راحتی ... ارامش .. لذت ..
چیزای که توی سال اول زندگی با جونگین حس میکرد .
اونقدر زندگیشون بی نقص و عالی بود که گاهی کیونگسو میترسید ̦ میترسید ازاینکه همه اینا یه مشت خیال خام باشن .
گاهی با خودش فکر میکرد نکنه این یه خوابه؟..
مگه میشه یه زندگی انقد پر از شادی باشه ؟؟
روز اولی که پا به عمارت کیم ها گذاشت فکر میکرد قراره با سختی های زیادی روبرو بشه ̦ فک میکرد اقای کیم به محض دیدنش قصد کشتنش رو میکنه اما تنها چیزی که شنید یه چیز بود
« پشیمون میشی »
این تنها حرف اقای کیم به کیونگسو در زمانی که با هم زندگی میکردن بود .
پدر جونگین عملا اون رو نادیده میگرفت و این کیونگسو رو خوشحال میکرد .
خوشحال از اینکه قرار نیست هر شب از ترس اون ادم ترسناک نخوابه .
همون روز های اول جونگین اهنگری کوچیکی گوشه حیاط بزرگشون درست کرد تا وجود کیونگ رو کنارش حس کنه .
با اینکه کنار هم زندگی میکردن اما بازم جونگین میترسید اون از پیشش بره .
میترسید یه صبح که چشماش رو باز میکنه با جای خالیش روبرو بشه اما با گذشت یک سال اون دو هنوزم در کنار هم بودن .
با هم پیمان بسته بودن .
پیمانی که قلب ها و جسماشون رو بیشتر به هم نزدیک کرد .
یه هفته بعد از اعتراف کیونگسو با هم زدواج کردن ازدواجی که تنها شاهد های اونا دوستاشون بود و همینطور پدر جونگین .
سال دوم و سوم انقد براشون لذت بخش بود که گذر روز ها رو حس نمیکردن .
اما ..
این وسط یه مشکلی وجود داشت .
کیونگسو به شدت احساس کمبودی میکرد .
احساس میکرد چیزی در زندگی شادشون کمه .
با جونگین مدام دنبال چیز های مختلف میرفتن .
هرروز چیزای جدیدی امتحان میکردن . سبک های جدید اهنگری̦ وسیله هایی که خودش اختراع میکرد گردش های طولانی ، حتی گاهی سربه سر خانوم های جوان اشراف زاده که بهشون نظر داشتن میگذاشتن و کل شب به اون ها میخندیدن و اخر شب در تمنای بدن هم به رختخواب میرفتن .
اما با وجود همه اینا بازم چیزی کم بود .
اون کمبود روح لطیف کیونگسو رو آزار میداد و در کنار اون باعث ازار جونگینم میشد .
جونگین نمیتونست اون گوشه نشینی ها یا خیره شدنهای عشقش رو تحمل کنه .
به دنبال راهی برای برطرف کردن اون حس همسرش بود اما چیزی نصیبش نمیشد ...
تا اینکه یه شب که داشتن از کوچه های فانوس زده از جشن سال نو رد میشدن ناگهان صدایی اون دو رو متوقف کرد .
اون صدا ... صدای یه نوزاد بود که در تمنای یه اغوش گرم توی اون شب سرد گریه میکرد .
کیونگ با عجله دست جونگین رو گرفت و به دنبال صدا وارد کوچه فرعی شد .
از چیزی که میدید شوکه شد .
کودکی یک ساله در لباس هایی کهنه و نازک روی زمین بود و گریه میکرد .
قلب کوچیک کیونگسو گرفت .
چطور تونستن این بچه رو ول کنن .شایدم ولش نکردن و گم شده ..
YOU ARE READING
❖ 𝑳𝒖𝒔𝒕 𝑪𝒂𝒖𝒕𝒊𝒐𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 ❖
Random❀ خـلـاصه ❀( کامل شده ) کیونگسو پسرِ یتیمی که برای زنده موندن مجبور به اهنگری میشه چی میشه اگه کیم جونگین پسر تاجری که کیونگسو از بازرگانیش آهن میخره عاشق پسر کوچولوی ریزنقشی بشه که با وجود جسه کوچیکش کارای سختی روانجام میده که کای به عمرش نتونسته...
