+آماده باش! به زودی باید بدویی!
بکهیون بعد از اینکه گوشه کت بلند کرمرنگ چانیول رو کشید و باعث شد خم بشه، کنار گوشش گفت و به فاصله چندثانیه دستشو گرفت، پولهای خودشو از روی میز جمع کرد و همونطور که چانیول رو دنبال خودش میکشید، با سرعت غیرقابل تصوری از کلوپ بیرون رفت، اونا حدود ۱۵ دقیقه تموم به دوییدن ادامه دادن و وقتی بالاخره چانیول از کمبود اکسیژن روی زانوهاش افتاد، ایستادن.
_لعنت...بهت... چطور... خدا... چطور انقدر... تند... میدویی....
+از تفریحات همیشگیمه!
بکهیون که چندان خسته به نظر نمیرسید، در حال جا کردن پولهاش توی جیب شلوارش گفت
_تو... تو همیشه... فرار میکنی؟
+فقط وقتایی که نزدیکه ببازم! زیاد پیش نمیاد... ولی خب گاهی هم میاد!
_ولی... فقط... پول خودتو... برداشتی....
+من دزد نیستم پارک! فقط نمیخوام پولای خودمو از دست بدم و... کسی حق نداره منو گیر بندازه!
_پس... اصلا... چرا شرط میبندی؟
+اینکه نمیدونی چی ممکنه بشه هیجانانگیزه! و البته واقعی! تو زندگی هم هیچوقت نمیدونیم چی قراره بشه، بعضی وقتا یه جوری شانس میاریم که فکر میکنیم زندگی داره بهمون میخنده، ولی... بعدش ممکنه یه جوری بد بیاریم که تا آخر عمر جبران نشه...
بکهیون همونطور که به دیوار بغلش تکیه داده بود و به چانیول که حالا تقریبا روی زمین خوابیده بود نگاه میکرد، گفت
_تو... چرا... انقدر... برای من عجیبی...؟
+تو هم برای من عجیبی، تا حالا ندیدم کسی انقدر آمادگی بدنیش پایین باشه و در عین حال هیکلش رو فرم بمونه!
_لعنت بهت! بکهیون خندید و دستشو سمت چانیول دراز کرد
+پاشو! کت خوشگلتو نابود کردی!
_فکر میکنی همیشه شانسیه؟
چانیول همونطور که دست بکهیونو میگرفت و از زمین بلند میشد، پرسید
+چی؟
_زندگی، یعنی خودمون نقشی نداریم؟
+بعضی وقتا هم خودمون گند میزنیم... ولی بیشتر وقتا نمیشه تشخیصداد خودمون گند زدیم یا فقط بد شانس بودیم، پس... من ترجیح میدم فکرکنم شانسیه، جای اینکه بقیه عمرمو به سرزنش کردن خودم هدر بدم!

CITEȘTI
Runner jasmine
Fanfiction☕️🕊️🍂 خلاصه داستان : نویسنده جوونی که تو یه شب معمولی، چشماش به یه جفت چشم تیلهای مشکی و موهای نقرهای که زیر نور کم اون کلاب میدرخشیدند، دوخته شد... ☕️🕊️🍂 کاپل : chanbaek ژانر: امگاورس، درام، غمگین، اسمات