نفهمید چقد خواب بوده.
دستشو آورد بالا که به ساعت مچیش نگاه کنه.
ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه بود..
اون هرروز ۶ و نیم عصر از شرکت میزد بیرون و الان نیم ساعت اضافی گذشته بود .
حدس میزد نصف بیشتر کارمندا رفته باشن و شرکت خلوت باشه.همونجور که خمیازه می کشید و چشماشو ماساژ میداد ، میزش رو مرتب کرد و کیفش رو برداشت و از اتاقش خارج شد.
صدای بهم خوردن در اتاقی از اون سر راهرو، حواسشو پرت کرد.
به منبع صدا نگاه کرد و چشمش افتاد به چانیولی که داره در اتاقش رو قفل میکنه.
به محض برگشتنِ چان و چشم تو چشم شدنشون، لبخندی تحویل کارمندش داد .کنار هم قدم برداشتن به سمت آسانسور.
چان بعد از زدن دکمه آسانسور و انتظار برای اون، روبه بک کرد و گفت:
+ فکر می کردم تا الان رفته باشین آقای بیون." آقای بیون، جناب بیون، قربان، رییس.. "
مجموعه کلماتی بود که بکهیون متنفر بود از
زبون کسایی که هم سن خودشن یا از خودش کوچیکترن ، بشنوه.
مثل مارک و چانیول که در روز چند بار با این اسما صداش میزدن.
بکهیون فقط دلش میخواست باهاشون صمیمی بشه و دوستیای جدید بسازه حداقل
خارج از تایم کاری.اخم کوچیکی به چان کرد و بهش گفت:
- چانیول شی مگه شما ۲۴ ساله نیستی؟!!
چان که از سوال بی دلیل بک یهو چشاش درشت شد ، سرشو به نشونه ی تاکید تکون داد.
+ بله ۲۴ سالمه.
بکهیون هم شاکی بهش توپید:
- پس چرا همش به من میگی جنابِ رییس ، قربان، آقای بیون و این چیزا..
آسانسور که رسید، سوار شدن و ادامه داد:
ما هم سنیم چانیولا...نیازی نیست وقتی
خودمون دوتاییم رسمی حرف بزنی.چانیول حرف بک رو با یه لبخند کمرنگ زیر لب زمزمه کرد :
وقتی خودمون دوتاییم :)
- چی ؟
+ آه هیچی.. منظورم اینه که... بله چشم سعی میکنم دوستانه صحبت کنم باهاتون اگر اینطور احساس بهتری می کنین.
بکهیون که راضی بود از حرف چان، در جوابش سری تکون داد و با لبخند ادامه داد:
خیلی خوبه...اینجوری کمتر تنهاییمو حس میکنم و تو ام زیادی معذب نمیشی .
چان با کنجکاوی ای که همیشه تو سرش داشت مقابل بک ، پرسید:
+ تنهاییتونو؟
- اوهوم:)از آسانسور پیاده شدن و درحالیکه کنار هم قدم برمیداشتن سمت در خروجی رفتن.
چان سرش پایین بود و به تفاوت سایز کفشای خودش و رییسش که همسن خودش بود نگاه میکرد.
سایز کفشای بکهیون یکم کوچیک تر از مال خودش بودن .
ناخودآگاه لبخند سطحی ای نشست رو لبش.بکهیون در حالیکه دستشو تو جیبش برده بود
برای دراوردن سوییچش، رو به چان گفت:
- راستی تو ماشین داری یا با تاکسی میری؟
چانیول در جواب گفت:
اوه بله ماشین دارم ولی چون دیشب بنزین نزده بودم ، امروز صبحم خواب مونده بودم و عجله داشتم، واسه همین بیخیال ماشین شدم و با اتوبوس اومدم.بکهیون از سرعت چانیول تو توضیح دادن پوزخندی زد و در ماشینشو باز کرد و سوارشد.
- پس سوارشو من می رسونمت.
چان دستشو تکون داد تو هوا و گفت:
+ آاا نه نه ممنونم .خودم تاکسی میگیرم.
- نمی خواد بشین من میرسونمت.
چانیول که دیگه مقاومت سخت بود از دوری راهش گفت:
+ آخه مسیر من خیلی دورتره و شما
راهتون دور میشه به خونتون.بکهیون کلافه شده بود از مقاومتای چان و رسمی حرف زدناش،
مجبور شد یه دروغ مصلحتی سرهم کنه.
- بشین چانیول میخوام باهات حرف بزنم.
وقتی دید چانیول بدون مقاومت قدم برداشت سمت در، لبخندی رو لباش نشست ولی زود لبخندش محو شد .به محض نشستن چانیول تو ماشینش،
بوی عطر گرم و تلخی از طرف کارمند تازه واردش، تو ماشینش پخش شد.
بوی عطری که بکهیون تاحالا حسش نکرده بود.
گرمیش اونو یاد قهوه مینداخت
و شاید تلخیش هم .
بعد از استارت زدن و حرکت کردن بین خیابونا و پرسیدن آدرس چان،
سکوتی طولانی ،تو ماشین حکم فرما بود.ثانیه به ثانیه و هر دقیقه که به دقیقه های
ساعت اضافه میشد، بیشتر حس میکرد اکسیژنی که تو هوای اطرافشه با مولکولای عطر چانیول ترکیب شده.
چرا قبلا حسش نمی کرد؟
شاید چون قبلا زیاد نزدیک هم نمیشدن و از همون فاصله یکی دو متری حرف میزدن. ولی نه؛ توی آسانسور هم زیاد دقت نکرده بود به عطر چان..
شاید چون زیاد حواسش به چان نبود و فکرش درگیر جاهای دیگه بوده.چانیول که به نظر میومد ذهنش لحظه به لحظه داره تو سکوت بی سر و تهِ ماشین دست و پا میزنه، سرشو به شیشه ماشین تکیه داد.
سوزِ هوای پاییز که از درزای کناره درای ماشین وارد میشد، با گرمای بخاری ماشین ترکیب میشد و این تضاد، فضای خواب آوری رو ایجاد میکرد. حس کرد پلکای چانیول دارن فرود میان پایین و چشماش بسته میشن.
نه چانیول نباید میخوابید اگه میخوابید ممکن بود بک هم هوایی شه خوابش ببره
اونم بکهیونی که درروز نهایتا ۵ ساعت میشد ساعت خوابش .
تو اون فضای خواب آلود ماشین و با وجود راه زیادی که تا خونه ی چانیول مونده بود، نیاز به خوابش رو بدجوری حس می کرد.
دستشو برد سمت بازوی چان و همونطور که یه دستی فرمونو میگرفت، بازوی چانیول رو تکون داد.
- چانیول داری میخوابی؟ نخوابیااا
ببشتر تکونش داد و با صدای بلندتری گفت:
- هی پارک چانیول با توام نباید بخوابی!!!
ولوم بلندش تاثیر گذاشت و چانیول رو ازجاش پروند.

YOU ARE READING
~newcomer
Fanfiction~🍂 + حواست هست که تمام حواسمو به خودت پرت کردی ؟ - حواست هست که پاییز خاکستریم رو رنگی کردی ؟ :) . . Mini fic : •Newcomer• ~gener : dram ,romance, fluff ~couple : chanbaek ~تـازه وارد ؛ «اولیـن نوشـتهٔ نویسنـده ی تازه وارد💫 » [فیـکشـن کـوچـک مـن ا...