
اون یه پسر خیلی جوونی بود که بزور سنش به ۲۰ سال میرسید چجوری اون رییس شرکت بود؟!
چطور انقد پوست روشنی داشت؟
یعنی واقعا مدرک دانشگاهیشو گرفته بود که حالا اینجا نشسته بود پشت میز و داشت با جدیت فرم پارک چانیول رو میخوند؟!

نگاهش رو از صورت پسر که از اون فاصله خیلی واضح نبود و برگه فرم جلو صورتش بود، گرفت و به موهاش نگاه کرد.. موهای بلوطی رنگی که تقریبا به رنگ برگای پاییزی بودن، اون چیزی نبود که چانیول از استایل رییس بیون انتظار داشت!
یعنی کاملا سرتا پا تصوراتش با این موجود رو به روش در تضاد بودن.
چانیول یه مرد مو جوگندمی میانسال
۵۰ ساله ای رو تصور میکرد که با هیکل بزرگ و چین و چروکِ نشسته روی صورتش، باصدای بم و کلفتش اون رو دعوت به نشستن رو صندلی جلو روش میکنه،
نه یه پسر موبلوطی خوشرنگ با عینک فلزی گردی که به چشماش داشت با پیرهن شیری رنگ و کت مشکی ای که تنش بود، اینجا بشینه رو صندلی ای که روی میزش اسم ریاست باشه.

بالاخره حس کنجکاوی بهش غلبه کرد و یکم صداشو صاف کرد و با تردید پرسید:
+ آاه.. معذرت میخوام میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟

بکهیون که خوندن فرم چانیول رو تموم کرده بود، عینکشو رو بینیش صاف کرد و گفت:
- بله .. بفرمایید؟!
+ شما..خب...شما رییس بیون هستین؟ رییس بیون مین یونگ؟
خجالت زده از گفتن اسم کوچیک رییس بیون، سرشو انداخت پایین و درحالیکه انگشتاش داشتن با هم ور میرفتن از استرس منتظر جواب شد.

بکهیون نمیدونست الان وقتشه اینو بگه یا نه، اونم به کسی که هنوز کارمند شرکت هم نبود.. فقط دنبال کلمه ها گشت و چندتا جمله رو سرهم کردو با حالتی که سعی داشت جدی باشه، جواب پسر مقابل رو داد:
- خب راستش بله... درواقع من پسر بیون مین یونگ هستم و جای پدرم ریاست این شرکت رو به عهده گرفتم. پدرم ..پدرم متاسفانه
نمی تونن درحال حاضر اینجا باشن واسه همین من اینجام.

~newcomerWhere stories live. Discover now