part73( راز )

587 123 64
                                        

ملکه روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. بالاخره جیمین کار خودشو کرده بود.

*فلش بک
ملکه روی صندلی گهواره ای نشسته و در حال گلدوزی کردن یه تیکه دستمال آبی رنگ بود.

ندیمه وارد اتاقش شدو تعظیم کرد:بانو عالیجناب جیمین اجازه ورود میخوان.

_بگو بیان داخل.
جیمین وارد اتاق شد و به احترام سرشو خم کرد.
ملکه با دیدنش پارچه رو کنار گذاشت و لبخندی زد.

_خوش اومدی
+اومدم ملکه رو به قدم زدن دعوت کنم.
ابروهاشو بالا داد:که اینطور و چه چیزی باعث شده پسر بزرگترم از من درخواست قدم زدن بکنه.

جیمین خندید:ملکه به من شک دارن؟!
ملکه از روی صندلیش بلند شد.
به سمتی اشاره زد لطفا پالتو پوستم رو بده.

جیمین پالتو رو برداشت، پشت ملکه ایستاد و مثل یه مرد جنتلمن پالتو رو روی دوش ملکه انداخت.

_ممنونم حالا میتونیم بریم قدم بزنیم.
کنار هم به آرومی قدم برمیداشتن.
+همیشه سلیقه شما رو توی انتخاب گلا تحسین میکنم.

_جیمین
+بله
_حرف اصلیتو بزن

+چطور اینقدر خوب منو میشناسین!!!
_من بزرگت کردم پسرم انتظار داری نشناسمت.
از همون لحظه اول که دیدمت فهمیدم یه حرفی میخوای بزنی که گفتنش برات سخته.

+شما خیلی باهوشید ملکه.
_تعارف رو بزار کنار و شروع کن

+پس من بی مقدمه میرم سر اصل مطلب
میدونید که یونگی چقدر برای من عزیزه، اون فقط برادرم نیست دوستمه، همدممه ،محرم رازمه
ملکه کنجکاو به حرفاش گوش میکرد.

+نمیدونم متوجه شدین یا نه یونگی عاشق شده.
ملکه حیرت زده گفت:عاشق شده؟ عاشق کی؟
+نمیدونم چرا نمیتونم باورتون کنم. امکان نداره تا حالا شما متوجه نشده باشید.

_میشه منظورتو رک بگی.
+بله یونگی هوباری رو دوست داره.
_از کجا فهمیدی؟
+هوباری بهم گفت.

_هوباری؟!!!مگه اونم میدونه.
+پس شما هم خبر داشتید؟
_بله همونطور که گفتی من مادرشم مگه میشه از دل پسرم خبر نداشته باشم. خیلی وقته میدونم ولی به کسی حتی به خودش حرفی نزدم.
هوباری نامزد تو و ملکه آینده این قصره. خواهش میکنم جیمین این راز پیش خودت بمونه.

+اما برای چی؟ مگه گناه کرده؟یونگی از همون بچگی عاشق هوباری بوده چرا نباید به عشقش برسه.

ملکه ایستاد و گنگ نگاش کرد:سر در نمیارم چی میگی!!!!جیمین تو الان نباید از دست یونگی عصبانی باشی. اون نامزد تو رو دوست داره.

+چرا باید از دست برادر خودم عصبانی باشم؟ شما هم میدونید این نامزدی از روی اجباره نه علاقه.

_هوباری چی؟
+اونم عاشق یونگیه.
ملکه چشماش گشاد شد:چیییییی؟!!!!
اما من فکر میکردم....خب پس چرا به این ازدواج رضایت داده!!!

LOVE & HATE | MINV Stories to obsess over. Discover now