#forbidden_love
#part_10
#Miss_n
@J2fanfics کانال تلگرامم اگر میخواهید ادامه این داستان و بقیه داستان هارو بخونید
_______________________
آروم آروم چشماشو باز کرد.
دست گرم و بزرگی رو دور دست خودش حس میکرد.
سرشو برگردوندو موهای کوتاه بِلوندی رو دید که سرشو گذاشته روی لبه تخت.
اول فکر کرد شاید چد باشه که دستشو گرفته ولی دوتا چیز وجود داشت که مطمئنش میکرو اون جنسنه :موها بلوند تیره بودن و فرد روبه روش چهارشونه بود.
البته وقتی نفس عمیق کشید متوجه علت سوم هم شد : عطر تن مخصوص خود جنسن.
جنسن خوابش برده بود و این یعنی اینکه جنسن مدت زیادی رو بالا سرش بوده.
جرد با فهمیدن این موضوع که جنسن تمام مدت پیشش بوده و از اونجا که تمرین نزدیکای ظهر تموم شده و الان با توجه به نور و لامپ و در نهایت ساعت روی دیوار شب شده، پس جنسن مدت طولانی ای رو پیش جرد مونده بخاطر همین گرمای قشنگ و دلچسبی رو توی قلبش حس کرد.
آروم بدون اینکه تکون اضافه ای بخوره سرشو به سر جنسن نزدیک کردو موهاش رو بویید و بوسید.
پیش خودش فکر میکرد کاش میشد جای موهای طلاییش لب های قلوه ای صورتیش رو ببوسه.
نمیدونست که جنسن قبلا این کار رو کرده.
با فکر اینکه این یه حس یه طرفست و جنسن قطعا مثل برادر بزرگتر دوسش داره از هیجان و اشتیاقش کمتر شد ولی به خودش قول داد عشق به جنسن رو تو دلش نگه داره.
دست خودش نبود تنها بوسیدن اون مخمل طلایی براش کافی نبود بخاطر همین با دست آزادش شروع کرد به نوازش موهای جنسن.
خب یه چیزو یادش رفته بود؛ جنسن یه فرمانده هوشیار و گوش به زنگ جنگه.
همینکه انگشت هاشو توی موهای جنسن حرکت داد جنسن خیلی ناگهانی سرش رو بالا گرفت طوری که انگشت های جرد از روی موهاش سر خوردن و روی بینی جنسن قرارگرفتن.
هر جفتشون برای چند ثانیه خشکشون زده بود نه جنسن صورتشو از انگشت های جرد فاصله میداد نه جرد انگشت هاشو عقب میکشید.
ولی همون لحظه اتفاقی افتاد که باعث شد رشته افکار جرد پاره بشه و دونه هاش با صدای بلند به زمین ذهنش برخورد کنن.
'هولی شششت'
جنسن بدون اینکه خودش هم بفهمه سرشو کمی بالاتر آورد و کف دست جرد و بعد تک تک انگشت های دستشو رو بوسید.
بوسه، بوسه عادی نبود؛ بوسه با لب های باز بود البته نه خیلی خیس و آنچنانی ولی بوسه نجیبی هم نبود.
'هووولی مووولی...من تو این زمینه بی تجربم ولی قطعا این بوسه ها معمولی نیستن ینی...ینی الان جنسن...'
ESTÁS LEYENDO
Forbidden love ⛔
Fanfictionداستان عشق یک سرباز و فرمانده ارتش که حین جنگ همدیگرو میبینن ولی درست زمانی که همه مردم و خصوصا بقیه سربازها و ارتش از همجنسگرایی بیزارن.. آیا اونا میتونن از پس این همه نفرت و توطئه و تحقیر بر بیان؟؟ کانال تلگرام داستان های جی۲، وینسست من @J2fanfics
