در حالیکه چشمای درشتشو سمت بک چرخونده بود گفت:
+ بله؟؟ ببخشید ..یه لحظه چشام بسته شد..
بکهیون یکم ناراحت بود از اینکه پسر کناریش رو یهو با صداش ترسوند.
ناخواسته حرفی رو به زبون آورد که انگار بعد گفتنش زیاد هم پشیمون نبود از بیان کردنش:
- میخواستم بگم نظرت چیه بریم یه کافه ای یه نوشیدنی بخوریم؟ هوم؟ من خیلی تشنمه..تو چی؟چانیول که به نظر نمی اومد از پیشنهاد بک ناراضی باشه ، سرش رو با لبخندی تکون داد و گفت: عا خب اگه دیرتون نمیشه ، من مخالف نیستم.
بکهیون اینبار سرحال تر از قبل گفت:
- نه بابا مگه کسی منتظرمه دیرم بشه.
اخرای جملشو با غمی که مخفی بود تو چشماش تموم کرد.
می دونست مادرش دیگه مثل قبل اونو به چشم یه پسر معمولی نمی بینه که نگران دیر اومدناش بشه. حالا دیگه تو چشم مادرش واقعا یک رییس شرکت بود و حق داشت کمی مرز محدودیتاشو گسترش بده .جلوی یه کافه ماشین رو پارک کرد و همراه چانیول پیاده شد.
به ساعت نگاه کرد ۱۹:۳۰ بود.
دیگه وقت شامم بود. بهتر بود شامشونم همین موقع میخوردن .
چون زشت بود از نظر خودش این ساعت با کارمند تازه واردش بیاد بیرون و فقط یه نوشیدنی مهمونش کنه.
اونم کارمندی که دلش میخواست بیشتر بشناستش و کنارش احساس راحتی کنه ..
بکهیون خیلی وقت بود نیاز به یک "دوست" داشت.. یه دوست معمولی و ساده.
دوستی شبیه به پسر تازه وارد شرکتشون
پارک چانیول!
******+ پس شد دوتا ظرف استیک و سیب زمینی با دوتا شیشه سوجو؟
- نه ۳ تا.
کلافه در حالیکه دستی به موهای بلوطیش
می کشید گفت.
چانیول بدون مخالفتی از پشت میز دو نفره ای که ده دقیقه ای میشد صاحبش شده بودن، بلند شد و رفت واسه دادن سفارش.وقتی چان برگشت انگار که چیزی تازه یادش اومده باشه، ازش پرسید:
راستی قبل از اینکه سوار ماشینتون بشم، بهم گفتید میخواید بامن حرف بزنین .
من سراپا گوشم .
لبخندی کنج لبای بکهیون جا خوش کرد و
زبونی به لبای صورتی رنگش زد و جواب داد:
راستشو بخوای مجبور شدم اینو بگم تا سوار شی
مقاومت کردنات داشت کلافم میکرد.
چانیول که از صداقت بکهیون خوشش اومده بود، لبخند دندون نمایی زد و سرشو پایین انداخت..سکوت و سکوت ...
سکوتی که خوشبختانه بیشتر از ۵ مین دووم نیاورد و با اومدن سفارشا و جمله ی "بفرمایید نوش جان" پسری که سفارشات رو آورد بود، شکست.
چانیول و بکهیون، گشنه تر و خسته تر از این حرفا بودن که بخوان با صبوری به غذا نگاه کنن، با اشتیاق شروع به خوردن استیک و
سیب زمینی کردن.بکهیون آخراش که حس کرد تشنگی بهش امون نمیده، سراغ اولین بطری سوجو رفت.
انرژی کافی ای نداشت برای شکستن در بطری.
چان ازش بطری رو گرفت و با جمله ی "اگه اجازه بدین من بازش میکنم"، تو دو ثانیه در بطری رو باز کرد.یه شات ، دو شات ، سومین شات بکهیون رو تماشا کرد و بالا پایین شدن سیب گلوش باعث شد آب دهنشو قورت بده.
اون پوست سفید و شفاف و اون لبای صورتی رنگی که بعد نوشیدن حالا براقتر هم به نظر
می رسیدن، چانیول رو از خوردن ادامه غذا
باز داشتن.
لپ های بکهیون داشت گر میگرفت و پلکاش خسته به نظر میرسیدن.
باورش نمیشد ...
بک هنوز بطری اولشو تموم نکرده بود و حالا داشت مست میشد؟؟؟
انقدر ظرفیتش پایین بود..
تو همین فکرا بود که پسرک مو بلوطی روبه روش بطری دومشو گرفت سمتش و با لبایی آویزون و لپایی رنگ گرفته بهش گفت:
- چانیولا....اینو باز میکنی؟؟
از نگاه چان این پسر "الان" خیلی دوست داشتنی بود.
بطریو از بکهیون گرفت و بازش کرد
و با تردید به دستش داد.
با فکر اینکه اگه کامل مست میشد باید چیکار میکرد؟
آدرس خونشونو بلد نبود که برسونتش خونه
شماره ای از همکاراشم نداشت..
نباید میزاشت بک کامل مست شه.
باید براش سوپ خماری می خرید..از پشت میز بلند شد و خم شد سمت رییسش و گفت : من میرم براتون سوپ خماری یا یه چیزی که مستی رو بپرونه میخرم و برمیگردم. باشه؟
همین جا بمونین خب؟
هنوز قدم اولو برنداشته بود که دستای ظریف و سرد بکهیون دور مچ دستش پیچید.
موهای بلوطی رنگش پیشونیشو پنهوون کرده بودن.. و چشمای ریزش خیلی خسته و مست بودن.
با لحن معصومانه و با صدایی که در اثر مستی گرفته و کشدار شده بود به چان گفت:
آاا میشــه نری؟ ..میشه تنهام نذاری؟؟
لطفااا ...
چانیول با دیدن اون صحنه ناچار دستشو دور کمر بک حلقه کرد و از رو صندلی بلندش کرد.
+ باشه با هم میریم. خوبه ؟
لبخندی رو لبای بک نشست .
- خوووبههه.
چان بعد از اینکه پول غذاشونو حساب کرد و سری خم کرد ، سمت بک که تکیه شو به دیوار داده بود رفت .
اون پسر جدی مست بود و باید خیلی مواظب میشد کاری نکنه که نتونه جمعش کنه بعدا.
با احتیاط در حالیکه یه دست بک رو شونش بود و دست خودش هم پشت کمر بکهیون بود ،
دست راست بکهیونو گرفت و به سمت ماشین حرکت کردن.
دستای بک سرد بود ولی پیشونیش داغ .
وقتی بکهیونو رسوند دم ماشین، هیکل کوچیک و مستش رو به در تکیه داد.
بی هیچ حرفی دستاشو داخل جیبای بک برد واسه پیدا کردن سوئیچش.
سوئیچو پیدا کرد و خواست درو باز کنه،
که دستای بک نشستن رو دستاش.
با حالتی بچگونه سرشو کج کرد و با چشمای نیمه باز و صدایی آروم بهش گفت:
- میشـه...میشه دوست من باشی؟! چِبَــــللل..

YOU ARE READING
~newcomer
Fanfiction~🍂 + حواست هست که تمام حواسمو به خودت پرت کردی ؟ - حواست هست که پاییز خاکستریم رو رنگی کردی ؟ :) . . Mini fic : •Newcomer• ~gener : dram ,romance, fluff ~couple : chanbaek ~تـازه وارد ؛ «اولیـن نوشـتهٔ نویسنـده ی تازه وارد💫 » [فیـکشـن کـوچـک مـن ا...