~part 12

163 60 9
                                    

یک ماه دیگم از پاییز گذشت ولی این نوامبر با نوامبر سالهای قبلش فرق داشت.
فرقش این بود که پسر قدبلندی که تازه یک ماهو چند دو هفته بود تو شرکتشون استخدام شده بود، ‌روز به روز بیشتر از قبل داشت مرکز افکارش میشد و در عین حال پررنگ تر از قبل شده بود براش.

- فاااک چطور میتونی انقد به طرز فاکینگی خوشتیپ باشی یول؟؟
اینو گفت و گوشیشو انداخت رو میزش.
یه ربع بود که تمام وقتشو گذاشته رو
رَصَد کردن پستای پیج پارک چانیول.
چانیولی که، خبر نداشت بیون بکهیون تو این یک ماه چقدر به افراد تو پیجش که باهاشون عکس داشت، یا دستش رو شونشون بود ،یا باهاشون خندیده بود و خاطره های قشنگ ساخته بود، حسادت کرده!!!

- "دختره ی لعنتی چقدرم نیشش بازه "
در حال خالی کردن حرصش رو اون عکسا و افراد بود که مارک بعد زدن در اتاق وارد شد..

-سلام قربان وقتتون بخیر ..
-سلام مارک چیزی شده؟
- اومدم بگم فردا ساعت ۴ یه جلسه مهم دارین با دوتا از شریکای سابق پدرتون.. به احتمال زیاد بخوان دوباره با شرکتمون قرار داد ببندن.

-اوکی که اینطور .. شاید دوباره برشون گردونم سر شراکت.. نیاز به سود بیشتری داریم!

مارک بعد از اینکه چند تا توضیحات رو میزش گذاشت، عقب رفت و تعظیم کوتاهی کرد.
- خسته نباشید قربان.
+ ممنون توام همینطور.

نگاهی به ساعتش انداخت .
ده دقیقه ای دیگه تایم کاریشون تموم میشد.
به سرش زد به چان پیام بده در حالیکه چند تا اتاق فاصله داشتن باهم.
- چانیول امشب چیکاره ای؟
وقت داری بریم شام با هم بخوریم؟

چانیول که چند متر اونور تر درحال جمع کردن میزش بود جوابشو با پوزخندی که روی لبش بود داد:
+ آره.. بریم :)
بعد ارسال پیام پیش خودش گفت:
"یعنی داری غیرمستـقیم ازم میخوای باهات بیام سر قرار؟"

فورا سمت آینه بزرگ اتاقش رفت و سروضعش رو مرتب کرد.
به سرش بجای تیپ رسمی هر روزش امروز اسپرت بپوشه.
هودی مشکیشو از کمد کوچیک گوشه اتاقش برداشت و با کتش عوض کرد.
شلوار مشکی پارچه ایش رو هم با شلوار جین آبیش تعویض کرد.
شیشه عطر تلخش بهش چشمکی زد.
به گردن و سینه ی پهنش عطر زد و کلاه کپ مشکیشو سرش گذاشت ونشست رو صندلیش.

و اما تو اتاق ریاست،
بیون بکهیون در حالیکه کت تک مشکی ای تنش میکرد،
موهاشو با دستاش یکم مرتب کرد و بعد برداشتن کیفش و گوشیش از اتاقش بیرون اومد.

همزمان با بیرون اومد بکهیون،
چانیول هم از اتاقش بیرون زد و جلو در اتاقاشون از فاصله چند متری با هم چشم تو چشم شدن و لبخندی رو لبای جفتشون نشست.

سکوت بینشون تو آسانسور با حرف چان از بین رفت.
- آیا دلیلی داره که تصمیم گرفتین امشب رو با من شام بخورین جناب بیون؟
با لبخند که زیرش شیطنت پنهوون بود گفت
+ نه دلیل خاصی که نداره . دلم یکم گرفته بود خواستم باهات وقت بگذرونم شاید یکم حالو هوام عوض شه..

~newcomerWhere stories live. Discover now